جدید

یهـُو صدای مامانـَم پیچیـد تو گُوشـَم!



که لباسات پاره میشه ها،دَمِه عیـدی،هر روز نپوش این لباس های نـُو رو،کمتر برو جُلو آیـنه،چِشم میزنی خـُودت رو ها!



منم از این اتاق سریـع جُلو آینه چندتا ژست جدید میگرفتمو با شنیدن این صدا بدو بدو لباسام رو عوض میکردم،میذاشتَمِش توی کُمدَم که مَبادا پاره شَن!



تا میخواستَم برم بیرون از اتاق،مادر با ظَرف اسپند میومد جُلوم،که بترکه چشم حسود،ماشاءالله بزرگ شده بچه اَم...



تا اینکه روز اول عیـد میرسید!



من با همون لباسای جدیدَم مینشستَم سر سفره عیـد و دونه دونه حُباب هایی که از دَهَن ماهی میومد بیرون رو نگاه میکردَم و با خُودَم میگفتَم،چطوری میشه که اینطوری میشه!



صِدای شلیک تُوپ هنوز نیومده بود،مـآدرَم قرآن رو میگرفت دست و میداد دَست پِدرَم که عیدی رو از لای کتاب قرآن برداریـم...



بعد از اون پِدرَم دوربین رو تنظیم میکرد و چند تا عکس خانوادگی با هَم میگرفتیـم که بعداً موقع ظاهر کردن عکسا متوجه میشدیم که بهترین عکس سوخته!



کَفش جدیدی که خریده بودَم و پا میکردَم و میرفتم دَمِه دَر خونه منتظر،که بیان بریم دید و بازدید عیـد!



معمولاً رسم به این بود که اَوّل خونه بزرگتر ها میرفتـیم!



چه لحظه ای میشد اون مهمونی که ما رفته بودیم و یکی از بستگانَم همزمان با ما میرسید و از قضا هم بچه اشون هم سن و سال مَن بود!



آخ که چیکار کنَم به خانواده قُول دادَم که بُزرگونه رفتار کنَم،حالا عیب نداره یکَم لغزش ها،نه مـَن قُول دادَم...



یه گوشه مودب مثه بچه های خوب مینشستم،منتظر میشدَم تا ازَم پذیرایی کُنن...



منم همش توی ذهنم میگفتم پاشیـم بریم دیگه زودتر میخوام عیدی بگیرم!



عیدی رو که میگرفتم،دیگه کی خوشحال تر از من وجود داشت،روی کره زمین؟



عیدیامو هر روز تا پایان سیزده به در میشمردم که چقدر شده،چیکار میتونم باهاش کنم!



امـّا حالا چی؟تقریباً میشه گُفت هیچـی!البته فکر نمیکنم فقط برای من اینطوری باشه!



با چَندتا پیام سَر و تَه داستان رو با کلی حَرف های بُزرگ بُزرگ در میاریم...



اصلاً نه منتظر سال جدید هستَیم،نه هیچ چیز دیگه ای!



▌║█║▌█▌║█║▌█▌║█║▌█

Copyright©2017KinG Omid



برداشت اُوّل از یک برآب رَفته...عکـس:حِس و حال،بهَار امِسال...

واسه دیگران خُوب نَباش فَقط،واسه خودتَم خُوب باش...

در منطقی تریــن سُکوتــَم نیز تُو را فَریاد...

با هـَمان حـآل بـَدَش،خُوب بودَنت را میخواست...

شمُا یه آدَم اَحمَق به حِساب میای!میتونم بپرسَم چرا؟چون رویا پَردازی میکنی!

فُراوانــی،مـَغز های باز،بی داد میکـنَد!!

پُشت سَر،چـَند تا دَر،یکی بهشت،یکی جَهنـَم،پَس الان کـُجام...

وَقت خواب یه شَب آروم راحَت بگیر بخواب،مَگِه تو خواب...

دیگران برایمــان خواب میبیــنَند،خودشان هم تعبیــرَش میکـنَند...

آدَم هایی که اُمیــد نَدارَن،یا باید بمیـرَن،یا بایَد بُکُشَن...

شَرط میبندَن سَرِت واسه زمیــن،خوردَنـِت...

وانـِمُود نَکـُن که مَن نیســتَم،همه چی دُرسته!

آدَما همه تِشنه قُدرَت،شُعار شُعار،بُوق بُوق،فِلان فِلان،امان از لحظه شروع به کـآر...

درست لَحظه ای که مَرگ مَغزی شُدَم،بالای سَرَم دُعا میخواند...

هَرچیزی یه قوانینی داره،هرچیزی یه راه دَر رویی داره!

تـُو نقطه اُوج قِصه های مــَنی...

شُما نَه تُو حَرف چیزی میشیـن نه در عَمَل...

بعضی از آهنگــآ،قَشنگ میتونن جَنـَگ دَرونت رو به صُلح تبدیل کُنن!

بِبُریــد سَر هَم دیگه رُو،گُوسفندان نِظاره گَرَند...

مــَن هَمــآن صِدای غـُرش آسمانــَم بَعد از رَعــدَش...

خیلیا یاد گرفتن با دَرداشون زندگی کُنن،مخصوصاً تو بهترین لحظات!

مـآهی دَر آسمان زیر اَبر پِنهان بـُود!

آدَم ها از سایه خـُودشان روی دیوار میتَرسنـد و بعَد گُربه را مَسخره میکنند که با دُمَش بازی میکنَد...

تُو تَعبیــر تریــن،فالِ مُمکـِنــی...

استرس میگیری که چی بپـوشی!

طُوفان که باشـَد،فرق نمیکنـَد زیبا ترین دِرَخت باشی یا خـُشک ترین دِرخت،تو را از ریشه میکنـَد...

همه چـی عادی تَر از عادیـِه!

مـَن در خـُود شِکَستَن را دوس دارَم...

پـا به پـآی مَن قَدَم بِزن،در تاریــک تریــن شَب های شَب!

همـِه خَطابِت کُنن دیـوونه،توام بخندی بگی بَلِه!

یه روز رو به روی آینه وایسا،بگــُو هــُوی یارو،چیکار داری با زندگی مــَن؟

بهتریــن تَصمیمات رو در سخت ترین لحظه هات بگیــر!

دیدَم آدَم هایی رو که با اِچ آی وی مُثبَتَم جَنگیــدَن تا شِکَستِش دادن...


برچسب ها: عید, سال, نیست, مهم
خوب

یک سوال خیلی پیچیده و در عین حال کَلَمـه ای بسیار ساده...



البته جوابش به اینکه چه کسی این را از تو میپرسد هم نیز متفاوت است!



مثلاً همکارَت وقتی از تو میپرسد امروز حالتان چطور است؟شما بدون درنگ بسیار عادی به او پاسخ بدهید ممنون،حال شما چطور است!



یا مثلاً همکلاسیت،فرق نمیکند در مدرسه باشد،یا دانشگاه وقتی حالت را میپرسد،خیلی سرد به او پاسخ باید داد،چرا که پشت احوال پرسیَش قطعاً برنامه ای برایت چیده است...



یا مثلاً وقتی یکی بعد از مدت ها،در بدترین موقعیت ممکن زمانی با پیامک یا زنگ جویای احوالتان میشود،خیلی محترمانه به او باید بگویید،حال خودت چطور است؟که از گفته اش پشیمان شود!



زیرا وقتی با او گَرم بگیرید تازه متوجه میشوید،ای داد از این زمان!!چه توقعاتی از آدَم دارنَد،کاش از همان اوّل جوابش را نمیدادم،تا آنقدر منتظر بماند که مـُوهایَش هم نیز مثال دندان هایش یک به یک بریزَد و سفید شوند...



امّا در عین حال نیز هم هستند کسانــی،که وقتی حالتان را میپرسند،واقعاً جویای احوالتان هستند،کسانی که در مقابل یک دیگر آنقدر راحت هستید که اتفاق های طول روز را با یکدیگر بازگو میکنید...



علت آنکه چرا حالت خوب نیست را از تو میپرسد و تو باز برایـَش توضیـح میدهی،که به آن و این دلیل،امروز روزی باب میلَت نبوده است...



این ها همان کسانی هستند که اگر یک روز حالت را نپرسند گوشه ای از ذهنت درگیر میشود،که کجایند،چرا از آن خبری نیست و این بار تو نِگران حال آن میشوی...



این بار تو جویای حال آن میشوی،این بار او توضیح میدهد،این بار او میفهمد که چه خوب است،کسی مِثل تو را دارد که راحت میتواند هرچیزی را با آو در میان بگذارد...



این همان یک کلمه ساده است،که گاهی نه،بیشتر اوقات ساده از آن میگذریم و هیچ فاصله ای زمانی میان این سوال و سوال های بعدیمان نمیماند...



سوالی که میتواند شرح حال اتفاق های یک مدت از زندگی را پاسخ دهد و پاسخش باعث آرامش شود...



البته این را هم،من میدانَم و هم شُما که نمیتوان به راحتی تمامی اتفاق های سخت و آسان را باز گو کرد،و این خود نیازمند یک حال نسبتاً "خوب" برای حرف زدن است...




▌║█║▌█▌║█║▌█▌║█║▌█

Copyright©2017KinG Omid



از مَن ساده نگذر،اشخاص دورتان را بخاطر خودشان بخواهیـد،شاید خودشان باشند که میخواهـید...طرح:آشفته...

بوی دود و باروت،دشمنِ فرضی ای که خودتی!

وَقتی هَمسَرِتان دَر میزنَد،بِدَویــد و دَر را باز کنیــد،قطعاً دوستتان دارد...

رُوزگار خُوب میگذرد گـآهی از حَوالی ما هم نیز...

تو هِزار دلیل را بِشُمـآر،آنقدر خسته میشوی که توانی برای هزارُ و یکمیَش نمیمانَد...

هَم میزنَن،خَلاف داستان و شرایط هَم زَن...

وَقتی پِلک میزَد،پِلک میزدَم،دوس داشتَم چِشم هاشو ببینم آخه...

گـاهی مَرد بودَن را جـِدی بگیریــم...

در خوابَم دیشب،چه واقعـی بودی!

تو تنهاییت تا میتونی خیال پردازی کُن،چون واقعیت چیزی دیگه اس!

مَردمی که آسمان را وقتی گریه میکند دوست دارند،چه توقعـی از آنان اَست؟!

از دَرد هایی که میکـشـی،تَشَکُر کُن،حسابی بُزُرگت میکنه...

چَند نَفر بودَن باعِث رُشدِت و بَستی چِشمات رو به همه چی...

جاده خاکی تو بارون اذیتت میکنه از مَن گُفتن،گیر نَکُنی تو گِـل...

همه انسان ها روزی میمیرَند و رُوز و شَب کاملاً بی معنی خواهد بود برایشان...

مَرا نیاز به یک دَم،از نَفَس هایـَت،بی نیاز خواهم شُد...

چـِه راحـَت،میبَندیـم به شِـِکَم هَم دیگه تُهمَت...

عَوَض شُدَن،مِثه شِکَستَن استخون میمونه،چقدر درد داره!

سختِه پذیرفتن حقیقـت،چون روی تمام تخیلاتی که ساختی پا میذاره...

انقدر حَرف خُوب دارَم بِزنَم،فقط نمیدونم لحظه ای که دیدمت از کجا شروع کنم به گفتن...

لحظه ای خُود را میان آتش،سوزاندَم!

سَخت نیست نوشتَن،یکم تمرکز میخواد،یکم تفکر،یکم خلاقیت...

خیلی از دوستان،از روز اَوّل دُشمنَت بودند،بِدان آنکه بدانی...

بُدُو،بُدُو،همیشه عجله کردی...

دَستانـَش را هَنوز لَمس نَکرده،آرام شُده اَم،وای از آن روز که مُعتاد دَست هایَش شَوَم...

اِشتباهاتَم مَرا وادار به شکافتَن مسیری جدید میکرد...

داستانام کی میرسَن به تَه،وَقتی چیزی برای گفتن نداشته باشَم...


برچسب ها: احوال, پرسی, آدم, رفیق
اسفــند

کَمـی قبل تَر از بهـآر:در یک عَصر نسبتاً شلوغ...



کِنار بَساط یک دَست فرُوش...



بابا،بابا،بَرام میخری؟چی پِسَرِ گُلَم؟



مـآهـی قرمز میخوام،بِخـَر دیگه بابا،باشه پسرم...



انتخاب کُن آقا پِسَر،کدوم رو بگیرَم برات،اون،اونکه بالا دُمش نقطه نقطه مشکی داره...



صدای زنگ موبایل آقای دَست فروش:باباجون؟جونم شیرین عسل بابا...



قُولی که بهم دادی یادته؟آره عزیزم،فردا با مامانت میریم خریـد،امروز بازار خوب بوده...



آخ جـُون،مامان،مامان بابا میگه فردا میریم خرید...



آقا بفرمایید باقی پولتون...



کَمـی قبل تر از عیـد:در یک بیمارستان بیماری های خاص...



شُوق دیدَن یک سال دیگــر،با چشمانــی که تازه شکوفه های بهَار را دیده است...



به کُودکـی که در انتظار رویش مـُو های تازه اَست...



کَمــی قبل تر از عیــد:یک هفته مانده تا ازدواج!



امروز قراره با آقامون بریـم خرید برا جشن...



ایــن یکی مغازه هَم بریــم دیگه شَب شُد الان داداشت باز تیکه میندازه بهمونا،از من گفتن...



کَمــی قبل تَر از  عیــد:"....."!



از کی دیگه نریـم کلاس بچه ها!؟از نوزدهم خوبه دیگه ها؟موافقین؟



دخترم پس کی میخوای این اتاقت رو تمیــز کنی؟



حِس بِه دنیا آمَدَن گُربه هایی روی پُشت بام خانه همسایه...



حِس باز شُدَن پَنجره های خانه رو به بهَار...



حس رفتن سَر خـآک مُردگـآن...



کَمــی قبل تَر از عیــد:بـُوی خوبی می آیـَد به مَشام...



بُوی تَحرک،تازگی،خلاقیــت...



بُوی عَطر گُل های سُرخ،بـُوی گَندَم،بُوی سَبزی



بُوی تمام شُدَن اسفــند،کمی قبل تر از عیــد می آیــَد...



▌║█║▌█▌║█║▌█▌║█║▌█

Copyright©2017KinG Omid



چِشمانَت را ببنـــد،حال باز کُن،چند سال دیگر نیز،گُذشت...عکس:تازه...

آخرین چیزی که خَط انداختی بهش با چاقو کیک تَولدت بُوده عمـُو جون...

از کُجا شرُوع کنَم،چجوری این وَصیـت نامه رو پُر کُنَم...

دو دَستــی،بَر سَر بِکُوب،آهــی از تَـِه دِل...

مَردُم رو بیخیال،اینجا فامیلا میفروشَن همـُو به نرخ یه کیلو خیار...

در اذهان عمومی،موقع اعدام طَناب دُور گَردَنَم،آدَم های ریــز...

بدُون هیــچ دَلیــلی،کـِنارَم باش...

انتقاد میکنَن از مسئولیــن،یه روز امثال ما ها خودمون مسئولیم...

اَمــّان از روزی که چِشمآم هَم دروغ بـِگه...

آخریــن باره که از خُودت میگذری،نه بازَم همین کارو میکنَم...

هَوایی شُده اَم به هَوایــَت...

چندتا اسم نام ببریــم،بینیم کیا کار کَردَن،همه اسم ها رو خط بزنیم،کسی کاری نَکرده...

تو تظاهُر میــکنی که مَنو میشناســی،ولی تظاهر کننده خوبی نیستی...

همه میکنَن از هَم،خیلیا هَم میدَرَن تَن هَم...

وَقــتی بـَهــآر،بهانه ای بَرای سَر زَدَن است...

سَهمیـه بَنـدی نیســت انسانیــت فروشـی نیست...

شمـُا دُنبال یه حقیقـتی میگیردی که هیچ مدرکی ازش نیسـت...

تُو دَست هایــَم را بگیــری و مـَن،زمیــن که هیــچ،زَمان را با تو میگَردَم...

سَخت تَر میشه،هرچی بری بالا تَر،غُول های زندگی هَم همینطور میشَن بُزرگ تَر...

تو لَبخــند بِزَن،مَن میشَوَم بیخیالِ مُشکلات،سَخــتی...

دُنبال راه واسه رَفتـنی،چرا هَمَش درجا میزنــی...

بَرخلاف اعتیاد میخونـی،ولی خودت عامِل توضیـعی...

اِعتراف میکنــَم،مـَن اُو را از خُودَم بیشتـَر،اصلاً هیــچ،جانـَم را میدَهَم...

داد میزنه رو سَر رئیس،مـَن نُون آور این خانواده اَم بیا ببیــن اینَم مدرکشه...

اَگَر مُتعَلق به زمان بُودَم،قَطعاً می ایستادَم...

چَندتا از جوان های ما الان شَبا راحت میخوابَن؟

بعضــی وقتا دوس دارَم بخوابَم،تا ادامه اون خواب رو ببینـَم،چقدر واقعـی بنظر میومد...

همیشه بیـن خودت و قَلبِت یه جَنگ بذار که مَغزت کار کنه...

قـَدکشیــد،اَمّا هیچی یاد نَگِرفــت...

خیلی از کارهایی که ما الان بهش افتخار میکنیم،واسه خیلیا منسـُوخ شده...

شیــریــن تَر از قَند بود حَرفـآت...

رُوزگار میگذَرَد،گاهی باب مِیل و گاهــی نَمَک میزنیــم تَلخی را!

بیچاره گُوش های صَندلی های اُتُوبُوس...

بنظر مَن آدَم هایی هَستَن که نَمُردَن هَنوز...


برچسب ها: عید, بو, ماهی, قرمز
مـآدر

فقط پنج دقیقه زَمان میخواهـَم!



بیشتر نه،شاید حَتی کَمــتر...



آغـُوشـَت،نه دیگر بُزرگ شده اَم...



شانه هایـَت،نه حَرف هایَم انقدر سنگیــن نخواهـَد بود...



دَست هایــَت کفایـَت میکنَد و آن نوازِش همیشگــیَت لا به لای دَستانَم...



گُوش هایَت هم نیـز،لطفاً در این اندک زمان به مَن بسپـآر...



میدانـم سِنی از جُفتمان گُذشته اَست...



تو با تجربه تر از قبل با مُو های سپیــد و مــَن حِسابی قَد کشیده اَم...



دُرست است،کَم نگذاشتــی و کَم برداشتـی،درست است کَم گُذاشتـَم و زیاد برداشتـَم...



تو نِگران مَن بودی و مَن تا نیمه های صُبح در خیابان های ناتمام شهَر قدَم میزدَم...



بی تفاوت به تماس های مُکَرَر تـُو و به یک الان می آیـَم،بسنده میکردَم و تو باز منتظر میمانـدی...



که حال می آیــَد،غذایـَم را گَرم نِگَه میداشتــی،تا سفره ای که دوبار چیده میشد همیشه پَهن باشـَد...



یاد روز های اَوّل مَدرسه اَم نیز بخیــر دَست هایـَم را میگرفـتی و مرا میرساندی به مدرسه اَم،باران میباریـد یا بَرف دَست هایـَت،دستان کوچَکَم را گَرم میکرَد...



حال گـآهی صِدایـَم بالا میرَود و میگویـَم حالَم را نمیفهمی و باز با همان متنانـَت مادرانه اَت،مـُوهایَم را نوازش میکنی و میگویی،قسـمَت بود پِسـَرم...



آرام میشـَوَم،آنقــدر آرام که گـآهی در بَغَـلَت خوابـَم میبـَرد...



باور کـُن مـآدر،تو فرا تَر از مـَتــن و ادبیاتـی...



▌║█║▌█▌║█║▌█▌║█║▌█

Copyright©2017KinG Omid



از مَن یک خَط شعِر کافی نیســت،تو را غزل خواهَم کَرد"مـآدر"...عکـس:کـُودَک آینده...

قانع نمیشـَم به هَر بادی...

خَنجـَرِتو تیــز کُن،من از اون استخون داراشَم رفیق...

همه چی برعکسِش قَشَنگـِه،مثلاً پا در هوا قدم بزنی و بارون نیاد و کسی هم کنارت نباشه که باهاش حرف بزنی...

داری با زندگی چند نفر بازی میکنــی،حداقل خوب بازی کن...

همیشه در تلاش و تَکاپو بودی که بِرسی،امّا وقتی به دَست اوردی...

به حرفام میخندی الان،منم میخندیدم یه روزی...

از ذِهنـَم میگـُذرَد گَه گُداری،فراموش نمیشَود...

به ظاهر میبخشــَم،ولی در باطن فراموش نمیکنم...

آدَم،انسان،مَرد،زَن،کُودک...

جـآی تُو ای یار،در میان بازُوانَم خالیســت...

از اون دسته آدمای عادی ولی متفکر باش...

انقــدرا هَم از آدم های بَد نترسیــن،شما هم یه روز بد میشیــن...

یکَم بِکِش عَقب تَر پاتو از وَسط زندگیــم...

علامت سوال های بزرگ نَتراش...

همه چی به دَرَک وقتی حالـَم خوب باشه...

یه عُمــر مال مَردُم رو میخوری،آخـَرم  فکر میکنی با توبه بخشیده میشی...

نه!حَرف نزن انقدر رو اعصابَم راه نَرو،خُب چرا بی دلیل؟

تو که به خودت میگیری هَر حَرفُو،اینارَم به خودت بگیر...

شما غـُولی،ولی فقط توی داستان...

چِقَدر خُوش سلیقه ای شما،مگه نَظَر خواستم که داری نَظَر میدی راجبم!!

هَوای شـَهر را تَنَفُس ممکـِن نیســت...

چرا استفاده کنـَم از مَغزَم،وقتی مَغز تو هَست...

با دو چِشم باز،انسان های کـُور را دیدم...

به ساز مَن نه،پَس به ساز کی میرقصی...

دو تا دستت رو محکم دور گَردَنِت بذار،ببین میتونی خودتو خَفِه کنی؟نه،از مَن بر نمیاد این کار...

چـِقـَدر همه چی تو زندگیت خوبه همیشه...

دِلخـُوش کَردی به رفیقای دُورِت...

میتونی دستت رو به کسی که دَست نداره قرض بدی؟

فراز و نَشیــب زندگــی میسازه آینده رو...

مَن به لبخند تو دل باختــَم!

الان میخوای یه شخص سوم رو صدا کنی نمیدونی باید چی صداش کنی!

توی ذهنت،مَن چه شکلیــَم؟!رئالیسم،فاشیـست یا کمونیســت...

خِجـآلتـَم که نمیکشــی،میرسی به هَرکی میشیــنی داستانامو به اسم خودت تعریـف میکنی...

همیشه به چیزای عادی نَه میگیـم و به پیچیده هاش بی فکر آره...

وایسادی روی پاهای خـُودت،بدون تکیه گاهی...


برچسب ها: تولد, مادر, عاشقانه, میخوامت
با تو

آیـنده را نمیدانـَم چه میشـَود!



امـّا حـآل،درست در همیــن لحظه...



مـَرا نیاز است به یــک بغـل...



حـتی در تَصَوُراتَت،برای دقایـقی مَرا در این لحظه بی نیاز میکنَد...



در آغـوش کشیــدَن،شایــد که نه،یحتمـل قدمــتش برابر با بشریــت میباشــَد که معنایـَش فرا تر از لمـس دو بـَدن است به تعبیـر مَن..



به آغـُوشــَت که دَعوت میشَوَم...



یعنــی،مَرا ترسی نیســت از در کنارت بودَن...



از استشمـآم عطر تَنَـت...



پَرت شُدَن نَفس هایــَت...



حال که در آغوشـَم آرام گرفــتی،احساس امنیــتَت کامل کـِه شُد،چه ایرادیــست،شانه هایـَت را هَم کمی بالا و پاییـن کـُن...



خـُودت را خلاص کـُن و بِشکــَن،آرام جانــَت میشَوَم...



گـُوش هایــَت را به من بسپار،میخواهـَم حَرف های ساده ای با تو در میان بگذارم،آخـَر میدانــی که دیوار ها هَم نیز گُوش دارنـَد...



حال که لبخــند میزنــی جـآنِ دِل...



دَست هایــَم را آرام،آرام لابه لای دَست هایــَت،گِره ای کُور میزنــَم...



هـَر روز،مـَرا یــِک،چـَند هزار بغـل ساده با تو کافیــست...




▌║█║▌█▌║█║▌█▌║█║▌█

Copyright©2017KinG Omid



برجسته کَردن چیزی که ساده به نظر میاد...عکـس:آغـُوش...

تخت پادشاهـی،واسه آدم های عادی نیســت...

دوس داری بالا باشــی،نمیدونی درست همونجایی که خیلی بالایی یعنی داری سقوط میکنی...

قطعاً اگر بُمب اَتُم هَم بِزَنَن،مَردُم باهاش عکس میگیــرَن،به یکباره...

واسه مَشهور شُدَن،خودتو به اینُ و اون نَچَسـبون...

زَخـم دِلت،نمَک میزَنن و تعریف میکننش...

چـی میگــَن آدمـآ درباره اَم؟یا تعریفه،یا توهیــن،من واکُنشـَم چیه؟لبخند میزنـَم یا واقعـی یا زورکــی...

کــجآ؟میخوام برم تو مغـزت...

صَبر کَردَنَم،خـُودش یه سَبـکـِـ...

رو به رویـَم بنشیــن و دست هایــت را دَر دست هایَم بِگُذار،چشمانت را ببند و تَصَور کن...

کُل زندگیــت رو بگیر تو چَنگِـت،بجنگ با افکار غلطت...

همه میخوان بِگِن بیشتر از همه میدونن،بیشتر از همه خودم...

به امیـد جیـب بابات،صُبحا نَشو از خوابـه نازت بیدار...

مـَن مَسـت،تو شُدی دیوانه،اَکنُون خانه گَشت ویرانه...

ریشه دُوندَم تا آسمــُون...

آدَما دُور زَدَن رو خوب بَلَدَن،حـتَی اگه باشه خَلافِ رفاقَت...

به مَن چه مُشکلات سایـرین،این عیــن کلمه یه آدم بُزدله...

چاییـت سَرد شُد نُوش جان کُن،یا که نَه،بِگُذار حَرف هایَم تمام شَوند...

قهقه زَدَن و حال گِریه میکنند و آینده چه خواهد شد باز همین تکرار و تکرار...

اگه دَر بَسته باشه،واسه هَدفـَم میشکَنَمــِش...

موزیــک های فلان فلان شُده چه به حَرف هایـَم می آیند...

شُعار دادن راحت تر از حرف زدن است،تغییرات از خـُودمان میباشد...

تا جُلوُت چهار تا حَرف قُلمبه،سُلُمبه زَد،کــَف کَردی...

به آینده شَک نَکُن،گـُذشته اَم فراموش نکن...

کم پیش میاد،از کاه کُوه نسازیــم...

یه روز جـآت میدَن به شُون راست دو در یـک...

به دَستاتون زَنجیــر بســتَن،پاهاتون رو هَم شِکســتَن...

قدیمـا کُلاه میذاشـتَن،سَر،الان میبُرَن از،کَمـَر...

خیـلیا برگـشتــَن،بــدون سَر...

شُما تِکراری تر از هفته پیش پَخش میشـین هَر هفته...

بعضی وقتا،نه همیشه،سازه خُودتو بِزَن،ببین چی میشه...

تا حقیقت رو گـُفت،زَدَن چــَک افســری...

فِکر میکنه دُور شُده ازَم،نمیدونه نزدیک تر از قبلَم بهـش...

این روزا هرچی بیشتر بنویســی کَمتر خونده میشه...

زُود اســت،دیــر میشَـود...


برچسب ها: روز, عشق, عاطفه, احساس
خُودکشــی

یکــی رو میشناخــتَم اما نه خیلی خُوب،فقط میدونستم کُور بود...



یه روز بهش گفتم چند سالته،گفت45سالمه!گفتم چند ساله کُوری؟گفت 45سال!



بهش گفتم چرا عمل نمیکنی چِشم هاتو؟بینائیتو به دست بیاری!



چند لحظه سکـوت کرد...



گـُفت باشه عمل میکنم کیه که دوست نداره ببینه؟!



چند روز بعد رفتم بیمارستان بهش سر بزنم،هنوز چِشماش بسته بود،دکترِش اومد ازش پرسیدم کی چشماش رو باز میکنین؟



گفت فردا قبل از ظهـر!



پیر مرد لبخندی زد از اینکه قراره فردا خیلی چیزا رو ببینه...



فردا قبل از ظهر رفتم بیمارستان،چشماش رو باز کرده بودن!



اَوّل ازم پرسید شما کی هستی؟تا حرف زدم صدامو تشخیص داد و شناخت که کی هستم!



برگشت بهم گفت،فکر نمیکردم همه چی انقدر قشنگ باشه،چقدر خوبه که بینائیم رو به دست آوردم بعد این همه مُدت...



چند سال بعد رفتم بهِش سر بزنم،خونه اش تاریــک بود،برگشت بهم گفت،من تصوُرَم از دنیا چیز دیگه ای بود!



همه چی بنظرم خوب بود تا اینکه بینائیم رو به دست آوردم...



چرا هیچکس بهم نگفته بود زمیــن انقدر جای کثیفیــه؟تو چرا بهم نگفته بودی که کُور بودن بهتر از دیدن همه چیـزه؟



وَقتی کِور بودم از خیابون رد میشُدَم مَن بودَم و عَصای دستم و دیگه هیچی برام مفهومی نداشت،نه رَنگ ها نه زشتی ها نه ماشین ها و نه...



امـّا حالا چند ساله از وقتی که میبینم فقط میترسم،از همه چــی،از این همه پَلیــدی،برا همین دوس دارم مثه همون موقع ها توی تاریکی زندگی کنم...



چند سال بعد که خواستم دوباره بهش سر بزنم،در خونه اش رو که زدم،صاحب خونه بهم گفت: یک ساله که خُودکشــی کرده!



▌║█║▌█▌║█║▌█▌║█║▌█

Copyright©2017KinG Omid



چی میگفتیــم:برداشت شما چی باشه،الله اعلم...عکس:شروع ماجراست...

بَسِه شُعار،یکم خَرج کنین ابتکار،عَمَل،هُنَر...

دیوارنویسی ها هنوز ادامه داره،گرافیتی تر،متفکرانه تر...

تو یه انسانی،تعریف شده وسط یه زندگی با قاب زندانــی...

از روزی بترسین که حقایق رو مینویسَن...

یه عـِده آدم فُحش میــدَن به آمریکــآ،یه سریــام از همونا ناراحت تحریم شُدن از طرف آمریکا...

خودآزار ولی مُدافع حقوق بَشر...

سَوار کِشــتی زَمان شُو با حَرفام،آینده بغل هَرکسی یه رُباط خوابیــده،گذشته گَندیده،اه پیف پیف بُو میده...

میشه کاری کَرد ساعت اتاقت بَرعَکس بره،فقط میتونی برعکس ببینیش!

آدَم بودن را دوست داریــم بی آنکه باشیــم!

اکنون اخبار جدید از آب و هوا را خواهیم داشت، بارشِ پراکنده ی موشک، بینِ خطوط مرزی...

اگر کسی شـما رو تصحیح میکنه،دلیل بر این نیست از شما بیشتر میدونه،شاید میخواد دیگه شما دَرجا نزنین!

واسه آدم های کَر،هرچقدر حرف بزنی چیزی جُز پانتومیم نیســت...

دَست هایــَم را گِرفــت و گفت با مَن قدَم بِزن پـِدر...

داریــم با هیــچ زندگی میکنیــم و خُوش حالیــم با هیــچ...

انقــدر دانش پژوهیــدیــم،بهمون میگـَن دانِش پَژو...

تا یکی میاد راجب خانواده خودمون حرف میزنه،هزار تا دلیل پیدا میکنیم!

یه مُشت شُعار،یه مُشت بیکــآر...

توی دَریای خُروشان کی میتونه باشه نِجات غریق...

چِشمــآنَم کُور،دَست هایــَم قَلــَم...

مُشکل کُجاست،اختلاس،مُشکل کُجاست،بیکــاری،مُشکل کجاست مُهره دُرست سَر جای خُودش نیســت...

یه جَمعیــتی دَست میزدَن و اون توی اُوج غرور بود...

سَفر کَرد و آسمان آنجا هم آبی بود...

جـَوانــِه های دِلــَت را اَلَکــی دِرُو نَکُن...

مرد به درختی میگَن که هَر بادی وَزیــد،ثابـت موند...

سنگیــنی میکنه هَوای شَهر....

اَگِه آمریکاییا به شما فُحش بدَن فقط نگاهشون میکنین؟

تیــپ به روز،غیــرت واسه زَمان بهِروز...

شَبُ روُز نَداره،وقتی عادت کنی هر لحظه میگی دروغ...

به افتخارایی که تو این سی و خورده ای سال به دَست آوردین مینازیـن؟

چــه چِشمــآن جَذابـــی...

مُحَکــَم تَر سَرتو بِزن به دیــوار،نه خُون میاد از دیوار نه سَرتو از جاش تِکون میخوره...

فرق نَداره یه وَجَب یا صـَد وَجَب آب،وَقتــی دو زیســت باشی...


برچسب ها: کور, آدم, حاشیه, تفکر
نمیــدانــَم

ایــن روزهـآ ساده تر از همیشه میپـُوشـَم!



نه مثل همیشه قبل از بیرون رفتن از خانه مـُوهایـَم را شانه میزنَم،نه حِس و حال چایی دَم کَردن برای صبحانه را دارَم!



به یک لقمه نان و مُربایی که فرق نمیکنَد چه باشد و دَست کشیدَنی تـُوی مُوهایـَم بَسَنده میکنم...



دیگــر آینه اتاقـَم هَم خسته شُده اَست از اینکه خـُودَم را در آن نمیبیـنَم!



حـَتی ریش هایــَم را نیــز حِس و حال کُوتاه کَردن،نیــست!



در خیابان فقط چَشم هایـَم به دنبال مُوزائیک ها میدَوَند و من ساده از آنان میگذرم...



این روزها در مـَن یک بی تفاوت زنده شده است،یا من آن را پوشیــده اَم...



چه دنیای شیریــنی،نسبت به هرچیزی که سر جای خودش نیست،بی تفاوت،و ایــن عیــن آرامش اســت...



این روزها بیشتر از اینکه بی تفاوت باشـَم،خُنثی هستـَم،میبینَم،میشنَوَم،اما عَکس العملی ندارَم،مثال کسی که سالیان است در کُما به سر میبرَد...



نَفس کشیدَن های تِکراری،ریه هایَم پُر میشَوند و خالی،و حِس مَن دقیقاً همان است نسبت به همه چیــز،پُوچــی...



هیــچ چیز مَعنای خاصی نمیدهَد،حتی پَخش شُدن آهنگ های مُورد علاقه اَم در سُکُوت نِصف شَب...



ساعت ها در تَخت خواب دراز میکشَم و با چِشمانَم به یک نقطه خیـره میشَوَم،نه فِکر میکنَم نه پِلک میزنم آنقدر که گاهی از چشمانَم هم بی هیچ دلیلی اَشک میریزد!



این روز ها با هیــچ آرامم،نه میخندَم و نه نِگاه معنا داری به کَسی میکنَم



این روز ها را فقط سِپری میکنَم،روزگار شیرینی است؟تَلخ است؟اصلاً مَزه اَش هَم چیســت،نمیــدانــَم...!



▌║█║▌█▌║█║▌█▌║█║▌█

Copyright©2017KinG Omid



متفاوت نویـس تر از تَفاوت...عکــس:پُشت این میله ها خـُدا را دیدَم...

بحث سیاسـَت نیســت که خیلی کَثیـفه...

زیـآد وَقت گیــر نیســت،مـُردَن...

سُقوط کَردیــن،از آسمون آبی به آسمون سیاه...

خَلاف عُرف نیستــَم،خلاف قوانین،نَنِوشتــَم،مَن همه چیز رو برعَکس باقی میدیدَم،مثلاً سَقف کَف اتاق بود و از کَف اتاق آسمون رو دیدَم...

هَرجا دِلت میخـواد،اُونجــا باش...

شُما کَلافه میشیــن،سَربازه داره میره کَلاغ پَر...

غیــر این که نیســت،یه بار داری فُرصَت زندگــی،نَه؟

مَردُم فَرامُوش کـآرَن ولی مــَن نه...

همه مُهره ها رو اشتباه چیـدَن،شما درست بازی کُن...

همیشه دَنبال بهتریــن هایی،مـَن از بَدتریــنا بهترین رو میسازَم برات...

قـَدَم بزرگ که بر میداری با سر میخوری زمیـن...

رَپــی لفظ نیا،وَقتی رَپِر نیســتی...

برایـَت هیــچ،لبخنــدی جَذاب نیســت...

مَردُم شُدَن زَنبُور،گُل میخـُورَن،گُل میزَنَن،حَرفاشون گُل میندازه...

شـُما تِکراری شُدیــن بُریـنگ هَر لَحظِه،نوآوری کنین کُپی بَسه...

شُما اُسطُوره ای اصلاً تو زَمیــنه دُروغ!

با تَک تَک حَرفایی که میزنین به سایرین مسیر میدهیـد...

مِلت نَدارن هِزاری تو جیــب و میگَن بَچِه مایه اَن،راست میگَن خُب!

آدَم بُزرگ،هیــچ وَقت کوچیک نمیشــه،حالا هی تو بَد بِگـُو...

همیشه وَصلی به تَخت خوابـت،پاشو وَقتِ کاره...

جَنگـی که نَداره بَرنده جَنگ نیســت،میشه استفاده از مُهره های سوخته بازی...!

سـآعت اتاقِت خواب رَفتِه چند ساله اَفکارِت...

پَرُو پاچِه رو زَده بالا و زیرش زَده هَشتَک آدم برفــی،که چی بِشه تَهِش،بگی چی،هَدف چیه...

اَگِه بِکِشــَم آســُمون رو در حـال بارِش،بازَم یکی پیدا میشه بِگِه این بود اشکال کارش...

سُوژه جدید پیدا کُنین واسه خالی کَردَن عُقده هاتون...

تَقویــم داره میرسه به آخـَرِش،چَند چَند بودی امسال با خودت...

کـُجای داستـآنـَم بـُودی،تَمامــَش...

میگه حَرفات مثه مُورفیــنِه واســَم...

اِعتـِمــآد رو میفرُوشــَن به قیــمَت مـُوز...

سَرتُون گَرم سُوختــن بـود،از اتفاقات اَخیر بی خَبرین مثه اینکه...

بَحث قافیــه،که ردیــف میکنَم در لحظه...


برچسب ها: تفاوت, سبک, خاص, ادبیات
تِکرار

اگر زمان به عَقب برگردد:از هَمان روز هایی که خُودم را شناختـَم،قطعاً به کلاس نَقاشی خواهَم رفت!



اجازه میدَهَم خانواده اَم،رَنگ و مُدل لباس هایَم را انتخاب کنند!



از مـآدرَم پُول میگیرَم و از بقالی سرکوچه مان بجای چیپس و پُفک شیر خواهَم گِرفت...



و در همان کُودکی عاشق تو میشَوَم...



در مدرسه بیشتر میخندَم و با دوستانَم بیشتر بُدُو بُدو خواهَم کَرد...



خانه که آمدَم رو به روی تلویزیون مینشینَم تا کـآرتون مُورد علاقه ای پیدا کنم و پای آن بمانَم!



و باز عاشقـَت میشَوَم!



روز بعدَش با ناظم مدرسه خُوش بِش میکنَم و کارنامه اَم را میگیرَم و زنگ ورزش بجای سنگ با توپ بازی میکنَم...



خانه که آمدَم از شُوق جایزه تَشویقــَم،خـواهرَم را بَغَل میگیرم و با او بازی میکنَم!



و دوباره عاشقت خواهَم شُد...



روز بعد تر از آن روز بیشتر قَدَم میزنَم و بیخیال هوای پاک زندگـی را دُود میکنَم!



بیشتر سالُن میرَوَم و بیشتر هَندبال میکنَم...



از کتاب مولانا فال میگیرَم و با حافظ زندگی میکنَم...



و باز در این بُرهه از زَمان هم نیز عاشقت میشَوَم...



خَریــد میرَوَم و با فروشنده بیشتر شوخی میکنَم و تخفیف نمیگیرَم...



کتاب میگیرَم و یک صندلی لهستانی...



شاید خانه اَم را هم تعمیر کَردَمُ و شُومینه ای ساده کار گذاشتم و قاب عکس بیشتری به دیوار میچسبانَم...



عکس مادر بزرگ،پدر بزرگ چه میدانَم شاید هم هُنرمندانه تر عاشقانه تر...



و باز تو را عاشقانه میخواهَم....



حساب بانکی باز میکنَم و بیشتر پُول هایَم را پس انداز میکنَم،ماهیانه چند بار سینما میرَوَم و منتقد فیلم های بی محتوا میشَوَم...



به مَردُم لبخند میزنَم و در هر بحثی حق را به آنها میدهَم...



بیشتر با تو عکس میگیرَم،بیشتر قَهقه میزنَم،بیشتر با تو قَدَم میزنَم و دست هایَت را میگیرَم...



و باز تو را دوست خواهَم داشت...



و باز تو را دوست خواهَم داشت...



و بیشتر لذت خواهَم بُرد از این تِکرار در جهان و زمان و تــو...



▌║█║▌█▌║█║▌█▌║█║▌█

Copyright©2017KinG Omid



هَرچی مینویسی خَط بِزن و با مَن در زمان تِکرار شُو...طراحی:حافظ چی میگه...

دَر انتهــای ایــن داستان خــواهَم مُرد...

آشغال بودنَم،حَدی داره حـآجی...

مَجـموعه ای از بیشـُعوری را دَر افراد با شعـُور خواهیــم دیـد!

اصولاً دیــر به حَرفام رسیـدن،همـیشه!

به هَر طَرف نگِاه میکـُنی یکی داره گِدایی میکنه!

مَسُئولیــن خُود را دوس دارَن در خواب ناز...

خیلی از مَردُم یاد گِرفتــَن ساده رَد بِشــَن،ساده بگیــرَن و ساده گُفته شَن...

گـُوش به حَرفات میــدَم،اَمّا فقط گُوش به حَرفات میدَم!

مَن از اُون اَفراد زَخم خُورده،کـَم نیستــَم!

به دُنیای مَن خُوش اُومـدید،هَمِه چی عَجیبه،نه همیشه،خیلی وقتا انقدر ساده میشه که برات بی مَعنی میشه!

شُروع کُن با مَن به خُودت ببال و آشتــی کُن...

جَنگ با خُودت توی آینه،تو مُشت میزنی چَپ،اون میزنه راست،جفتتون توی حالت دفاعی میرین،کی میبره!

بــآران هَم زمیـــن را نَشُســـت!

کافیســت بر خلاف میلشـان،واکنشی غیر منتظره در جیب چَپ خود داشته باشیـد...

نـِوشتــَنــَم،ولی اشتباه خُوندَنــَم،مُشکل از مَن بود،یا راوی داستانَم!

چـِه میــدانیــم از آنکه زیر آسمان پُر بَرف خوابیده است...

چِشات اَگِه سیاه سفیــد میدید هَمِیشه،نُور خورشیــد بی مَعنی بود!

اَلَکــی گیــر میدَم به هَمِه چــی!

با فُحش دادن چیزی دُرست میشه؟انقدر فُحش دادیم مُشکلات حَل شُد؟سر کار رفتیـم و افکار عوض شد؟

بعَضی از اَفراد،خیلی از اَفراد،مـَن هَم نیــز...

مــَن از جــُنــُون بی تُو بودَن میتـَرســَم...

زَمـآن تِکرار نمیشه،ولی هَر روز تِکرار میشه!

وَسط زندگـی فقط میشـی جُلـُو عَقَب،وَصل به تَخت و خاطره و رویا و کلیشه...

هَمِه بیماری ها دَرمان دارَن،بعضیاشون با مَـرگ بهتر درمان میشَن...

هَر چَند شاخـِه از یـک گُل،بُو های مُتفاوتی دارَند،مثل انگشت های دَست...

رُوی دیــوار سایــِه مَرگ نَزدیــک شُد!

بعضی از جُمله ها لازمه باز بـُمونه.

تو پُول میخواســتی و اُون....

همیشه گُفتــَم رَپِر کَسـیه که بتونه رو موزیــک سُنتَی هَم کاری کُنه مُخاطبش هـِد بِزنه..

دُنبال چی میگـَردی تو جیبــَم؟هـَدَفَم تو مَغزِ مَنه...

ایــنجــآ گُوسفــند بودَن بهتر از شُغال بودن اَست...

یه جـُوری نِگـآهِت میکنَم،حِساب کـآر بیاد دَستت...

هَر تیکه از حَرفام یه کِتاب میشه،حَتی اَگِه خُودَم نباشـَم،نِوشته هام زندگانیــت میشه...


برچسب ها: تکرار, من, در, تو
غُرُوب

همیشه فِکر میکَردَم،



حَتی اَگَر بَهتریـن لباس هایَم را بپوشَم...



اَواخِر ماه اُردیبهــشت باشــَد!



اُو چایی تازه دَم دارچیــنی برایــَم بیاورد،



کنارم روی بالکــُن با مَن بنشیــنَد و به تماشای غُروب بنشیــنیــم...



خوش حال باشیــم!



اَمّا حال فهمیــدَم که نباید منتظر خوش حالی باشیــم...



فَصلَش فرق نمیکنَد،مثلاً پاییز،اوایـل آبان...



مَن با بیژامـِه ای کُردی و یک زیرپُوش سفیــد ساده...



رُوی بالکـُن و تَه مانده چایی که برایــَم آورده است را از دِل و جــآن هـُورت میکـِشَم و لبخــندَش...



داستانــَم را شُروع میکــند...



گـُور پِدرَت ای اِتفاقات بــَد!!



چـِه غُروب دِلچَسبـی چه باد سَردِی،آخ گَرمای دَستانـش!



یادَم رفــت چه مینوشتــَم،اتفاق های بـَد!



خَنده اَم میگیــرَد،مَگَر میشَوَد اُو باشـَد مَن برای کَسی جُز دِلَم دَست به قَلَم شَوَم!



اصلاً در غُروب آفتاب نمیشَود چیزی نُوشِت،تو بایــَد کُلاهَت را بَر سَرت بِگُذاری و بنشیــنی و مَن سـَجدِه اَش بر چَشمانــَت را به تَصویر کِـِشَم...



تِکان که میخُوری لَبخَندَت چَپَکـی تَر و چــآل روی گُونه اَت نَمایان تَر میشَود!



ایــن را به هَر سَبک و رَوِشی که میکِشـَم!



غُرُوب پاییز،در برابر زیباییَت کــَم می آورد...



▌║█║▌█▌║█║▌█▌║█║▌█

Copyright©2017KinG Omid



خـوشحالی یعــنی تو بـخندی و مَن آن را تَصویر کُنم...ادیت عکس:غُروب از مَنظَر تـو...

بایـَد حَرفامون فَرق کُنه با هَم،وَگَرنه تُو مَنی و مَن خُودمم!

زندگــی رو میخوای مثه فیــلم بزنی جُلو...

از پُشت میزَنَن دِشنه و مَرد میمانند...!

مَردی که گریه میکُنه،نامـَرد نیسـت...

دُوس دارَم صِدای نَفَس کشیــدَن بَچِه ها رو،نَفَس بِکِش بَچِه جون...

سـَر صُبح آسمان اَبری بُود و زَمیــن خیس!

بیشتر تَلاش کُن،شاید یکم دیگه شَبیه مَن شُدی،چیزی که جامعه احتیاج داره امثال شُما نیستن...

نـَداشته هاتو نَشمار،به داشته هات هم نَـنداز...

قانُون رو یه مُشت آدم بیکار نوشتن،که کاربردی واسه خودشون نداره!

بــَرایــَم بمیــر،برایــَت زندگی نَخواهَـَـَـم کرد...

ازت پُول میگیرَن و کارِت رَدیفه دیگه!

فَردا را میدانــَم چه خواهــَد شُد،همه خواهیــم مُرد...

دو تا چِشمامُو باز و بَسته،چند سال گُذشت...

لَبِه دیـوار وایسادَم،پــَرت شُــد،حـَواســَم...

دَعَوَت نمیخواد،که نامه بنویسَم...

این فاجـِعه ای که شما باهاش عکس میندازین،مَرگِه یه سریاست...

چـِرا کُمَک نَکَردی بهـِشون،خــُودَم مُهِم تَر بــُودَم...

به آرزو هات فِکر میکُنی و تو رویاهات دَست میزنی بهِشون...

به چیزی گُوش بدید که باهاش بریـد تو فِکر...

قیافَتُو دیدی؟تو آینه یه نِگاه بِه خُودت بنداز!

دُوباره شُروع کَردَم به قِصِه نِوشتَن،کلاغ باید به خونه اش برسه...

آروُمم،ولی به وَقتش خوب میزنَم اَربَـــده...

ازَم دِلخــُوری،ازَت دِلخُورَم،تو بیار مَن دَرد دِلاتـُو میخورَم...

دَستانَت را مُحکــَم تر میگیرَم،آرام شُدی؟

هَرچـِقدَر هَم که پَلَنگ باشیــن بازَم شیر سُلطان جَنگَلِه...

خـُودِتُو ببَنــدی به تَخت،باز کُنی چِشاتو وَسط بیمارستان باشــی...

همیشه یه پیش درآمد واسه گُفته هاتون داشته باشیــن...


برچسب ها: غروب, زمستان, عکس, تو
سلیقه

بـَرف میباریــد!



هَوا سَرد بـود،شَب و زمین یَخ...



در خانه اَم را مُحَکم چند بار با دست های یخ زده اش زَد...



آهسته از پِله های طبقه دُوّم پایین آمدَم و در خانه را باز کَردَم!



سلام،ببخشید ماشین من چند متر اون طرف تر توی برف گیر کرده،میتونید کمکَم  کنید؟



اجازه بدید یه چیزی بپوشم،شما چیزی احتیاج ندارید؟



اَگِه میشه یه نوشیدنی گرم برام بیارید...



باشه چند لحظه منتظر بمونید...



نه اینطوری این ماشین رو نمیشه بیرون کشید،باید زنگ بزنم ماشین یدک کش بیارن،که فکر نمیکنم این موقع شب اونم توی این کولاک کسی بیاد...



باشه پس من همین جا توی ماشین میمونم...



نمیشه که اینطوری،الان هوا سرده بیاین بریم خونه ما،یه چیزی بخورین گرم بشین..



نه مزاحم شما نمیشم،اختیار دارید،خوش حال میشیم...



چه خونه قشنگی دارین،سلیقه همسرمه...



▌║█║▌█▌║█║▌█▌║█║▌█

Copyright©2017KinG Omid



چند درس ساده...عکـس:ماه تر از مـآه

هَر دقیقـِه بی قَرار تَر از اَوّل...

هَر آدَمی یه جُور بیمارِه،مَن بیمارَم به تُو...

پَرواز رو یاد گِرفتــی ازَم،ولی زیادی اُوج گرفتی...

پُشت چـِراغ قِرمز،مَن و یک کُودَک گُل فُروش،مَن نَخریــدَم،امّا آن میفروخت..

هَدفـمَند نَباشـی،میمـُونی جــآ...

مـآر و پُونه رفیـق شُدن با هَم،بنظرت مُمکِن نیست؟شاید از اول این ضرب المثل اشتباه بوده،ممکن نیست؟

پَر زَد و دَر رَفت،پَرنده از آدم تَرسید،چه مُوجود ترسناکی...

سَر کیسه اَت میکُنن و میندازنت جُلو...

تو چی میدونی،مَن چی میدونَم،دیگران چی میدونن،تَفَکُرات مُختلف انسان های مختلف...

طَرف تا دیــرُوز کُپــی بــوده،الان اُورجینال مینویسـِه...

شما سیاسَت مَدار ها رو بَرجِسته میکنین با اهداف و افکار دروغین به خُورد مَردُم میدید...

یه روز،چِشات میخُوره به نِوشته های رُوی سَنگ قَبر خُودت...

دُو تا چِشم ســَبز،جَهـآن رَنگیــن کَمان...

سینه عَقَب،جُلو میکنه یَقِه رو باز...

یاد گرفتی هَرکی باهات خُوب حَرف زَد،بَچِه سُوسُولِه،لایق احترام نبودی حتماً!

غـآر نشیــن نیستیــم،ولی عَقب مونده!

تُو بهترین تیــم دُنیا،مَن ضعیف ترین تیم دُنیا،واسه مَن یه گُل یادِگارِه واسه تو هیچی نیست...

دَرُون مَن،بِهشت،درون مَن جَهنَم،دَرون مَن خُدا،درون مَن،شیطان...

فَـواره ای از جنس آتشفِشان...

تیکه تیکه کَندین رَفتیــن،چه جیبای گُشادی داشتین...

اَز اُونایی که بیشــتر میگـَن نمیشه،باید بیشتر پُرسیــد...

اِنگار حَرفای تِکراری بیشتَر پُول میکنه تا نُو آوری...

خُود خُوری،یعنـی خُودت رو بزنی به سیــخ و بُخوری...

پَشیــمان تَر از خــُدا کَسـی،در عالـَم هَستی،نـیست...

لاتِ قَدیــم،دُکتُره اَلان...


برچسب ها: فاتحه, درس, برف, ادبیات
صُبحونه

صُبح شُده،بیـدار شُو!



نه خَسته اَم خوابـَم میــآد!



باشه راحَت بگیــر بخواب،به رئیست بـگو خوابت میومد نرفتی سرکار!



نه ترجیح میدَم برَم سَرکار...



چرا تو که خوابت میومد!



خوابَم میومد،حالا دیگه نمیاد!



چطور میشه،به فاصله یک دقیقه این همه تغییر نظر؟



آره دیگه اینطوری میشه،که اگه مَن نَرَم سَرکار،یکی از مَن بهتر میاد و جایگزینَم میشه!



خب بشه،بلاخره اونم باید از یه جایی شروع کنه!



نه دیگه،مسئله اینه که خَرج زندگیمون چی میشه!



خب تو که اینو میدونستی چرا از همون اول بیدار نشُدی؟



میدونی بعضی وقتا لازمه یه سری چیزا رو بهت دقیقاً توی گُوشت زمزمه کنان بگن،هرچند که تو اون رو خوب بدونی...



چرا بهت تذکر بدن؟وقتی تو خودت همه چیو میدونی!



مَن میدونَم،ولی مسئله اینه که شاید تو ندونی!



یعنی چی؟



یعنی اینکه من هر روز صُبح که از خواب بیدار میشم،باید به این فکر کنم که یک زندگی رو بچرخونم،قرض هامو بدم،بدهیامو صاف کنم!



اگه یه روز نَرَم سرکار،خیلی چیزا توی زندگیم بهم میخوره،اصلاً مهم ترینش اینه که ممکنه توام بعد از یک مدت منو تَرک کنی اونم بخاطر بیکار بودنَم!



من میترَسَم از این!



مَنَم میترسَم از این!



آره امّا بازم ترسیدنامون فرق میکنه!



یعنی چی،چرا من هرچی میگم تو یه چیزی میگی!!



خب اگه اینارو به تو نَگَم،به کی بگَم؟



باشه خُب دارم بهت میگم!چرا انقدر عجولی؟



خب بگو



چی میگفتم:آها!وقتی من نرم سرکار خیلی چیزا خراب میشه!



خب اینو که یه بار گفتی،ولی به نظر من همه چیز که پُول نیست.



مطمئنی همه چیز پُول نیست؟



آره،نه،خب شاید!



باشه،من که نفهمیدم بلاخره آره،نه،زیادم مهم نیست!



صُبح شُده،بیـدار شُو!



صُبحونه حاضره عزیزم،قبل رفتن حتماً بُخوری...




▌║█║▌█▌║█║▌█▌║█║▌█

Copyright©2017KinG Omid



کابُوس تر از واقعیــت،کابوسی نیست جُز واقعیــَت....طراحی:خُوشحال...

چِشمـآنَش،یک صَد هِزار بیــتی بُود...

سپیــده دَم خُورشیــد،گِریان بـود از بیدار شُدَنَش!

چه صُبح قَشنَگــی هَوا هــَم که حَرف نداره...

تو میخواستـی،خواستن مهمه،تلاش مهم تر!

مُنتظر میمانَم،ساعَت را عَقب میکشَم،زُود میرَوَم دیر نیایی،پیر شُده اَم،کجایی!

بالَش را باز کَرد و فرزندانش را لابه لای آنان جای داد...

پِرستـیژ یه سری کارا به دَرک شما از محیط پیرامون میباشَد...

در میان دِل تُو سَرما نُفوذ کَرده است،بُخاری را روشَن کُن....

حـال بَد را دَرمان است،تَدبیــر تُو چیست...!

اَخم که میکنیم،نه زَمیــن میلرزَدُ و نه زَمان می ایستَد...

بی تَفاوُت از کِنار مـآدری که صِدایـَم زَد،آقا کُمک کن،گُذشتــَم،مَن سَنگ بودَم،یا او خواست سَنگ باشَم!

رَهــی را میرَوم،آهســته آهسته،آرام می ایستَم کِنارَت...

مَن انرژی مُثبَــت،تو مَنـفی نباش...

کَبُوتَر با کَبُوتَر شُوق پَرواز نیســت،کُبُوتَر میــل به شاهیــن کَرده است!

در میـآن حَرف های دَرِ گُوشی،داد زَدَم...

هَنُوز میتوانیــم،یکدیگَر را ببخشیــم!بدون جَنگ...

اینــطور که مَعُلوم اَست،همه ما دیووانه هستیــم!

آدم ها عَوض نمیشَوند،توقعاتِشان تَغییر میکنَد...

لبخـَند میزنیم و ژست آدم های فهمیــده رو میگیریم،اَلَکــی...

چه کَسی خواب را دوست نَدارد!

هیچ چیز از هَمان اَوّل دیر نَبود؟!

چی شُد،اُونی که دُوس داشتــی،شُد؟

سَعی کنیــم،در آسمان رُوشَن هم نیز،ستاره باشیـم و بَس!

بیابان،خیابان،جَنگَل،خیابان،دَریا،خیابان...

دِلخـُوشـَم به همــآن که مَن میدانـَم میخنـدی...

مـُو در بـآد،رَقص ستاره ها دیدنی بود...

یک دقیقه زَمان میخواهــَم،از همیــن لحظه!

مَن که لبخند میزنَم،شما چی؟

از مَغزِتـون،استفاده کُنیــد...


برچسب ها: صبح, زود, صبحونه, بخیر
مَرگ

اینبار مَن تَصوُر نمیکنَم!



تُو تَصَوُر کُن مُرده ای،نه فقط به مَرگ،بلکه به تمام جُزئیاتَش...



شیرین است یا تَلخ؟!



مرگ را دوس داشتی یا از آن ترسیدی؟



برای مَن نه تَلخ بود و نه شیریــن،دوستش داشتَمُ و نَداشتَمَش هم مُهم نیســت!



مَن هَربار میمیرَم در واقعیـَت،به مَرگ حقیقـی فِکر میکنَم!



کاری هَم با این نَدارم که روزی چَند بار میمیرَم و تو زنده اَم میکنی!



مَرگ حقیقــی سَرد است؟خاموش است؟گَرم است!!



آقای مُورچه کارگَر خواهِش میکنَم،مَـن دُکتر هَستَم،بَدَنَم را تَجزیه نَکُن و قُربانَت شَوَم!



یا ساده تَر بِگُویَم،میشَود جواب های سوالات را به گُوشَم برسانیـد!



تو که بوده ای،نُطفه ای که میبایست از هَمان روز اَوّل که بَذرَت را پاشیـدَن در خودشان خَفه میشُدی و به اصرار مادرت پا در این دُنیا نَهادی!



شاید بهِتَر بود از هَمان اَوّل تیـغی در دَست که چَپ و راستش هم نیز مُهم نیست میگرفتم و کارَم را یک سَره میکردَم!



مَن اگَر از همان اَوّل میدانستَم مَرگ آخر این داستان خواهَد بوُد،اصلاً برای چه نِوشتَم،این نیز بماند در میان آن همه سوال که در ذِهن مَریضَ یک آدم سالِم جُولان میدَهَد...



▌║█║▌█▌║█║▌█▌║█║▌█

Copyright©2017KinG Omid



مَرگ چَند دَسته اس؟بنظرَم در شاخه بی نهایَت قرار میگیره!زندگی چند دسته اس؟سه دَسته!عکــس:گَندیده اِنگار میوه اَس...

خیلی وَقتا زندگـی مَنِه،به تو چه،همیشــه...

هیـچ وَقت پَشیــمون نَشُدَم از حَرفام،مَگَر عُذرخواهی کَرده باشَم بعدش...

پا بِکُوب جُون بِکَن،تَهِش بمیــر...

دُنبال آب خُوردَنی وَسط دَریـا...

با کَلَمِه طوری بازی می کنم انگار دَست آخره...

هَدَف نُقطه اَس،مَن رسیده اَم سَر خَطِش...

تـُو هَست تَریــن هَســتی،در عالَم...

هَر بار سَرَم به سَنگ میخُوره،بازَم همون کارو میکنَم...

تَمامِ نا تَمام ها،پایانی دارَند تَلــخ...

تو واسه چی آفریــده شُدی؟از مَن میپُرسی؟

مَگِه سریالــی،کُل زندگیــت داستانــی شُد که...

دُور مَغزِت یه خَط کشیــدی،نه میفهمی نه میذاری باقی بفهمن...

قَرار باشه گیــر بِدَم به هَرچی،میشکافَمِش با مَغزَم تو ذِهنت...

مَسئلِه اینه که همه چیز حَل شُده اَست و هیچ چیز مَجهول نیست....

دُور تَریــن تاریــخ،مُمکِن نیســت بازگَردی...

چَندتا سُوال ازَم بپُرس،شما با خُودتون مُشکلی دارین؟بلی...

مُولانا رو وِل کُن ببین مَن چی میگَم،اون حَرفاش واسه زَمان خُودش،مَن واسه آینده اس...

مُشکِلات روی عَصابِتَن،من میخندَم بهشون...

هَرچی بَچِه اضافه میشه،فهمیـده ها نَفهم تَر میشَن...

سُوء استفاده کَردَن از دیگـران دَستُو پا داره؟

یه حِصار بِکِش دُورَم،ببین گیر افتادی...!

تو ساقــی باشــی و مَن از حَرف هایَت مَست شُده اَم...

چِشات رو باز کُن،فَریاد بِزَن!!

کـآری نَکُن،بشیـنَم بُکنَم ضَربُ تَقسیــم،ببینـم کی بازنده اس روی نمودار...

چه سَبکی دوس داری؟اَدبیات رو میگَم...

همیـن جُوری،دُروغ میگــی،میری جُلُو...

مَن فَقَط اِعتراض میـکنَم به وَضعیـت مُوجُود،خواستی بشین پای حَرفام...

وُجُودِت پُر اَز خالــی...

بشیــن،کُلی حَرف دارَم،میخوام بگَم از سَبکِ نوشته هام اَفکارم...


برچسب ها: مرگ, زندگی, سوال, ذهن
شیریــن

هَر شَب که تو میخوابی،مَن آسمان را به زَمیــن وَصل میکنَم!



برای چـِه؟!تـُو بِگُو!



برای اینکه تو میخوابی؟نه



برای اینکه خودت نمیخوابی؟نه



بگذار راحتت کنم،برای اینکه به خوابَت آیــَم...



چـِرا؟برای چه آسمان به زَمین؟



برای اینکه خوابَت را شیـرین کنَم!از این کار سخت تَر مَگَر داریم؟



آری،که مَن بخوابَم و تو به خوابَم آیی!



مَن،هَر صُبح که تو از خواب بیدار میشَوی!



یکی از درُونَم می آید و به تو صُبح به خیر میگُویـَد!



دَست هایَت را میگیرَد و به آرامی فِشار میدهَد...



مُوهایَت را شانه میکنَد و لبخندت را نظاره میکند...



آب که به صُورَتَت زَدی رو به رویَت مینشینَد،صبحانه اَت که تمام شُد...



در میان بَرف با تُو قَدَم میزَند و در کِلاس تمام حواسَش به تُوست...



در مسیر برگشت چَتری را که روی سَرت گرفته ای میگیرَم و دَستَم را توی دَستت میگذارَم...



شَب که شُد،کنارَت میشنَم و فیلمی که دوستش داری را میبینیم،ببخشید خُب دستَم خُورد و کانال عوض شد،بیا با هَم فوتبال ببینیم...



شَب که میخوابی،آسمان و زمیــن را بیخیال رویایــَت با مَن شیریــن بود؟



▌║█║▌█▌║█║▌█▌║█║▌█

Copyright©2017KinG Omid



شیرین تَر از قــند....عکس:کُدوم فصل بود؟

شرُوع کَردَن یک انرژی تازه...

مَن مَست گَشته اَم و راست میگـُویَند...!

همیــن اَست،هَمان بُود،این شُد...

یه سِری حَرفا هَست،اصلاً تِکراری نمیشَن،مثلاً"دوستت دارم"میدوُنی که...

دَر ایــن دَشــت،پَرواز کار اِشتباهــیست...

اَز اُون مُدِلام اَلَکی نمیگیرَم،خُودمُو واسه کَسی...

وَقــتی تَمام لَهجه های دُنیا شِنیدَنیســت،به لَهجه کَسی تُوهین نَکُن...

مَردی را دیــدی،سَلامَم بِرسان...

اَگَر دَر زَمان حافِظ بودَم،قَطعاً تَک بیــتی زِ چِشمانَم میسُراد...

مَگـِه میشــه از آسـِمون اُفتاد و زِنده مُوند!

به چَند نَفر میتونـی بِگی به حَقیقت وَسط حَرفام گُوش نَدَن...

حـآضِر جَواب،ولی اُفتاده...

پَخــش میــشَن حَرفا،تـُوی شَهرا...

قــَدر میــدانَند و میبَندَند به بار توهـین...

دُرُست لَحظِه ای کـِه زَمیــن،دَهان باز کَرد...

جُلـُو راه،هَرچی سَرآشیــبی باشه مُهِم نیست...

مَعُمولاً سایــرین غَلَط کَردن و ما دُرست!

کــی میــدونِه الان میخواد بمیــره،آماده واسه تُوبه...

با هَم دیــگِه،دُوست بودیــم،حالا دُشمــَن...

هَمـِه دُور هَم،یه حِصار کشیــدَن!

مَرا دَر کُوی نیــک نامان جایی نیســت،صاحِب کُوچه اَم خیالی نیســت...

تو تَکمیــل تَریــن،نا تَمامِ مُمکِن هَستــی...

آدَم ها را با یکدِگَر کاری نیســت،مَگر کاری گیر باشَد...

نِگَرانــَت میشَوَم،تا بیایی اَلَکــی مَشغُول کار میشَوم...

با دَستانــی آغشته به خــُون به خانه آمد...

دِل مَن بَســی دیــوانه اَست...

حِس افتادَن سیــب از درخت آلبالُو...

اَمـآن اَز لَحظـِه ای کِه...


برچسب ها: رویا, قند, تو, من
عَکسَت

دَست فُرُوش سَرکُوچِه مان!



یک پیر مَرد ساده اَست،هَر از گاهی کنارَش مینشینَم و با هَم چایی تازه دَمی نُوش جان میکنیم...!



یک روز صِدایَش زَدم فلانی میخواهَم بیرُون خانه مان را زیبا کُنَم!



با لَحـنی نسبتاً جدی گُفت خُب بُکُن چِه کار به مَن داری!



گُفتَم بَساطَت را جَمع کُن و بیا دَر خانه مان!



آمدُ و گُفت خُب،الان چِه کُنَم!



لَبخندی زدَم و گُفتَم تو بشین و چایی بُخور،باقیَش با مَن...!



دیوار خانه مـآن با نَمایی از سَنگ سفیــد و چند پنجره و دُو دَرب...



جـآن میداد که تابلـُو های پیرمَرد را به آن بچسبانی و دیوار را تزئین کُنی...



چَند گُلدان از داخل خانه آوردَم و هر چند قَدَم به چَند قدَم گُلدان شَمعدانی چیدَم...



کارَم که تمام شُد...



پیرمَرد لبخندی زَد و گُفت از فَردا همیــن جا بَساط میکنَم،چاییَت حاضِر باشـَد...



چه خُوب خانِه مان زیبا میشَود،بایست در کنار آثارَت،عَکسَت را بگیرَم...



▌║█║▌█▌║█║▌█▌║█║▌█

Copyright©2016KinG Omid



نمایشگاهِ آثار هُنَری در خیابان،شاخِه هُنَر مُهِم نیست،هُنَر چیزی جُز عِشق نـیست...چند بار به فکر بیرون از منزل بودید؟..عکس:پاییز دَر مِـه...

وَقــتی مینویســَم کَلَمـآت اِرضا میشــَن...

سَرَمُو چَرخُوندَم،کِسی پُشت سَرَمِه،نه کَسی نیست...

سیــر میشیــن از گُشنِگــی،بفرمایین بُخُورین سیر میشیــن...

رُو آب میسازَم زندگــیمو...

دَست چَپ روی دَست راســـت،لَمسِ احساساتِ خُودَت...

تِکـُون میدی دَستِتُو،مـَن رَفتَم،بعَداً میام...

چَندتا خاطره بساز واسه خـُودت،واسه بَچه اَت چیزی واسه گُفتَن داشته باشی...

تـُو بِهتریــن بـُودی مَن بَدتَریـن...

حالِ میــِده نَتُونی رو پـآهات وایســی،بیا...

مُنَظَم تریـــن وِرژِن خُودِت بازَم بی نَظمِ...

آشـنا نیســـتی با اَفکارَم...

تُو قَنــدیـل میبنــدَی و مَن به هیچـَم نیست سَرما..!

فَقَط لَبخــَند میــزَنَم و زَمیــن زیر پـآم...

چَند بار به گـُناهانِت فِکر کَردی...

مَن از اُون دَستِه گیاهانَم که تو زِمستانَم گُل کَرده...

مــَن کُل دُنیــا رو نَگَشتــَم با ذِهنَم دیدَم...

صِدا دَر بـآد و مَن در کُوه...

دَستات میســُوزه،نه با آتیش با سَرمـآ...

یه جـُوری حَرف میزنــیم انگــآر خیلی میفهمـیم،چِقـَد نَفهَمیم...

وَقتــی اِوِرســت باشی دَماوَند به چِشم نمیـآد...

گَنگ بنویســَم یا گُنگ،همزمان جُفتِش...

پـآ میـذاری رُو عقایـد،افکار و دیـن و مَذهَب...

کَســی با تُو دوست نیــست دُشمن...

اَز بَچگـِی بُوده یه هِدسـِت تو گـُوش...

تو بَرگَردی به گُذشته،بازَم این چـاله و تو با سَر رَفتی تُوش...

یه قِسمــَت از مَغزِتُ بُرِش میــزنَم،یه قِسمــَت جَدید جایگزین میکنم،حالا نَظَرت چیه...

رُوی بــَند خـُودَم را آویزان کَرده اَم در باران...

کـُودَکی خُودِت رو بَغَل کُن،هَنُوزَم کُودَکِه یا شُده بُزُرگ...

شُده یه بار نه هـِزاران بـار...

دَرسِ اَدَبیات میــدَن با واژه های بیگانه...


برچسب ها: براساس, واقعیت, تابلو, دیوار
مــَن

بیا و برگردیــم به گُذشته،به قدیــم!



دِلبَرِ جانِ دِل،به مـآ نه اینترنـِت آمده است،نه تکنولُوژی...



ایــنها چــیزی جُز سَر درد نیســتَند برایــمان!



مــَن برایــت نامـِه بنویســَم!



از مَبدأ که مـَن باشــَم و مَقصـَدی که به تُو خَتم میشَود...



ساده،با خُودکـآر آبی بیــک



عَزیــزِ دِل:



سلام،



اُمیدوارَم حالَت خُوب باشـَد،مَن هم نیــز شُکر!



خلاصِه میکنَم مَطلب...



جُز دُوری تُو مَلالی نیست در هر شَب مَن...



مُرور تمام خاطراتمـآن در ذِهن مَن که امیدوارَم آنان در خاطرَت باشـند و از یادَت پـآک نَشُده باشند...



هَمیــن و نامه تـَمام،



دِلتَنگــَت



"مــَن"



▌║█║▌█▌║█║▌█▌║█║▌█

Copyright©2016KinG Omid



ساده نویســی اَدَبی،عارفانه...عکس:تُونل زَمـآن

با چُوبُ و فَلَکِه نمیتونی حَرفات رو توی مَغزَم کُنی،تو مُدرنیته تَرِشو بخون...

رَنگِ قِرمـِز خُون،تا سَقف اتاقت...

یه سری حَرفا رو از تُو چِشام بِخـُون...

هَدَف مَغــِزت مَنَم اسنایپــِر،تیر کَلمات وسط مَغــزت...

ضَریــب بالا دَستی رو جِدی بگیــر...

صِدایی در مَغز میپیچیــد،اِنگــآر تُویی در مــَن بود...

شُما جُملاتِ خوبی که بَلَدین از پُشت وانِت بَرداشتیــن...

مَن چِشمان تو را میــدیدَم یا جـَهـآنَم را...

به کَسی تُوهیــن نَکُنیــم،قطعاً بهمون تُوهیــن میکنن!

یـِکَم دِقَت کُنی به حَرفام میفهمــی چی گُفتَم بِهِت...

جُلُو رُوت چَند تا دَر به آینـده باز بُود،تو گُذشته مُونده بودی...

لافِ چـیو میزَنی،وَقتــی هیچی نیســتی...

چی میگــی،چــی شنیــدی،مَگــِه دیدیــم؟!

طَناب اِعدام مَن را کَلَمــآت بَستَند...

چِشاتُو باز کُن،باز تَر،زمین جای عَجیبی نیســت؟!

چَند بار خُودِتو از نَقشِ اَصلی زندگیــت برُدی تو نَقش یکی دیگه،چی ازش فهمیــدی،نیاز نیست بگی هیــچی!

الان دیگه بزرگترین مُشکل مَردُم پُول نیست...

هَمِه اُون چیــزایی رو نمیگــَن که تُو دُوس داری...

شُما ها فَقط چِرتُو پِرت،چــَند نَفر پایـبند به عقایــد افکار باز...

نَسل جَدیــد حَرف جدید میخــواد...

سَنگ کَسی رو به سیــنه بِزَن که سینه اَشو برات سِپَر کُنه...

برای اینکه بتونی دَردا رو دَرک کُنی،لازِمه دَرد بِکشی...

کُشتــی گیــر پُشتِش به خــاک چَسبیــد،تو که یه عَلَف هَرزی در مقابلش...

وسط کویــر دنبالِ آب نَباش،تو یه جَمعِ ساده،ساده باش...

هَمیــن نِشُون میده چِقدر نُخود مَغزیــن...

شُما دُکــتری توی زمیــنه دروغ...

انقــدر ریــز میینمــِت نمیدوُنَم تو کُدوم سَیاره اَم...

تو مَحکُومی به زندگی در میان آدمــیانِ مُتظاهِر...

دَست اَنداز داره مَغـزِت...

تو تاریــخ جاودانـِه میشــَم،حـَتی اَگِه شِکَست بخُورَم مثه هیـتلر...

کاری میکنـَم حَرفام بشه ضَرب المثل نَسل جدید واسه بَچه هاشون...


برچسب ها: نامه, من, تراژدی, ساده
اِسپــَند

تو باش و مــن با تو قانونی به نام دوستت دارم را ثبت رَسمی میکنم...



مثلاً صُبح زود که زَنگ میزنَم با صِدای خواب آلودَت طوری صِدایــَم کُن...



عزَیزَم "ها "و جانَم هایَت را نثارَم کُـن که بیایــَد و مستقیــماً به رَگ های قَلبَم پیـوند مغز و اعصاب بخُورَد...



مَن صُبح بخیــری به تُو بگُویــَم که تو از فِرط آن تمام تَن و جانَت از خواب بَرخیــزَد...



بعد از آن چایی تازه دَمی بِگذار و صُبحَت را شروع کُن...



پَنجره را باز کُن،قاب عَکسَم را تَمیــز کُن و اندکــی به آن خیــره شُو...



به چـِشمان به رَنگ بهــآرَم...



چایی را بریــز،لَب پَنجره بُگذار تا اندکی خُنک شَوَد...



همان موزیــک هَمیشگــی که بار ها برایــَت خوانده بودَمَش را بِگذار...



چاییَت سَرد شُده اَست "عَزیزَگَم"صُبحانه اَت را بخُور...



دَفتَرت را بَردار،دِلَم میخواهــَد بگُویــَم دُوستت دارَم،زَنگ که میزنــَم صِدایــَت آرامِ جانَم میشــَود"جانِ دِل"انَدکی با مَن حَرف بِزَن...



برایــَم پُشت تِلُفن اَندَکی لبخـند بِزَن،قُربان صَدقه اَت میرَوم و من از فِکر نَداشتـَنَت تا تَماس بـَعدی تار های سپیــدی رُوی مُو هایَم مینشیــنَد...



اِسپــَند برایــَت دُود کَرده اَم و زیر لَب قُربانــیان حَسوُد را میخـوانــَم کــُــوُر....



▌║█║▌█▌║█║▌█▌║█║▌█

Copyright©2016KinG Omid


حَسـود نباش...عکس:مَرا در مــَن خُلاصه میشَود تُو...

هَر دلیلی میخوای بیار،کِتاب نمیخونی،مـَن قانعِ نمیشــَم...

پَنجــَره باز و بــَرف در دَست هایــت...

خـُودت به حَرف هام میــرسی و ازش رَد میشی...

همه مَرد عَمَل،مـَن مَرد تَرک دادَنَم....

به فاصله چِشم به هَم نَزَدَنی میبینیــم و صد سال صَرف فراموُش کَردَن...

حَق به حَق پای طناب دار میرسه...

لَحظِه هایی که تُو لَحظِه هامــی،جـآودانه اَم...

وَقتی مُنتظر کُنِش نیستی واکنـِش نِشون میدم...

تُو خواب باشـی و مــَن رُویاهایَت را بسازَم...

مــَنَم و چِشمــآنی پــُر از حَرف...

مـَردُم چِش سفیــد حَســُود...

تــُو بِسم الله سُوره مَریــمی با صـِدای مُوذن زاده...

مَن که دارَم میخندَم به زَمیــن و زمــآن چـِرا اَشک میبارد....

یه کِتاب مینویسی،یه نــَفَر میگه قَشَنگ بـُود،قَشنَگ بود....

چـِه چَهچَه ای میزَنه مُرغ هَمسایه...

وَقــتی مَنطقــی حَرف میزنَم دَلیل به بی احساس بودَنَم نیست...

اُو میرَقصــید و مــَن تَفسیــرش را مینوشتــَم...

از عالــَم غیب،گُونه هایــَش خیــس تر از آب بود...

لَب ایــن پَنجـِره مَن هَستَم و چَند خَط خـالی از دَفتــَرم...

اَندَک اَندَک زیر لَب،یا رَب...

سُوت قَطار به صِدا در آمَد و برایَـم دَست تِکان میدادَند...

هـَمِه جَنگ دارن،تـَق،تــَق،گُلولِه گِلولِه تیــر،بَنَگ،بَنگ...

اِنگار گــآز باز بُود و هَمِه مُرده بودیــم...

چِشمــآنــَت جــآم شَراب هَفت ساله بــُود...


برچسب ها: عاشقی, ذهن, پاییز, لبخند
شَطرنج

کـُوچِه از صـِدای خـَنده های مــَن سُکُوت کَرده است...



پـَرنده ها پـَرواز میکُنَند و زیــر لَب مـَرا دیوانه خَطاب میکنند!



تـُو بگـُو،چه کَرده ای با مـَن که هَمِه مَرا دیوانه میخوانند از پَرنده بگیــر،تا بَقال سَرکـوچهِ تان...



مـَن مینویســَم و دیگــران تَفسیــر و اَنگ و توهیــن،دَست به دَست میچَرخانند و میگُویَند میفهَمَند و هیــچ بارِشان نیســت...



آخَر یکی نیست بِگُویــَد هَر اُلاغــی را دَرک کافی نیست و جُتفــَک هُنر آدَمیــست...



بُگذَریــم،به نَظر سایـرین این یـک بازیــست،مَثلاً در تُعقُل و تَفَکُر کُودَکانهِ شان فِکر میکننــَد هَرکسی میتوانـَد جای مـَن را پُر کُند و با هَر نامــی میتوانـَد نام و نِشان و هویــت مـَرا جـَعل و به نام خـُود ثَبت کُند!



و یا بلعکــس با این داستان پـُز میـدهَد که از جانِب خِویـش مـَرا مُدتی با وِی بـوده اَست و پَریشان خاطرَم که حال دیگر نیست!



آخَر مَگَر کَسَک مَرا آنقَدر بیکار میدانــی که فِی الحال خودَم را جای دَهَم در پُوست دیگران و با تـُو اوقات خالیـَم را پُر کُنَم و تو را از کُنج عُزلت نِجات دَهَم تا دیگر دَر غَمباد دُوست گُوشه ای زانـُوان غَمت را از آغوشَت جُدا کُنی و مَست لایعقَل و بشاش سر خُوش گَردی که حال با مـَن است!



هَمسایه بَغل دَست کُوچه اَول خانه آخر رو به روی تیــر بَرق سَر کُوچه مِان خُودَش را آنقدر بُزرگ میدانَد که ما را نیازی به تعریــف از اُو نیســت!



او یـِک گُربه خُوش خَط و خال دارد و گَه گُداری به او دُوغ به جای شیــر میدهَد و گُربه پِدر بیامُرز حِسابی خَر مَست میشوَد و عَربده کِشان خُود را شیر خُفته مـآده ای میبینَد...



مَحَلِه را جَنگــَل،بعد از آنکه مَستیــَش رَفت و گُرگ را در کمیــن خود یافت در پـی سُوراخ مُوشی میگَردد که عقاب قبل از همـِه اُو را میبلعـَد،نـُوش جـآن باید گُفت به چِشمان تیـز بیـن اُو!



روی تیر بَرق جُلو هَمان خـآنه یک کلاغ ناشـُوم داراییَش را به رُخ دیگران میکـشَد و خـُود را با اندک زَری صاحب خانه،روباه را خـآم کَرده است تا مُوش های کُور را دور یک جَمع کُنند و برایش آواز سَر نَهند...



بیچاره مُوش و خَر و خِرس و پَلَنگ و باقـی حیاویــن،نمیدانند وَقتی مُهره های شَطرنج را میچینَند مُهره های سوخته بازی هَستند...



▌║█║▌█▌║█║▌█▌║█║▌█

Copyright©2016KinG Omid



قُدرَت بیان،نوشتار،غیر قابل انتقال به غیــر...عکس:میچسبه!

تو خواســتی جــآر بِزنَی مَن موزیک بِکِشَم زیرش...

کِشتــیت به گِل نِشسته...

بخَند به ریش آدَما...

یکی،یکی با مَن بِشمــآر...

بَرنامه میچیــنَم بیکاری،بیکاری،تَعطیــل رَسمــی....

وَقتی بَدَنِت شُروع میکنه به گَندیدَن...

آســِمُون پُر از بی اَبــری...

سادگــی رَســم هَمیشگــیت...

بُزرگــی را که نمیدانســت بُزرگی چیست...

دَستاتو کَم داره دَستام...

تــَک نَوازی کِلیــد ســُول...

پیشانی را به زَمیــن و زیر لَب میخواســت...

هَدَف اُونی که نمیرسی بِش...

سَرمای خُشک و انسان های فَراری...

قــآنــُون رو به کـِنار،میشه خَریـدِش...

وَقتی نمیتونــی خیلی حَرفات رو داد بزنــی...

مَردُم سـآده،اِنسان های پَلیــد...

بریـــم قَدم بزنیــم وَسط خاطراتِت...

مَرامِ هرچی آدَم های بی مَرام از مَرام با مَرامان...

وَقتــی بـُودَم هیچکــَس نَبـُود...

به هیچ چیــز جـُز خــُود،باید رَفت...

عَلی دایی اندازه تو گُل نَزده بوده...

هـَمِه چـی یه زَمانــی اَصلیش بود...

هَمِه جــآ،خــُودت رو دَر نَظر نَگیــر...

یه خَط مینویســَم چهار هَفته تُو فِکرشی...

هَمِه اَطرافیــان از دَم مَردَن،جـُز خودَم تَک نَفری نامَردَم...

 


برچسب ها: بازی, مهره, سوخته, داستان
دوست داشتن

“پاشین پاشین مدرسه اتون دیر شد”


خودمو مُچاله میکردم، پتو رو میکشیدم روی سـَرم و بیشتر میرفتم زیرش


مخصوصا وقتی هوا ابری بود و بیرون حسابی یخ بود


برای چند دقیقه خوابِ بیشتر، کلی با خودم کلنجار میرفتم و صدای مادر که بالاخره از جا بلندم میکرد


مادر در حالِ راهی کردنِ پدر به محل کارش...


بعد از سـلام، پدر با دیدنم لبخندی زد "سلام پسرم..."


ومن بعد از شستن سر و صورت و صبحانه برای رفتن حاضر میشدم 


"پس چرا خودت آماده نشدی مامان: ("...


مادرم در حالیکه پولی، که اون زمان ارزش کمی نداشت، توی کیفم میگذاشت گفت


"زنگ تفریح، یه چیزی برای خودت بگیر بخور


که جون داشته باشی درساتو یاد بگیری تا فردا که میخوای خرج یه خانواده رو بدی به سختی نیُفتی"


من در حالیکه نمیدونستم چی به چیه با بُهت نگاهش میکردم


"دیگه بزرگ شدی، راهِ مدرسه ات هم که بلدی،


 از این به بعد باید خودت بری فقط باید مراقب ماشین و موتورها باشی"


نمیدونستم الان باید خوشحال باشم یا ناراحت...اما خب از لبخند اول صبح پدر و نگاهِ مادر میشد فهمید که روم حسابِ جدیدی باز کردن


اونروز تمام طول راه، با خودم فکر میکردم، حرف میزدم و تصمیم های جدید میگرفتم


راجع به اینکه از کدوم مسیر برم زودتر میرسم، یا با پول تو جیبیم چه چیزهایی میتونم بخرم 


یا حتی میتونم مدتی صرفه جویی کنم و جمعش کنم و چیزی که دوست دارم رو بگیرم


گذشت و گذشت... حالا که به اون روزام فکر میکنم


اگه اونروز پدرم به مادرم نمیگفت که بذاره خودم تا مدرسه برم


یا اگه مادرم بهم پس انداز و خرید کردن رو یاد نمیداد


باید خیلی تو زندگی شکست میخوردم تا بالاخره یاد بگیرم


اما خب من این دو سرمایه رو داشتم که ازشون خیلی یاد بگیرم 


یاد بگیرم چطوری حرف بزنم، چطوری از خیابون رد بشم، چطوری رفیق بازی کنم...


شاید سخت ترین کاردنیا...بند کفشامو خودم ببندم...


و حالا که به این اینجا رسیدم و کفشام بزرگ شدن با کُلی گِره کُـور... 


تو زندگی مسئولیتِ کارهامو به دوش بکشم و به تنهایی از پسشون بربیام


و یا حتی مسئولیتِ زندگیِ کـَسِ دیگرو هم بپذیرم...


باید یکی از همین روزا دست مادرمو بگیرم و از پدرم بخوام که بهم یاد بدن


چطوری میتونم مثل اونها بدون هیچ انتظاری محبت کنم


و فقط برای دوست داشتن، دوست داشته باشم...



║█║▌█▌║█║▌█▌║█║▌█

Copyright©2016KinG Omid Mim_Alef

وقتی مَن دَست به قلَم میشَم و تو مینویسی...

وادارِت میکنَم به فِکر کَردَن...

پیشاپیـش ،از تمام بزرگداشتهایتان، از بعدِ رفتنمان بیزاریم ...

یه نَفر رو توی خـُودت بِساز و بشیــن باهاش بَحث کُن،ببین چی میگی،حَرف حسابِت چیه...

شعبده نیــست تُولیــد قافیه بازی...

انفجــار در مَغز تـُو،به دَست مــَن...

تقــدیــر اُونی میشه که مَن میخــوام!

وقت هَست،تو نمیخوای...

وقتــی خــواب تـُو،مـَن را میخواهــَد...

مچالِه کَردَن افکارت روی بُخار شیشه...

یه تیــر دو نِشون رو کار هَرکسی نیست زَدَن!

دنبال چی میگــَردی توی مَغزَم...

برگــرد یه چَک زیر گُوشاشون،صَحنه رو تَرک کُن...

منو دَستات،خاطرات رو رَقــَم زَدیــم!

تو امیدواری جَنَگ بِشه،مَن پُوتین پام کَردَم...

دو دَر سه اَم نیست،یک در یـِک جات میشه!

مـَن و مــَن با هَم دَست به گَردَن...

این تَفَکُرات توی ذِهن مَن رو قرار نیست بِفهمیش...

ادا هُنرمندا رو دَر نیار،تو اَصله بازیگــری...!

مگِه مَردُم آزاری هـُنَر نَبود...!

وزن نداره نوشته هام،دوس دارم!

اگِه شَهرستان ها هَم مُشکل آلودگی هَوا داشتَند تکلیــف همانند تهران روی میز مجلس چند فُوریتی بـُود!

ماه کـآمِل از روی تُو خجالَت میکِشــَد...

وسط پانتومیــم،حَرف نمیزَنن!

گاهی نمیشود، گاهی هم میشود، اگر هَمـسفرت هَمـنفست باشد

مـا زاده ی پیوندِ بهشت و پاییزیم ...

صداتــُو صاف و لباستُو صاف تَــر،حالا مُودبانه شروع کُن،داد بِزَن...

شمـآ فقط بیا شُعار بِده،رای هات هَم مَردُم میــدَن!

باشه،دَستبَند بِزَن به تَفکُراتَم...

سلام مَرا به عـَمُود هزار و چهار صَد برسانیــد!

پاداشِ این ،عشق ورزیدن ها، کمی خدا بودن است ...

ریشه هارو میزنَن،انگار ریشِه...

مثه یه سریــال بدون پایان،میشه نِوشته هام...

 


برچسب ها: مشترک, نوشته, پاییز, کودکی
کربلایی

حــاجی زَنگ زَدن گُفتَن رَفتَن،حَلالِمون کُنین!



مـَشتـی کـیا رو میگی!



حاجی،داداشَمـُو رفیقاش...



کــی رَفتَن؟



امروز صُبح رَفتَن حاجــی...



ویزا میزا چی؟



نـَداشتــَن حاجـی فَقط پـآس...



مَشتــی نَریــم اونجا داستان شه،نریــم حالمون داستان میشه ها...



حاجــی میگــَم رَفــتَن...



پــآشـُو،پــآشُو زَنَگ بِزَن ممَد اینا ببین میان اگه میان فردا صُبح میریم...



حــآجی شارژ ندارَم خودت بِزَن...



باشه ردیفه الان میگیرَمِشون...



اَلُو چـُونی،چَه کَی،تیئین بچیــم...



اَلُو حاجی چاکریــم،کجا،آها باشه ردیفه کـی؟



صُبح میریم سر ظهـُر مرَزیــم...



مَشتی گُفت میام منَم،ببینیم قِسمت چی میشه...



بذا زَنگی بِزنَم حاجی ممد،بینم اون چیکاره اس برنامه اش چیه...



اَلُو حاجی ممد،چطوری،فردا میریم میای؟



اَلُو،اَلُو صِدا میاد؟نه سَرکارَم مُرخصی نمیدَن...



قسمت حاجی،باشه ساله دیگه با هَم میریم...



چی میگه حاجی؟



درگیر کارو باره،فکر نمیکنم بیاد...



شَب حرف میزنیم،بریم کُوله رو ببندیم...



راستی حاجی کُوله نداری اضافه؟نه ولش کن خودم کوله رو ردیف میکنم...



باشه مشتی،هر طور صلاحه...



سلام مادر،سلام پِدَر،خوبین؟چه خبر از خواهر!



سلام،خبر سلامتی زنگ زد باهاش حرف زدیم...



ممنون پسرم تو خوبی؟چه خبر؟



شُکر،خبر اینکه فردا میرَم!



کجا بسلامتــی!



میدونین دیگه کجا!



آره،خُب با کی؟کـِی میرین؟



فردا ظهر ناهار میخوریم بعد با چند تا از رفیقا میریم غروب مَرزیم...



خُوب کی برمیگردین...



رفَتَن با خودمونه بَرگشت با خُودشه...



گیر میدَن ها اُمید،نمیذارَن کسی رَد شه بدون پاسپورت و ویزا...



حالا میریم تا مرز پدر،قسمت بشه میریم از اونجا نباشه هم چیزی رو از دست ندادیم...



چیا برداشتی،چیزی نمیخوای؟



چیزای معمولی به اندازه کُوله برداشتم بار اضافه به دردَم نمیخوره،فقط کُوله رو سنگین میکنه،اینا رو که از اینجا میپوشَم اینم میبرَم...



باشه قبل رفتن یه زنگ به خواهرت و خاله ات بزن...



اَلُو چطوری خواهر،خوبی؟چه خبر؟دارم میرَم...



سلام قربونت،مراقب خودتون باشین،به یادماهَم باشین...



اَلُو سلام خاله،چطوری زَن عَمو!حاج خانوم زنگ زدم بگم دارم میرَم،کاری نداری با ما؟



سلام حـآجی،قرار بود منَم ببری،عب نداره حالا برو مراقب خودت باش...



حاج خاله دستور بدی نمیرَم،بذا برم ببینم چطوره وضعیت،خودم نُوکریت رو میکنم سالای دیگه...



باشه،خوش بگذره،گوشی با عَمو حرف بزن،آقا هم اینجاست...



سلام عمو خیلی مخلصیم...کاری نداری؟



سلام،آقا چطوری حاجی ما رفتیم...



الو ممد،چه خبر داش،حاضری؟سر کوچه اَم بیا...



الو حاجی وایسا الان میام دمه دَر...



چی شُدی پَس پِسَر؟مثه اینکه قسمت نیست بیای آره؟



حاجی تو پاسپورت داری،من کارت ملی هم ندارم وگرنه کوله اَم بسته اَس...



عب نداره مشتی،اگه مُشکل چیز دیگه اس حرف بزنیم ردیف شه؟فدا سرت،بعداً با هَم میریم،ما رفتیم...



سلام حاجی،پَس ممد کو؟



مثه اینکه قسمت نبود،بریم مشتی؟چیزی جا نذاشتی؟همه چی ردیفه؟



بریم حاجی همه چی اَمنه،جای رفیقا خالی...



آره،جاشون سبز...



مشتی بیا این گوشی میخوای زنگ یا پیامک بزنی کَسی بگی از مرز رد شدیم وقتشه،یکم جلو تر دیگه آنتن نمیده...



زنگ میزنم خونه،خودت چی حاجی؟



یه زنگ میزنَم خونه،یه پیامک میزنم!



به کی حاجی پیامک؟



به تو چه بچه زنگتو بزن...



سلام آبجی ما رفتیم به همه بگو اگه داداش هم زنگ زد بگو اومدن...



بیا حاجی دستت درد نکنه...



سلام مامان،چند قدم جلو تر گوشی رو خاموش میکنم دیگه بی خبری ازم،نگران نشی،ما رفتیم به همه سلام برسون...



بذا پیامک رو هم بزنم،حله مشتی...



بریم کربلایی؟بریم حاجی...



▌║█║▌█▌║█║▌█▌║█║▌█

Copyright©2016KinG Omid



بـَرگــی از خاطرات،از خاطره تا واقعیــَت...شاید قسمت اَوّل،شاید دیگه ادامه اش هم ننویسَم!عکـــس:قـَدَم به قَدَم...

اَگِه مـَن اشتباهــی کَردَم یا نَکَردَم،پـُوزِش...

از وَسط پاییز با هــَم رَد شُدیــم،باران می آمَد و چایی هَم دَم بُود...

بنـظَرِت مـَن آدَم اِشتباهــیَم!

چـَند تا از مُو های سَرَم سفیــد شُده،ظَرف کمتر از بیست و چهار ساعت...

اگه قرار باشه عاشقانه بنویســَم،تَهِش به هَم میرِسَن...

چِشم بَسته تمامی راه ها را به تو میگــردَم...

از مَن رَد شُد و نیــم نِگاهی سَرَش را چَرخاند...

ایـن روز هــآ،از جوان بودَن لِذَت ببریــد!

عطر آغـَوشَت را به تَنَم زَدَم...

خانه ام که در آن چایی تازه دَم نباشــَد...

وَقتی پیاده رَوی نِشون میده،لطفاً کانال را عَوض کنید!

مــَن دِل نِگـَران اینــَم،خواب باشــَم!

هَرچی رو داغـُون کَردَم،حَتی خُودَمُو...

دَست اُونی که دُوس داری رو،وِل نَکُن به آســُونی...

پاییــز که باشــد،فقــط قَدَم زَدَن های بی دَلیل میچَسبَد...

بده کار باشی به خُودت،همه ازت طلب دارن...

افسانــِه که باشــی،دَست نیافتــنی تر میشی...

تو از قَبل میدانستی مَن مُرده اَم!

خـُوراکـَم بــُود،خوابــَم شُد،آرامِش...

از نیمــه های راه،باید دلتنگ باشی،یا خـُوش حال...

تــُو چِشمــآت فقــط حَرف های ناگفته چَنگ میزنن...

هــَر روز که نزدیــک تَر میشیــم،مُشکلات بیشتَر میشَن...

فَدای اُون اَخَم کَردَنا و عصبانیتِت...

ایــن سَگ کیه داره وَق وَق میکنه،خفه اَش کـنید...

مثه اینکه یادت رفته"عادت"کردی،حرف میزنی از رو مِعدِه!

باز خُودی رو هَدَف قرار دادی،نخـُودی بــازی...

 


برچسب ها: کربلا, دوستان, واقعیت, خاطره
نَفَس

آری،میدانـَم،هَم تو میدانــی،هَم دیگــران!



ولیکـِن باز میگـُویـَم:



شَب سـآکِت و آرام است،لطیــف همـچون پَر قُویی که در خواب هایمـآن تَصوَر میکنیـم!



شَب تـُو را به آغـُوش میکـَشد و تو بالـِش را میچرخانی به طَرف سَرد تَر آن و زیر سَرت آن را جای میدَهی،پـَتُو را روی خُود میکِشی و نمیدانــی که بیرون چِقـَدر سَرد شُده است!



بُگـذَریـم از تمامی چیز هایی که هَم تو میدانی و مـَن هَم دیگران!



مَثلاً رُفتگَری که گُوشه ای با دَستان پینه بَسته مَشغول عِشق بازی با مَعشوقه خــود در کوچه های خَلوت و تاریــک است!



یا پَرنده ای که روی سیــم بَرق وَسط تمامی هَیاهوی ماشین ها خوابیده اَست!



گُوشه ای از تاریکــی شَب شَهـر مَن!



نَزدیــک به رُفتگـَر و زیر پَنجـَره اتاق تـُو!



صِدای خِش خـِش بَرگ های پاییزی زیر پای مــَن،دِل نِگَرانــی آسمان و رَعد و برق های پُشت سَر او!



چه هَوای جوان مَردانه ای شُده اسَت،بـآران گُوشه ای از چِشمان خیسَم قَطره قَطره میچکـَد رو سَر شهــَر،پَرنده،رُفتگــَر و مـَن...



بَرگ های زیـر پایـَم خیس شُده انَد و دیگر صدایی از آنان در نمیـآیـَد،مـَعلوم نمیشَود که بی تابــَم میروَم و نمیآیــَم!



رَفتگـَر نزدیک تَر به مــَن،ایستــآد و رو به مــَن،جـَوان شانه هایــَت را بِتکــآن،خـُودَت را جـَمع کُن،وگَرنه زمانه تو را به تَکان تَکان می اندازَد...



مـَن،مگـَر چه شُده اسَت! این فَقَط یک دِلتَنگی ساده اسَت!خـُدا را چه دیده ای شایـَد اُو لَبه پَنجَره...



تـُو به تَماشای مَن نِشَسته بودی و تمام واژه ها از یــآد خواهـَد رفت...



مَن باران را از چِشمانِ به رَنگ سَبزَم پـآک میکَردَم تا لبخـندَ چَپَکــی تو را ببینـَم...



هَمیــن مَرا کافی بُود بــَس،اَمّا کـآش فقط یک نَفَس از تُو نَفَس...




▌║█║▌█▌║█║▌█▌║█║▌█

Copyright©2016KinG Omid



بعضی وقتا لازمه یه طوری بنویسی که پاییز فَصل تو باشه...عکــس:این بَرگام یه جُور از یه سبِک پاییزَن!

یکی از هَمیــن شَبا خُودَمو بَغَل میکنَم و آروم برای همیشه میخوابــَم...

و مَن در کنار خیابان مُنتظر بـُوق تـُو هَستــَم برای ادامه این جاده بی پنهان...

قـَدیما داشی،داداشی،داش،الان شُده داچ و داداچ،یه نمونه ساده واسه عَقب موندن افکار عَقب مونده ها...

کوچَک تریــن نُور زندگــی خود را هَرگِز خاموش نَکنیــد...

اَگر در آن دُنیا تو دَر کِنارَم نباشــی،باز میمیــرَم!

دُکتـُر نیستــَم اَمـّا درَدا رو مینویســَم...

اَگر مَرا دَفن کُنیــد،باز از زمیــن تَنومَند تَر رُشد خواهَم کَرد...

یه زَمــآن خاطره ای نَداری واسه بچَه اَت تَعریــف کنی...

غیـر مَعقُول نیستــَم امــّا عاقلان دانـَند چه گُویــَم...

منتظر شَنبه ای که نمیدونـی کی میرســِه...

ما میجـَنگیــم واسه داشته هامون،نه خواسته هامون...

تو دنبال پَریــدن و رَد شُدَن از تَرسِت بُودی...

از چه روی میگَردانی،از خُودت،چَرا این هَمِه نِگرانــی...

قــَدم بِـِزن ببیــن توی ایـن شهــَر،هَمِه داستان خودشون رو دارن...

هَنُوزَم وَقتی تو خیابون راه میــری میخوای کَفشات از موزائیک ها بیرون نزنن...

صــِدای از دُور دَر میــان هاله ای از ابهــام مَرا کُشت...

لبخندَم روی لــَبِت!

دُنبال نَوه هام و خنده هاشون...

از چیزایی بگیــم که کَسی نَشنیده...

فقط کافیــه به خُدا لبخــند بِزَنــی...

اَگه شُما از دُرست کارانیــد ولی بیکاریــد!

یه روز میرسه به بَغَل دَستیت میگــی یکی بزنی تو گُوشِت بیدار شی از خواب...

وَقتــی همه چیــز سَر جای خُودِش باشه جُز مَن...!

کـآش میدانستیــم هَمِه نبایــَد دَر اُوج عصبانیـت مارا دَرک کنند...

بهتریــن واژه از خلاقیــت شما استخراج میشَوَد...

لیــوان قَهـُوه روی میـز سَرد که هیــچ یــَخ زَد!

بازَم آدَم های مُرده پَرست ظاهِر شُدَن...

مـَن یه فیــلم غیر قابل اکـرانــَم!

به طَناز ها احتــرام میذارَم ولی اَدبیات فارسی رو به سُخره نَگیرین،یه سری مَرز تعیین کنید واسه جُک هاتون...

چــِقــَدر،امـّا و اَگَر و شایــد...

همیشه سَعــی کُن به روز تَرین نُسخه خودت باشی...


برچسب ها: درام, پاییز, اتاق, شب
قَلبِت

وَرَق،یه کاغَـَذ سفیــد!



یه مَرَز دیوار بُتُنی...



اُون طَرف برلیــن،تواَم یه آدَم بُزدِل...



مَن وَسَط آلمان شَرقــی...



عاشِق آدُولف هیــتلر...



تواَم هی شـُعار میدی ضِد عِشقـِت...



مَن یه پِسَر چِشم سَبز،عاشِقِ عِشقِش!



ورَق،صفحه بَعد،پُشتِش...!



یه مَرز،یه پُوچی وَسط مَغزِت...



تو یه مُعتادِ نَعشِه،که همیشه وَصله به تَختِش...



یه سَربازِ که نَبَسته بَند پوتینِش رو سفت وُ نیستش توی صَفِش...



وَرَق،رو به رُو،وسط صفحه...!



مَن دارَم شعار میدَم ضِد آدم های بُزدل....



تواَم اومدی سَر پُستت...



دَستامُو گِره کَردَم دارم به وضعیت کنونی گیر میدَم،اَنگُشت وَسَطَ رو به بالای دیواریا نِشون میدَم...



بالای دیوار توُ وُ یه نَخ سیگار روی لَب مَن!



تیر خَلاص وسط مغَزِت،دُنبال آزادیَم وَقتی رَد شُدَم از مَرِزت...



وَرَق،پُشت صَفحه آخرین خَطِش...



اینجــآ هیچ مَرزی،نیســـت درست وسط قَلبِت...




▌║█║▌█▌║█║▌█▌║█║▌█

Copyright©2016KinG Omid



نَبَرد مَن،تا سَر حَد مَرگِت،حاشیــه،کنایه...عکس:چطوری گــآو!

دَست به کَلَمِه اَم خُوبه،رَگبارِت میگیرَم!

مَن تُو رو میخــوام،نَه هیچکَس دیگــِه...

تـُو فَقَط سُوژه خَنده ای واسَم،قبلاً لبخند و الان قَهقه ای واسَم...

یه کاری نَکُن،اِسم جَدیدت هَم سوژه خاص و عام کُنَم...

بازی که تُوش بَرنده نباشَم،بازی نمیکنَم!بازی نَکُن با هَمکارَم،چُون بَـــُــرَنده اَس...

یه جُوری رو مَغِزت راه میــرَم،که هَمَش بِهِم فِکر کُنی...

یه روز میوفتی به پــآم،پـآمُو میکشَم عَقَب با سَر بیوفتــی...

وَسط قَهقه هات،اَشکِت در اُومد!

کُوله باری از حَرف های نـآگُفته داریــم،هَریــک...

به مَن میپَرُونی،خیالی نیست،به اُونی که یه عُمر میگی رَفیــق!خِجالَت بِکش،بذار تَصویر زَمینه اَت...

تــُو یکی از مُهره های بازی مَنــی مِثه سَرباز...

باز کـآکتـُوس زَدی به خـُودِت...

وَقــتی یه پــآزِل رو خُودِت بِسازی با چِشمای کُور هَم میچینی!

زیادی دَهَنِت هَرز شُده،مثه خُودت...

خَنده هایـــَت،چِنان دَر گَوشَم میپیچــَد،چــآل پیدا میشَود رُوی گُونه اَم...

تُوی جَهَنــَم گُم شـُده دُنبال،خــُدا نَگَرد...

این آخرین تَصویریه که از این دُنیا به یاد میاری اُون دُنیا،تَصویر مَن قَبل کُشتَنِت...

سِه نَفَر،نه خُودَم یه نَفــَر!

هَرچِقَد هَم معرفت خَرج رفاقت کُنی،بازَم گِله مَندَن ازت...

آسِمون ریسمــآن نَباف،پَرچَم رو ببین وَسَط آسموناست...

خُودِت و دُور وَریات،رو هَم مَغزِتون اندازه فَندق هَم نیست!

قبلاً سَر هَرکوچه یه سُوپری بود،الان آرایشگاه به تعداد اعضای کوچه...

سَرت به کارتون هات گَرم باشه،تا کارتون خوابِت نَکَردم...

دُنبال تَرویــج دادَن مُحبَت کَردَنی،شُدی...

فَقَط بَلَدیم سُوژه ها رو جُک کنیــم،چه اِنسان های شَریــفی...

سَرتُو مُحکَم بِزَن به دیوار،شاید عَقلِت اومَد سَرجـآش...


برچسب ها: تیر, خلاص, دیوار, آزادی
میـــم،اَلِف

خیلی اتفاق ها جــآ هایی اتفاق میوفتند که شایــد عَجیــب باشـند به نظر!



مَثـلاً مــَن به دِرخــتی تِکیه دادَم و دانه ای سیــب افتاد،یا شایــدَم دُختری از دُور دَست رَد شُد!



این یک مِثال ساده برای قُدرت نَمایی جاذبه اَست،امـّا هَر دُو عَقل را از سَر مَن بُردَند!



اتفاقات عَجیب تَری در جاهای عَجیب تَری هَم نیز می اُفتند!



حَوالی ما،مَن در یک شهَر معَمُولی زندگی میکنــَم،در این بیــن طبیــعَتی زیبا و یک بیمارستان ساخته شُده اَست!



یک رُوز باهــَم به گردش در طبیـعت خواهیــم رَفت امـّا حال...



ساعــت نزدیــک به یــک بامداد روز سِوُم از هَشتمین ماه سال،پلیس مشغول بازجویی از افراد حاضر در صحنه



دُکتــُران مَشغــوّل رسیــدگی به افراد مراجعه کننده به بیمارستان،و طبق معمـُول شُلُوغ بودَن صَف انتظار!



دَستبــَندی بسته شُده به دَست مُجرِم و تَخت،تا رُوشَن شُدَن همه چیــز شما تَحتِ بازداشتید!



بیمار اورژانسی از راه رسیــد هرچه زودتر اتاق عمل رو آماده کنید و دُکتر شیفـت رو خبر کنید...



همه چیــز به لحظه ای بَند بود،اِنگار زمان به حالت آهسته میگُذشــَت...



رَفـــت،آمــَد!رفـــت،ایستاد،تکیه ای به دیوار زَد،نِشَست بر روی زانـُوانَش...



دَر باز شُد،بُلـند شُد،دَویـــد!



متاسفانه بایــد بِگـــَم:



عَضُلات بـَدَن سُست و کم کَم لرزیـــد!



شـُما پِدر شُدیــد،بهتره زود تر اِسم دُخترتون رو انتخاب کنیـــد و وسایل بچه رو به قسمت پرستاری بیمارستان برسونیـد...



یک بُغض تَرَکیـــد!لبخندی زَد و شُکری گُفت و رَفت...!



تاریــخ زایمان مادر روز سِوُم از هَشتمین ماه سال ساعت سِه بامداد



نـآم،میـــم-اَلِف،مُچبَند به دَست و خوابیـده به تَخت




▌║█║▌█▌║█║▌█▌║█║▌█

Copyright©2016KinG Omid

ایـن یک اتفاق واقعــی اَست که تـُو به دُنیـآ آمـَدی!طراحــی:گُفته بودَم قِرمِز چی میشــِه،آره هَمُونه...

واقعیـــت،اُون چیزیه که کَسی بِهِت نمیگه...

مَن هَمُونیــَم که کاشت تو دِلت شَک،تَردیــد،اونَم وَسَط مَغزِت...

هـــَمــِه اُستادیــم،بِدُون شاگــِرد...

لازِمه غَلط کُنی بَعضی وَقتا...

قرار باشه بِمیــرَم برات،قبل اینکه بِگی مُردَم برات...

تــُو مـِثه بنزیـــنی زُود میپَری...

مَن خواب بودَم یا بیــدار،تَرس در وُجُودَت رِخنِه کَرده بود...

چــیزایی که روزانه میشنــَویم،حَقیــقت نیســـت!

از گُذشته آمدیــم،به حــآل،آینده...

مــَن دُور این کُره خــآکی تــُو را میگــَردَم!

تو یه زَخم عُفونی که دهَنِش رو بی خود و بی جَهَت وا کَرده...

دُنبال یه لالایی خاصــَم بـَرات...

داربــَست را بَستــنَد،مَردُم جَمع شُدَند،مــَن قَبل از اعدام میدیدَم،بعـد را نمیدانَم...

لازِم باشه به همه چی شَک کُنی واسه تصمیم دُرست بهتَره شَک کُنی...

رُو به راهـــَم وقــتی تُو هــَستی...

مَست کُنَم،بِزنَم به سَلامَتیــد،دَست دَست...

این حــآل خُوب،فُرُوشــی نیســت...

تعریــف غَلَط و دُرست رو بار اَوّل کی نِوشته،شاید اون اشتباه نِوشته...

مــَن نـَه تاریـــک،مُعمـآ نیستــَم!

صُبح تا شَب،تو فِکرِشَم هَر رُوز...

اِنقــَدر تلاش میکنَم تا سَقف آسـِمون رو جِر بدَم...

هَرکی اُومد،ازَم بَد گُفت،بخند بِهِش...

بــآزَم دَستـآنَــم تو را به آغُوش خواهــَد کشیـــد...

یه شَب،نه هَر شَبَم بِنویســَم حَرف زیاده واسه گُفتَن...

مَن از اُوناییَم که قبل از اینکه حَرف میزنن فِکر میکنَم،شُما چِطور؟

وَرَق میزنــَم،یکی یکی خـآطرات رو برآت...

مَثلاً بَعَد اینکِه بَغَلِت کَردَم،مـُردَم!

پاییــز را بــرای بودَنَت دُوستت دارَم!

وَسط این هَمِه حَرف،تو را میخواهَم!

میخندیدی برام،قَهقهِ میزَدَم برات...

حالا هــی زُور بِزَن بهـِم بندازی تیــکه،پاره شُدی...

این چِه تابی بُود!که تو را دَر بَغَلَم سُر میداد!

یک عُمر دَر تُو اَسیــرَم،اسارَت خُوب است...


برچسب ها: تولد, آبان, من, ذهن
چِشمانــَت

تُو دَر مُقابِل مَن!



چِشمـآنَم کـُور شُده اَند!



دَستانــَت میلَرزَد!



کَلَمـات در دَهانَم لَنگ میزَنَند!



گـُوش هایـَت دیگَر شِنَوا نیســت!



ســَرَم دَرد قَلبَت به جـآنَم...!



مـُبل های خـآک گِرفته،بَرنـآمِه تِلویزیون به دَرَک!



همـآن آهنَگ همیشِگــی،غَلَط خواندَنمـآن...



عینَک ته اِستکـآنی چِشمانَـم!!



کُجــآیی!



ویلچـِری که ثابـِت رو به آینه مـآنده اَست!تَصویــر قاب عَکس پُشت سَرَم...!



آری تُو هَمــآن عَرُوسَکی بـُودی که در لباس عَرُوسی برایــَم میدرخشیــدی!



مـَن در کِنارَت،بهتریــن بازیگــَر نَقش اَوّل مَرد زندگیــَت!



لبخــند!این همـآن عَکس بـُود!



قـُرص هایــَم یِک دَر میــآن به تَعطیلات عیــد با تـُو سَفر شُمال یادَش بخیــر!



یک لیــوان آب لرزش دَستانــَم،نیــمی از لیوان پُر مـآند و تُو تَه مـآنده لیوانَم را...



کـُجایــَم!



بَدَنَم میلَرزَد،غَذا اَز دَهانــَم بیرون میریزَد...



یک اسلحـِه قَدیـــمی،صِدای یک تیــر و دُو نِشــآن...!



چِشمانــَم میرَوَد!چِشمانــَت به سَمتَم می آیــَد



▌║█║▌█▌║█║▌█▌║█║▌█

Copyright©2016KinG Omid


گیج میشــی!عکــس:بی ربط...

تو پیــر شُدی،مَن پیــر تَر!

بخوام قیاســِت کُنَم،آشغال هَم از تُو دَرجه اَش بالاتَره...

میتونی تَعیـین کُنی کی خُورشیــد طلوع کُنه کی غُروب؟

بُزرگتَریــن سِتاره زندگیــت باش...

فقط اِنکــآر کُن هَرکی هَرچی گُفت...!

هَمیــن که وُجُود داشتــی،خـُودت باشی،وُجود داشتی...

خیلـی چیــزا رو میـُدونِستــَم،فقط ساکِت بـُودَم همیــن...!

اینـروزا هَمِه مَنطقی حَرف میزنَن شـُما چِطور؟

کـُجــآ بِری کِه آسـِمُون نَباشه...

مـآ یه نَسل بــُودَیم،جای حَرف زَدَن،فقط نِوشتیــم!

ایــن وَسَط،بالا سَریــم فَقَط کِنارَم بُـود...

دَست دَست کُنان،گِریه کُنان...

بایــَد مِثه اَسب زیــنِت کُنَم...

یَعنــی زِنده میمونیــم،نَوهِ نَتیجِه هامون رو میبینیـم!

چَند بار بَرگَشـتی به عَقب؟شُد!

هَمِه چی تَمُوم شُد،فقط میخندیدیم!

زَمــآن مُهـِم نیســـت،زَمــآن مُهمــِه...

هـَرکــآری کَرد،گُفتَم میگــذَره...

میـتَرســَم از آینده اَت...

خــُواب که میــدیدی مَن،مــُو های سپیــدَت را میشمُردَم!

پیــرزَن ایستاده بالا قَبر مَعشُوقه اَش!

خـآطِره هات رو وَرَق بِزَن،خـاطره های بَدِت رُو خَط بِزَن...

بُزرگ شُدَم،اَز اَوّل...

مَن به تُو بیــمآر مَغزی شُدَم...

دَستامـُون نَرم،گَرم،آسایـِش کامِل،یـادِمون رَفت...!

چـِقَدر نَفَس عَمیــق کشیــدَم روی مَسائِل!

ناشِنوا نیستیــم وَلی خُوب اَدا دَر میاریــم...

وَسَط گِـل،گـُل کاشتیــم...

تــُف به خــُودِت و اَفکــآرِ مَسخَره اَت...

نــَوار مَغـزِت،یه خــَط سفیــده!

وَقتـــی میخــَندی،چیــز جُز لبخنـدِت مُهِم نیست...

خـُدا همیشـِه هَست،نَه فَقَط وَقتی مُشکل داریـم!


برچسب ها: گیج, مبهم, درک, سخت
پـآییز

رُوزی خــَواهــَد رسیـــد!


دَستــآنــَت دَر دَستـآنَم گِرهِ ای کــُور خـواهـنـَد خُورد!


کــنار هــَم اَندکــی قَدَم میزنیــم و خَلوَت تریــن صَندلی برای نِشستَن انتخاب خواهیــم کــَرد!


مینشیــنیم و غـَرق دَر حَرف های دَر گــُوشی خواهیــم شُد!


چای دارچیــنی تازه دَمــی که برایــَم در استکـآن کَمَر باریــک ریخته ای اَندَکــی میچـِشــَم،تو میگــُویی داغ اَست،دَهـآنَت نَسُوزَد!


دَستــَم را به آرامــی در دَستَت فِشار میـدَهــی و تـُو را دَر آغـُوشــَم میهمــآن به یک بَغَل از اِحساساتَم خواهـَم کَرد...


بـآد بَرگــی از بَرگ هایی که با وَزیـدَن میریزَند برایمــآن می آوَرد و لابه لای مـُو های تـُو مینشیــنَد!


تو میـخَندی و مــَن مَحـِو دیدَن لَبخنَد تــُو،زَمــآن میایستــَد!


یک مــَن،یــِک تــُو،عـآشِقانــِه های مـــَن،چِشمــآن پـُر از حَرف زیبای تــُو


تو دَر کِنارَم باشی،آسمـآن به رَنگ قِرمـِز در اَولیــن غـُروب پـآییز دیدَنـی تَر از قَبل خواهـَد بـُود...


▌║█║▌█▌║█║▌█▌║█║▌█
Copyright©2016KinG Omid

 


تَنهــایی دَر کِنارَم،آرام باش!عکـس:یـآدگاری از آیـَنده...
اینجــا هَمِه دَست به تیــرِشون خُوبه،همه هَدف ها رو میزَنَن!
اتفاق های جَدیــد تو زندگیـــت لازم داری...
حــَتـی بَعــد مَرگــِت،قَبــری برات پیدا نمیشــه مــُفت...
چِشمــآنَت به دَر خُشک شُد....
پاییزیی بــُودی برایــَم...
گُناهانــَت را میشمارَند و پُولَش را میگیرَند،آری این چنین از خُدا میفروشَند...
صُورتَش را نَوازِش میکَرد،نُور خُورشیــد...
زُول زَده به چِشمانــَم هَراسان،دروغ میگــُفت...!
تـُو خــُورشیــد،مــَن بَرف...
سُرفه میزَد،سُرفه میزَد،نَفس هایَش به شُماره افتاده بود...
در یــک مَکــآن زیــبا،تو مُستَهجَن تریــن تَصویر مُمکِنــی!
یه لباس سفیــد تَنِت میکُنَن،چَند مُشت خــآک...
صـِدام میزَد،بَرگَشتــَم،کَسی نَبود،صِداش زدَم،کَسی نَبود...
مَــَــَـــَن دُنبال کَلَمــآت جایگــزیــن برا بکار گیری جای کَلَمات روتیــن...
اینایی که دُور وَر بَرنده ها میپَرَن،لاشخــُورَاً...
زانُــو هاتو بغــَل کَردی،یه گُوشه نِشَستی...
در مُقابـِل آینه بَرایــَم میرَقصیـــد،دیوار های اَطراف دَست میزَدَند....
فرامــُوش کَردَن،آنهــآیی که فراموش نمیکــَردَند...
فـِکر کــُن،فِکــر نَکُن،عَمَل کُن،حَرف نَزن...
زیر پُوســت هـَمِه،یه جنازه داره زندگــی میکنِه...
از هـَمُون رُوز اَوّل کَلاغ قِصه پَر زَد و دَر رَفت...!
سیزده بِدَر هَم نزدیــک نیست،باهَم بریم بیرون...!
وَقــتی سَر قَبرِت اُومــدَم،قَســَم بخُور باهام حَرف میزنــی!
دَستِتُو بِده،بیا با چِشمای خُودت این زیر رو ببیــن،وسط این هَمِه خــآک،چیزی جُز مَرگ با تو نیســــت!
مــُوشکـــی از جـِنس کــآغذ...
دَر چِشمــآنَت،جـهَـآنَم خُلاصِه دیده میشَود...
یه جــآده،یه آهنــگ،نــَم بارون،مـــَن،وَسط خیابون...
خواست دَستَمــُو بگیــره،گُفتَم زانــُو هام هَست...
تَصویــر کُودَک از زندگــی،اُون چیزی که مـآ تَصَور میکنیــم،نیــس!
انقــدر پیچیــده نیســـت حَرفام که تو سَر پیچ اَول تَه دَره ای...
مـَن هَمُون تِمساحــیَم،که پَروانه باهام رفیــقه،روی گُونه هام میشینه،بهِش لَبخند میزنَم،از شاپَرک هاش قلقلکَم میگیره...
نِوِشت اَلِف،بـَعد سَرِشُو کُلاه گُذاشت...!
بعــضی از اشتباهات شمــآ را میسازَد،بعضی شمـآ را ویران...!
هَرجــا میرَم دُنبالَم میــآد،بعَضی وَقتا جُلوتَر،خیلی وقتا عَقب تَر...
میدونِست میره رو میــن،میمیره،رَفت...
از اینکِه خُورشیــد هَر روز میتابه خوش حال باش،نه قِسطی،نه پُولی...
هَمیشه ازَم دُور بُوده اَمــّا،جــاش تو قَلبَمــِه...


برچسب ها: پاییز, جمعه, غروب, تو
مَرگ

تو تَصَوُر میــکُنی که مَرگ نزدیــک تـُو نیســت!



شَب است و سـُکوت تو را به آغـُوش گَرمَش دَعوُت کَرده است...!



پَتـُو را روی شانه های خـُود میکــشی و آرام،آرام خواب را لـَمس میکـُنی...



در خــُواب،تــُو دَعـُوت شده ای به جـُنونی که شایــَد تَصَورات آن در واقعیــت خـَنده دار باشَد!



تـُو یـِک جِســم بی حَرکـَت و آسمــآن برای همیشه خامـُوش اســت...



تیــرگی بار گـُناهانــَت چـِشمانـَت را برای همیشه بَسته اَند و دهـآنَت را به دَستانـَت دوخته اَند...



کـِرمــی از گـُوش های تو داخِل و مـَغزَت را ذَره ذَره،مَزه کنان میچـِشــَد...



اَبرُوانــَت را دانـِه دانـِه مـُوهای سیاه و سفیــدَت میریزَد...



بدَنَت جمـَع و اَندَک اَندَک میگَندَد،و سـُوسک از بـُوی تَعفن نفرت آورَت فرار میکـُنَد و دیگــری را شـِکار میکـُنَد...



دَست هایی که تـُو را نـِشان میدهـَند و میگـُویــَند اُو یـِک گـُناه کـآر اَست...!



با چِشمـآنی خیـس و فَریــآدی از جـِنس تَرس،بَرمیــخیزی به سراغ آب برای خـُوردَن میــرَوی!



باز میگـَردی،دراز و اَندکـی خـُواب تو را به فکــر میبـَرد،پـَتـُو را روی شانه های خود میکـشی و آرام آرام چـِشمانـَت باز و برای همیشــه بَسته خواهـَند شُد...



تو تَصَوُر میــکُنی که مَرگ نزدیــک تـُو نیســت!



▌║█║▌█▌║█║▌█▌║█║▌█

Copyright©2016KinG Omid



به فاصـِله یک پـِلـک بَسته،تا باز،خــواهیــم مـُرد...!عکـــس:در زمیــن خــآک و به آسمــآن برمیگـَردیـم!

به هَـرکی احترام میــذاری،جُفتَک میندازه از بَس خــَره!

وَقتــی اَبر بِره کنار،حقیقـــت برمـلا میشه...

بَرنده اُونه که فقط خـُدا رو داره...

رفیــق،اُون زَخم زَبـُونایی که میــزنی به هیچــَمَم نیست!

ایــن روزا بیشتر از همه به خُودت شَک داشته باش...

همـِه دُنبال خَریــد واسه بچـِه هاشون،که تیـپ بِزَنَن پُز بِدَن به هَمکلاسیشون...

بـِهـِم بگـُو پِدَر،یـآدِت میــدَم هَر چی بَلَدَم خُودَم پِسَرَم...

لازم باشه خـُودَم،دَستِت رو واسه همه رُو میکنَم...

از بــَس ســُکُوت کَردَم،جــآم حَرف میزَنَن به خُودشون!

دِل کَندَن از خــُدا به چه قیمـَتی....

چـِقدَر چیــپِه این صَحـنه سازیــآت...

فـَقَط کـآفیه نِگاهِت کُنَم،پُوز خَند بزَنَم بهت...

تو از اُونایی که قَبرِت پُر از حَشره میشه...

پَنچَـرِت میکــُنَم،اَدا دَر بیاری بیشتَر از ایــن...

واقعــیـَت هَرچــی باشه بهتـَر از حَرفای ریتمیــک شُماست...

مـَعنـی نمیده شـآنس،مـَن دُنبال تَقدیــرَم...

عـَکســَم و یه رُوبـآن سیــآه رو خیلی وَقتـِه تُو ذِهنـآ حَل کَردَم،مـَرگ یه حَرف عادیه واسـَم...

با اینـکِه دَستـَم بَدِه،ولَی خُوب حُکم میکنَم...

یه جــُوری اَدَبی بـِهِت گیر میدَم،بَدَنِت به لَرزه بیوفته...

رُوزی یـِک لیــوان حقیــقَت میهمانـِمان کُن...

دَر ظاهـِر هَمِه چی بینـِمـُون دُرسته...

هـَمِه چـی از دُور قَشَنگـِ،مـِثه مـَن!

هـَرچی میگی،فقط میگـَم قِسمــَت!

از شِنیــدَن حَرفای تِکراری،مـُتِنَفِرَم،دُنبال یه ایـده جَدیــد واسه تِرکُوندَنَم...

رو به روم باز شد یه در به آینده...

فقط حَرف میزنه و مُنتظر واکُنِش!

شیـریــن بازی دَر نیار،تو چــایی حَلِت میکنــَم...


 


برچسب ها: مرگ, خواب, ترس, وحشت
تَولد

چَندین سال میگذرد،مـَن یک فراموش شُده به حساب میـآیـَم،جُز برای چَند نَفر!



به هَر طَرف،آسمـآن و زَمیــن مَن خـآک است!



انگـآر همـآن روز اَوّل است،یا نه در حقیقت همان روز اَوّل اَست!



چـَند روز در میــآن آسمـآن زَمیـن و بازگَشت مَن به زمیــن!



با چـِشمـآنی سَبز امـّا کَم بینا،مـُو های سفیـد و بَدَنـی در اثر چَند سِکـته لرزان تَر از تُلفن های هَمراه آن زمـآن...



دارای دو فَرزند،یکـی نَویــد و دیگـَری دُختری بنـآم(...)هر دو صاحب زندگـی خـُود!



مـَن در کـنار هَمسَر مهـِربان تَر از جـآنـَم،که هَر روز قُربان صَدقه اَم میرَود و گَه گـآهی قُربانـَش شَوَم مـَن!



امـروز اَولیـن سالگـَرد ازدواج مـَن و هَمسـَر دوس داشتـَنی مـَن است روزی کِه برای اَولیــن بار پیشانی اُو را بـُوسه زَدَم و دَستان پِدرَش...



آخریــن روز در کـنار دُوستان سَربازَم که در انتظار تَمام شُدَن سَربازیشان هَستنَد و روز های نَبودِشان در کنار خانواده یا که عِشقشان را در آن زمسـتان سَرد را تجربه میکنند!



یکی دیگَر از دَغدغه های آن روزگار برای مَن هم نیـز تمام شُد و مَدرک تَحصیلی مُورد علاقه اَم و تمام شُدن دوران تَحصیلی با تمام استرس های امتحان و نُمرات خُوب،بَد...



مـَدرسه اَم دُور و مـآدرَم زمـآن امتحان حِسابی پُوست از سَرَم میکـَند،میگُویــَد اُمیــد امسال هم از اداره پِدرَت به تو جایزه خواهند داد اگر نمراتت عالی باشد...



مـآدرَم هَر روز به مـَن شیــر میـدهَد و قربان صَدقه اَم میرَود،پـِدرَم صدقه میدهـَد و خواهرَم اسپند دود میکُند...



مـَن بعد از گُذشت نه مـآه انتظار به دُنیای شگفتی آور زندگی پـآ گُذاشتَم...



امروز تَولد مـَن نام خواهـَد گرفت...




▌║█║▌█▌║█║▌█▌║█║▌█

Copyright©2016KinG Omid


کوله باری از ناگُفته های زندگـی مـَن،یکی دیگَر از روز های تَوَلُد مـَن این بار به قَمـَری!برعکـس...عکــس:پیر شی جون...

تو به یــآد مــَن برایــَم چَند شَمــِع فــُوت کَن!

خـُودت رو تو آینه میبینی میــترسی از تَصویر...

مـَن اَز کـُما بیــدار شُدَم و هیچ چیز در ذهنَم نبود،جـُز نـآمَت...

حَـرفاتو میخــوری که با شِکَم سیر بخوابی...

میــخواهم بـَغل کُنَـَم هَر روز خـُدا را در آغـُوش تــو!

این حالات روحــی،فقط مَخصوص اَفراد دیوانه اسَت...

تو کُل دکوراسیون زندگــی مـَن بودی...

مـَصرف میکـُنن ازت تا زمــآنی که سود داری واسشون...

وَقتــی زندگیت رو میــدی دَست دیگـــران...

فِکــر کُن تَک و تَنهـآییــم،مـَن و تـُو دُو تایی!

اینجــآ هَــدَف فــقط کشیــدَنِ شمــُـا به تَختِشونِه و بَس!

وَقــتی تو بـُودی خنده رو لَبام بود...

زیــر خــآک که بِاشـی،فرق نمیکنه چه شخصیت مهمی باشی،دیگه برنمیگرَدی...

هـَر ساعــَت دُوری اَز تــُو،به خـُودَم بدهکـآرَم یا به تـُو...

پزشکــآن میگـُویــَند تَخت دِگَر جواب نمیدهــَد،دستانَش را باز کنیــد...

تـَوَلُد یک روز در یک سال،فقط برای چَند نَفر افراد خـآص ماندگــآر خواهـَد مـآند...

لیســـت خــُوب بــودَن آدمــآ،فقط داره خَط میخوره...

خـُودت عَقل داری،فـِکر کُن...

فقط مُنتَظر باریـدَن بارونِی واسه گریه کَردَن زیرِش!

یه جـُوری دو پَهلـُو میگَم،سینه پَهلو میکُنی وسط تابستون...

یک تو باشی و آسمــآن و صندلی ،مَن باشــَم و گَرمای دَستانَت...

ســـآیه ای مــیان مــَن و دَستانــَت!

مَگـِه نمیدونــستی،نه نمیدونستــَم،اَمـّا میدونستَم،چیزی نمیگُفتَم!

اَبر در آسمــآن،کنار مـآه بود یا ستــآره!

خَفه خُون میگـیرَم تا خـُون به پـآ نَشِه...

راه حَل گِرفتَن دَستانَت در دَستانـَم چیســـت!

بـــوسیــدَن دَستــآن مــآدر لیاقـت میخواهد!

دَسته گُلی برایــَم آورده بــود،روی مَزار...

حَرفــآمُو گـُوش میــدی،دیــوار خـُوبی هَستی....

پـُوز خــَندی زَد و گُـفت،او دیوانه است!

این هَفته هم نیــز گُذَشت...


 


برچسب ها: مرگ, تولد, شروع, تولدم
کجـــایی

امشب بعد از مُدت ها رفته بودَم به جایی که خُودَم باشَم و خَلوت ذِهنَم!



مَن و تَنهــایی که کنارَم بود و دَستاشو گِرفــته بودَم!



چـَند قَدَم اَوّل فقط خجــالت میکشیــد و سُرخ شُده بود گُونه های نَرم و لَطیـفش...



دَستامو آروم فشار میــدآد،مثه اینکه از تاریکی میترسیــد...



مــَن نَخ اَوّل سیگــارَمو رُوشَن کَردَم،اون سَرشو میچرخوند کسی نَبینَتَم تو این وَضعیت...



به دَهمیــن صَندَلی که رسیــدیم،جلو تَر از مَن دَوید و نِشَست روی صندلــی...



مَن کِه نِشَستَم،گُفت آسمــون رو ببیــن،دَستاشو آوردَم بالا گُفتَم بهم نشون بده کُدوم ستاره واسه توء....



همیــنطوری که داشتیـم آسمون رو نگــآه میکردیــم زَد زیــره خَنده!



منم از خنده اَش،خنده اَم گِرفته بود و داشتَم همراهیش میکردَم توی خندیدَن!



چَند تا صَندلی اون طَرف تَر مــآ،تاب بود،ازَم پرسیـد بریــم تاب بازی،منم هنوز سوالش تموم نشده بود گُفتم اون تاب داره بهمون چشمک میزنه!



گُفت تو بشیــن،مَن هُول میـــدَم!



تاب،تاب،عباسی،خدامَنونندازی!



چِشامو بَسته بودَم و داشتَم لذَت میبردَم که دیدَم اونَم کنارَم نشسته،دَستامو گِرفته داریـم با هَم تاب میخوریم...!



تاب که وایســآد،سَرشو گُذاشت روی سینه اَم و گفت سَرِ مَن گیج میره یا قَلب تو،نامُنظَم میزنه!



نـَخ دُوم سیگــآرَم رو روشـَن کَردَم،پرسیدَم بَستنی بخوریــم؟اونَم گُفت مهمون مــَن!



رفتیــم دَر یه مغازه ای که بَسته بود دو تا بَستَنی گرفتیــم،اونَم حِساب کَرد!



دَستامُو یه طوری گِرفته بود،انگــآر میترسیــد گُمِش کُنَم،منم میگفتَم از اون بَستنی ها بود که مَن دوس داشتــَم!



پرسیــد میتونیم با هَم یه عَکس بگیــریــم،منم گُفتَم حتماً،برا خاطره امشبمون حَرف نداره...



گُفتَم لبخند بــزن،اونَم خندید و گُفت چیلیـــق اینَم از عَکسمون...! 



چَند قَدَم جُلو تَر دَستاشو وِل کَردَم،نَخ سِوُم سیگارَمو روشــَن کنــَم!



گُمِش کَردَم،انگــآر حَق داشت اون همه میترسیـــد از تَنهـــایی...



مَن بَرگَشتَم خونه،تــُو کجـــایی که حَتی توی عَکسَم هَم نیستی کنارَم!



▌║█║▌█▌║█║▌█▌║█║▌█

Copyright©2016KinG Omid



حالَت دیوانه وار،کَمی تا قِسمــتی قلقلک به قوه تَخیل...طراحـی:تاب بازی در خاطرات...

یه جــُور احساســی بنویســـَم،انگــآر عاشق شُدَم وَلی اُون نیســـت...

جَنگــَل نیســـت،ولی بی قانونِه همه جــآ...

یه نــَخ از ریــه های تــُو کَم داره شُشـآم...

جُوری قَسَم بُخُور به اِسمَم که باوَرِت کُنَم...

میــگَن غیـــرَت خُوبه ولی به مقدار لازم،مَگــِه غَذا درست میکنیم،بی غیرَت...

صَد تا بیســـتَم بگیــری از دیگــَران،واسه مَن رَد شُده اَست کارات...

بـــآد میوَزیـــد،نامَردانه در مــُوهایَـــت...

دُنبال مَسیــر دُرستــی واسه ادامه زندگیـــت...

مثل آدم های عــآدی نَبودَم عاشـــقت...

سالی صَد بار به رُوت نمیخَندَم!

خــآطراتـــَت دَستانــَم را گِرفتــِه انــَد در آغــُوش...

به فکــر،نُوآوری بودی یـِهو شُدی باردار...

میگــُفت حَرفام شُده لالایی شَباش،دَست نوشته هام مثه قصه براش...

با انـرژی مینویســَم،وَقت میذارَم که انرژی بِدَم...

بعــضی شَبــا خـُدارو بغــل کُن...

ایـــن ساعـَت ها،مَن را پیـــر کَرده اَند در نَبودَت...

قَلـــبت برام میـــزنه،مَغزَم مینویسه برات...

نَظَرَمُو میپُرسه،راجب حالِش!

چــِشمــآنـَم میســُوزنــَد،در آتــَش بــُغض...

با مــَن حَرف میــزنــی،دَستای اُون رو گِرفــتی...

اِسمــِت که میـــآد،گُوشام تیز میشَن...

گــُوشه گیـــر تَر از خــُدا...

همه اسـتاد کارای غیــر عادی ولی مَخفی میشَن در واقعیــت زیر پُوست شهـر...

بــُوق میزَنن نگــآه نَکن،شاید دارَن امتحانِت میکَنن...

لـَحظــِه های دُور شُدن،دُور مـآندَن از تــُو....

خُودت بهتر میدونی چَند بار گَند زدی به زندگیــت...

هــَرچی گُفتـــی،هــَرچی شــُد،هــرچــی گُفتــَم،هــَرچی شُد...

یـِکــی میگــِه پُول،یکی میگــه نَدارم...

بـَلد نَبـُودَم،عاشقانه زمزمه کَردن در گُوش هایــَت را بخوانَم...

چَند بار میخوای دَستت رو بگیــرَم...

همه چــی مهمِه برامون بجز حَرفامون،قولامون...

ایـــن حـِصار اَطراف مـــَن،سـِلـُول انفــِرادیــمِه...

گُوشاتُو بگیـــر،بُمب داره مُنفجر میشه...

لبخـــنَد زَد و مــَن آینه را میدیدَم،لَبانـــَم...

آیندگـآن میفهَمَن کی خِدمَت کَرده،موندگــار میشه تو تاریــخ!

به چــِشمــآنَـــَت قَســـَم میخــورَم....

شــُما و مَن همه از پــآکی دَم میزنیــم و غَرق گُناهــیم...

هَر ساعَت دِلت میخواد میری،هَر ساعَت دِلت میخواد میای!

یه جُوری بـهـِت وابسته شُدَم،مــِثه آب،خُوردَنی شُدی برام...

فردیــن نَبودیــم تو زندگی حداقل خُودمون باشیـم...

دلتــَنگ صــِدایـــَت در گُوش هایـــَم...

یه جــُوری میام تو بازی،انگــآر کاپیتان تیمــتَم...

وَقـــتی تُو نیســـتی کنارم،گریه کَردن غیــر عادی نیست برام...

یه خَط عاشقـآنه،یه خَط نَـقَد،اینَم برنامه دَست نوشته های بَنده واسه اِمشَبِت...


برچسب ها: دیوونه, نوشتار, گفتار, قلقلک
لَبخــندِ

چـَند سال از این سال به آینده خواهَم رَفت!



نه ماشیــن حَرکَت در زمـآن دارَم و نه پیــآده میخواهـَم این چَند سال را با سَر رو به جُلو به دَویدَن در شلوغ تَریـن خیابان های آینده طی کُنَم!



یـِک تَصـویــر،از یــک لَبخــندِ...



قاب به دیوار خانه سه نَفره مان...



تُو مَشغُول پـُخت غذای مُورد علاقه "مـَن"مراقب اینـَم که دَستانـَت هنگـآم کشیـدَن غـَذا نَسوزَد...



مـَن سُفره را آمـاده میکنَم برای"تو"غذا را می گذاری روی میـز و با همـآن صِدای آرامِش بَخَشَت میگُویی روی میز غذا میخوریم!



مـَن سَر سُفره میشینَم و تو پُشت میــز،مـَن لَبخند تو همانند همیشه قَهقَه...!



صـدایَت آنقـدر بُلَند است که پِسَرَم از خواب نازنینَش بیدار میشَود!



تا تو میرَوی او را صِدا کُنی مَن غَذایَت را میاوَرَم و کنار خودَم میگذارَم!



پِسَرَم با چِشمانی پُف کَرده رو به رویمـآن میشینـَد و مـَن برایَش غذا میکشَم!



صدایَش میزَنی نَویـد مـآمان جـآن،پاشو برو دَستو صُورتت رو بِشور خواب از چِشمای سَبزِت بپره!



نـَویـد همانَ کُوچَک شُده ای خُودَم است،مـُو های به بَغَل زده و چِشمان سَبز و چآل روی گُونه "راستَش" را بِگُویَم زیبایَش به مـآدرَش رفته است...



همـآن شیطَنَت های یک کودَک پـآک و بازیگـُوش که دوست دارَد زودتَر بُزرگ شَوَد...



بعـَد از خُوردَن غـذا مـَن و نَویــد مَشغُول بازی و تـُو برایــمـآن خوراکــی میآوَری و به نَویــد میگُویی پِسَر انقــدر بازیگـُوش و چِشمَکی به او میزنَی که گویا با پـِدرَش هَستی...



عَصر جُمعه نزدیک به غروب آفتاب آماده میشَویم برای بیرون رَفتَن،تو در کنار نَویـد مَشغول قَدَم زدَن و مـَن میپرسَم کی بَستنی میخوره!



مـَن دَستانَت را میگیرَم و تو دَستَم را مُحکَم تَر فشار میـدَهـی...!



نَویــد مَشغول بازی با دوستانَش در پـآرک و مـآ روی خَلوت ترین نیمکَت پارک نِشسته ایم...



تو به چِشمان مـَن خیــره شُدی و مـَن دَستانَت را به آرامی نَوازِش میکنَم...



دُوربیـنَم را آماده میکنَم و از تو میخواهـَم لبخـند بزنی....



یـِک تَصـویــر،از یــک لَبخــندِ...



▌║█║▌█▌║█║▌█▌║█║▌█

Copyright©2016KinG Omid



رویـآ پَردازی،آینده نِگَری،تَصویرسازی،آپـآرتمان#صــچـهــلـد...طراحی:یادگـاری

مَن یه انقلاب فِکری بودم از ذِهن یه نَسل...

با چِشمان بَسته در آغـُوشَم راه میـرَفت...

شُمــآ مُدلینگ و مَنَم کِلاسیــک پُوش...

کُودتا نَبودَم وَلُی مُوندگار شُدَم تو تاریــخ!

چـَند دقیقه سُکوت مَحض...

دُو مُشت خـآک ریختـَم روُت،رَفتــی زیر خــآک و الان باردار شُدی دِرَخــت!

نُور کــافی باعِث گَندیدَنِت شُد...

تو غَلَط میکُنی اَلَکـی حَرف میزنی...!

آسمــآن را به زَمیــن ریسمـآن بافته بود...

تو به ناچـآر آمدَی،دُنیا!

میرقصــِه دُوره میــله تو جَمع!

الان فَقَط مُونده چَند تا گُل اَزَشون یادگــآر...

بــآد در حـآل نَوازِش مـُوهای تو...

پـا برهنـِه رو شیشــه راه نَرو...

لبانَت را به هر حَرفی عادَت مَدِه...

بـِرَم قُربُون فـیس نـآزت...

از کُوه بالا میرفــت تا آسمـآن را لَمس کُنَد...

شُمـآ فقط از بیکاری بگیــد آمــآر،کـآر خُودش میاد!

یه روز لِباس رَزَم و الان پُوشیده پاره مـُد...

عکـسَم لَبخند میزنه و ذِهنَم داغُون...

لـَجَن باهام،هَمِه اونایی که خُوب بودَم باهاشون...

آسـِمـآن هنگــآم شَب خـُورشید را در آغوش کشیده است...

تاریــکی رو دُوس دارَم طوری که به خورشیــد فُحش میدَم...

شُما دُنبال پُوزشین جَدید واسه قَطع سِکسِکه...

ببیـــن،هــَر دُو خَسته ایــم،مــَن و سایه اَم...

از آن روز که تو دَر مَن گُمشُده ای مِیتَرسَم...

یکــی بَسته طَناب دار،یکی بَسته طناب واسه تاب...

ساعـَت زَنگ میخـُوره و مَن قَبلِش بیدارَم...

این روزا همِه مُشکل دارَن از چیزای جَدید بگو...

هـِزار تا راه برای رَفتَن بود...

روزی صَد بار به زندگیت تو آینه لَبخند بزن...

آفریــن میگــِه به آفریدگـآر...

چِشمــآت مَنو بُرد.

شُعــار نَدِه گُوشامــون پُر از حَرف های درُوغ...

همـَه برای خُوب بودَن تلاش میکنیــم!

تو به خـآطره هات آتیش میکشی مَن باهاشون زندگی میکنَم...

انقــَدر میکُوبَمِت بری تـُو دیوار،میــخ!

دو نَفـَر با هـَم الاکُلَنگ دو نَفَر با هَم یکی با بیل و یکی با کُلَنگ...

تا رادیو رو میگیری از اتفاقات فَـردا میگه...

بُلبُل شُدی یا که نَمَک میریزی...

پـَرواز میــُکنی به سَمــتِ آســمون،رُوح...

دُنبال شُهرَتی مَن دُنبال تَغـییر...

یه جـُوری از خُودِت تَعریف کُن چِشم نَخوری!

بازیگــرانـی که بازیگــری بلَد نبودَند...

نَفســآت دَر نمیــآد،انقــدر دَرد کشیــدی...

جمـِعه را برای آمدنَت فقط دُوست دارَم...


برچسب ها: لبخند, شاید, بیاد, آینده
بَرعَکس

بامداد روز شَنبه!



آسمـآن آبی،خُورشید با نُور سفیـد در حال تابش بر روی کُره خاکی!



ماشیــن ها سوار بر آدَمیان و آماده برای رَفتَن به کـآر!



دِرَخت ها در حـال تَراشیــدَن بَدَن انسان ها و نِوِشتَن یادگاری بر روی پُوست آنان!



انسان هایی که صَندلی ها به آن ها آدامس مُوزی میچَسباندَند!



پَرنده هایی که برای انسان ها دان میپاشیدَند!



گُوشی های از کار افتاده در حـآل بازیافت انسان ها...



مـِترو های خـآموُش و تاکسی های بدون سَرنشیــن در حـآل قَدَم زدَن در سَطح شهـَر و خوردَن تُخمِه و انداختن پوست تخمه بر روی سَر انسان ها...



میمون هایی که کُت شَلوار پُوشیده بودَند و به انسان های زیردَستشان مُوز تعارف میکَردنَ و انسان ها بَعد از گرفتن مُوز برایشان ادا در می آوردند تا رئیسشان بخندد!



خانه های مَتروکه اَمّا به شِکل بُرج در حال فروپاشی بعلت نَبود سَکَنِه...



اینترنِت قَطع شُده به عِلَت نَبود مُشتَرِک...



بیمارستان های بدون کارمند و بیمار،زندان های تَمیز و آرامش بَخش...



ورشِکَست شُدَن تولید کننده ها،من جمله تولید کننده های سیگار...



تالاب های پُر خاک و دَریا های بدون پمپ،کوه های سَر سیاه و درختان قَهوه ای...



مـآه به نور زَرد و ستاره هایی با قابلیت کلید روشن،خاموش!



آینه هایی که همه چیز را بَرعَکس نشان میداد...



▌║█║▌█▌║█║▌█▌║█║▌█

Copyright©2016KinG Omid



پُر از حَرف،بـَرعَکس!طراحی:یک لقمه نان حرام کَمتر بخوریم!

هَمِه چی پیدا میشه تُوی نِوشته هام...

دوس داشتی کِنارِت باشَم و بِدَم به حَرفـآت گـُوش...

شما فقط دُنبال اینی جُک بنویسی،یکم مُستنَد حَرف بِزَن...

تو،خواب دیدی و مَن از خواب پَریدَم...

یه روز آتیــش کشیدَم به عـَکسای دُو نَفَرَمون...

هیچی تو دنیا جُز تو برام آرامِش بَخش نبوده و نیست...

پـَنجـِره را بــآد بُرد...

پــی یه تیــکه پَنـیری،مَگِه تو روباه قِصه هایی؟

زندگــی بِدون تـُو،چیزی بِجُز مَرگ نیست...

این حـَرفا چِقَدر به حَسرَت خوردَن نَزدیکــِه...

یـِکَم تو تَعـریف کُن از داستانات برامُون...

تو فَقط باید بِدی،توی کاواره قِر...

چــِطوری به این راحـتی همه چــی رو فراموش کَردی...

هیزُم زیر آتیش رو زیــآد کُن،خوُدِت رو خُوب سوخاری کُن...

نموندیــم پای هیچ کُدوم از حَرفامــون،نه تُو نه مَن،نه اُون!

داد بِزَن و مـَنم ادامه میدَم به شکنجه دادَنِت...

یه جـُوری دُروغی،میگی زنده ایی وَلی صَد ساله مُردی...

پَخش زِنده زندگیــت چِقَدر چیــپ بود...!

مـَن آواز میخـُونَم و تُواَم زیــر صدامــی...

مَن راوی قِصه بودَم و توام مُخاطَب نوشته هام...

هـَرکی اُومَد نَزدیــکَم،مَن از اُون حالت رو پُرسیــدَم...

قَرینه شُدَم باهات،افتادَم توی قرنیه چِشات...

پـِـلک میــزنَم،چــَند سال دیگه هـَم گُذشَت...

تو فِکر نمیکنی به خُودت،میگی فِکر میکنی به مَن!

تو این شَرایط فقط خُودت رو کِنار خُدا ببین...

دَستِت رو کــَم دارِه دَستــآم...

توی تَصویر رویاهات مَن بودَم پـآدِشاه سَوار بَر اَسب بَرات...

چـَند بار ازَم خواستــی بِمونـَم؟که مَن نموندَم...

دَستــآم آلُوده به گُناه...

مـَن هَرچــی از خـُدا گُفتَم،واسه یجای مهم توی زندگی هَرکسی گُفتَم...

مُستَنَد زندگی تو میسازَم،یه نُوع خَری توی ایرانگاستار...

شَبا به رُوز و رُوز به شَب!

سیندرلا هَم باشی پـآت تو هَواست...

با این حَرفا فقط سَردرَد میاری واسَم...

حـَرفـآم مِثه چــَک تـُو گُوشِت...

اُون چی بُود گاز زَدی و مارو بُردی جَهنــَم جَدِ بِن جَد مَن!

تیکه ننداز که میفهمم ولی نمیخوام جوابتُو بِدَم بَچِه!

قِرمِز و سَبز،کنار هم مَنطقی بنظر میاد...!

وَقتـی تُو خوابی مَن خـُدارو بَغَل میکنَم...

بهــتر اینه کنـار بِرَم تا کِنار گُذاشته بِشَــَم!

خنده هات از ژکوند قَشَنگ تر بود واسَم بودی مونالیزا

جـُمعـِه چـِه روز غَریبیست برایــَت...


برچسب ها: آینه, دو پهلو, آینده, حقیقت
بَستَنــی

در یک فضای عمومی بنام پـآرک در حال قَدَم زَدَن بودَم!



کنار یک تاب چَند بچه مشغول و چندی دیگر بازی با سُرسُره...



یک میز و چند صندلی به گرداگرد این میز مربع و چند پیر مرد و یک بازی بنام شطرنج...!



چند صندلی زیر درخت و چند نفر مشغول خواندن روزنامه و انتظار کشیدن...!



روی یک صندلی دو جوان،یکی پِسر و دیگر دُختر و یک پِسَرَک دَست فروش...



آقا واسه خانوم آدامس میخَری...



چند قَدَم دور تَر از مَن یک مـآدر دنبال خرید برای فرزنده اش از دَکِه، و بچه ای که دُوچرخه اَش پنجر شده بود...



چند پِسَر جوان و یک پاکَت سیگار و چند فندک و پُوست تخمه های زیر پا...



دُختران اِسکــیت باز و لباس های آنچنانی!



باغبان مشغول آبیاری درختان و یکی دیگر مشغول چَمَن زَنــی...



خانواده ای که به دنبال جایی برای زیلو انداختن میگشت...



و یک جوان بیست و چَند ساله در حال حرف زدن با یک نفر در ماشیــن!



از همون همیشگـی بهمون بده،از اون تموم کردم بیا اینو ببر!این فازش بهتره!



مثل همون قبلی هم میتونی مصرفش کنی...



باشه همین رو میبرم فقط امشب مهمونی داریم میخوام بترکـونیــم،برو داش خیالت راحت بَد بود بیارش برام پَس میدونی که همینجا هستم همیشه..



اوکی داش حله...



چند دقیقه بَعد،ماشیــن بعدی!



به از این طرفا،راه گُم کَردی یا...



حرف نزن بپر سوار،حال نداریم بابا داغونم،چرا نمیفهمی...!



باشه فقط پُول که آوردی؟پُول نه ولی خُودَم هستَم تا تهش!



اوکی فقط بذار یه زنگ بزنم یه سری داستان و ردیف کنم...



پلیسی که در حال قَدَم زدَن در پـآرک بود باعث شد زودتر با ماشین حرکت کنن...



بَستَنــی که از دَست بچه ای افتاد و دوست او به آن بستنی تعارف میکرد...



▌║█║▌█▌║█║▌█▌║█║▌█

Copyright©2016KinG Omid



سَربَسته ولی با هَدَف...عکــس:خُورشیــد میسوزاند...

دَستات نَرم تر اَز پَر قُو...

همــِه چــی خُوب بود و داغون شُد ولی...

دِلی دَر این دیوانه خانه گُم شُده اَست...

چَند سالیــست که تابستــآن طِلِسم شُده است...

جـایی خالیـــت و نوشته هامم پُر نمیکنه...

یه کـآم سَنگیــن از حَرف هام بِزَن...

چِشاتو رو با آب و صابون خُوب بشُور تا بهتر ببیـنی...

چقـِدَر با تـُو آروم شُدَم...

اگه مَن دیو باشَم لابد تواَم دِلبَرَمـی...

هَرجــآ از کـِنار کَسی رَد میشیــم،بهش لبخند بزنیم...

☑از مَن راجب کَسی نَپُرس،جواب نمیدَم...

هَرکــی هَرجا رَد شُد از بَدی ها گُفت،خوبی نداشتیم که نـَه...!

شمـُا فِکر آینه باش،من فِکر آیَنده...

مَن در خــوابَت و تو در بیداری جُلوی دیدگانَم بودی...

دَر دِل مَن دِلتَنگیــست...

یه مُشت گُوسفــَند و تو لابد استادشــُونی اُلاغ...

میگــذرَم،امـّا از خاطراتَم پاک نمیشه...

هـَمِه آماده نَبَرد شُدن با دُشمَن فَرضی...

گُفته بودَم آشفته اَم و میخندَم...

دَرد تُو اون چِشای مِشکـیت...

تَصویــر هایی مُبهــَم در رویا های تُو..

چَند وَقتِه که تو مُردی و مَن فقط بَدَنَم داغه...

اینا دَرس نیســـت،بازتابی از یک حقیقتِ...

تو از آتَش و مَن از سوختَنَت میترسَم...

تو همُون بــُودی که میخواستــَم!

نَقش بازی میکُنی اِنگار بازیگر فیلمای بالیوُدی....

ایـــن دِل بهمونه گیــر دِلِت شُده...

واسَت سَخت بود،واسم سَخت تَر...

پیاده رو مَخصوص آدَم هاست،نه تو،با موتور!

میخوام باشَم آدَم بَدِه تو قِصه ها...

ایــنَم یه عُمر که از زندگیـــامون رَفت...


برچسب ها: اعتیاد, خودفروشی, بستنی, تفریح
مـآ

تصمیم گرفتم برعکــس طول تمامی زندگـیم اینبار شَب رو زود به بستر خواب برَم!



ساعـَت نزدیــک به ده دقیقه به یــک بامداد!



مـَن با چِشمانـی بیدار بر روی تَخت خـواب...!



پَتُو رو کشیــدَم روُم،سَقف رو با دو تا چِشمام میبینم،نمیدونَم شاید چون اتاق خودمه تشخیص میدم که سَقف اینجاست!!!



چِشمامُو میبندَم،چـِشماش...!



به سَمت راست میچرخَم،پَتُو رو نِصف جمَع میکنم و وسط پـآهام قرار میدَم!



چشمـآمو فشـآر میدَم،لبخــندش...!



پَتوُ رو میکشَم روی سَرَم،دَست راستمو میبرَم زیر بالِش!



میدونی چَند تا دوستت دارَم اُمیـد،نَه چَند تا...



چِشمامو باز میکنَم،میرَم از توی دَرب یخچال آب خُنک برمیدارَم میخورَم،چند لحظه مَکث میکنَم،باید بخوابَم فردا کُلی کار دارَم...!



دراز میکِشَم روی تَخت،دوباره سَقف اتاق رو با چِشمام میبینَم!چشمامو میبندَم،اَوّلین چیزی که برام نوشت!



میچرخَم به سمت چَپ،دَست راستمو نمیکشَم!مگه دَستِش تو دَستامه!!



چشمامو باز میکنَم همه جا تاریــکه،فندک رو بر میدارَم،فندک رو روشَن میکنم،یه ورق برمیدارَم باید ذهنمو خالی کُنم....



فندک رو روشن میذارَم روی میز با خودکار شروع میکنم به نوشتن،چند خط مینویسَم،یادم میوفته،امید دست خطت چرا اینطوریه!!!



ورق رو مچاله میکنم میذارَم کنار،دوباره مینویسَم...



دلم برات تَنگ شُده!



صِدای اَذون میاد پَنجره رو باز میکنم،اگه از ذهنت رد شُد منم دعا کُن....



ساعت چهار و چهل و پنج دقیقه بامداد میرَم دوباره به تَخت خواب این بار ذهنــَم دیگــر درد نمیکُنَد...



به سَمت راست بَدَنَم دراز کشیده اَم و چشمانَم مرا به رویایی بُرده است!



رویایی که تو در کنار مَن دوباره مـآ شُده ای...




▌║█║▌█▌║█║▌█▌║█║▌█

Copyright©2016KinG Omid



واقعــی تر از مُستند...طراحـی:رویا پردازی...

صِدای ضَبط ماشینِت زیادی بلند نیست دوست عزیز؟!

وقتی نمیتونی دَرک کنی وضعیت قِرمز رو...

تو میرقصیــدی مَنَم کنارت بالماسکــِه...

اینا جمله های عاشقانه نیست،مُستَنَد زندگیمـِه...

رفیـــق یکَم خودت باش تا پیشرفت کنی...

از لبخندت عکــَس دارم تُو گُوشام...

تو با مَن خُوب باش،مـَن میمیرَم برات...

شام و ناهار و صبحونه رو حرس بخور...

پُشت میله زندان از رفیــق خَبری نیست...

تو چَند بار بخاطر مَن میبینَم که حالت بده!!

اِشتباه از اونجایی شروع شُد که شوخی شوخی همه چی جدی شد...

اِنگــآر نَه انگــآر،میکنه همه چی رو انکــآر...

شنیدَم گُفتی همه چی تموم برام...

سوالاتون رو بپرسید ازَم،جواب میدم به توچه مربوط!

به تو چه که دیگران تو زندگیشون چیکار میکنن!

آیا میدانستیــد روزانه چَند بار دروغ میگویید؟!

بِهِت گیــر میدَن نَرو بیرون،زوُد بیا،زُود بخواب،اون کیه،حَق دارن...

روی تَخَت اون خوابیده تَخت تو قُفلی به دیوار به سَقف...

تو شَمــع هارو فُوت کَردی و آرزوُت چی بود؟

تو داری تَعریــف میکنی برام،من خیره به چـِشات...

از خودت میپرسی مَن چـی بودَم براش...

یه صِدایی که همَش تُوی گُوشات میپیچه،اسمش وجدانه...

سَرَم درد میکنه واسه شنیدَن حقیقت...

تَشویقِت میکنَم،تا که بِشی مَعروف...

بی اختیار دَست به آسمان و ستاره ای چیدَم...!

از بَس راه کَج رَفتــی نمیدونی کجایی دقیقاً!

جایــزه گُذاشتَن،بَرنده باید بمیــره...

چی میگَن دَرباره اَم کناریات...

اشاره میکنه بِم،انگــآر نمیشناستَم...

اَبرو بَرداشتــی،دَماغَم که عَمَل کَردی،آرایشـتَم که غلیـظ،دَست بزنید براش...

دِلَم تَنگ شُده واسه حَرف زدَن باهات...

گُل میزنه نمیدونه حَرفاش همَش آفسایده...

بهت نشان افتخار گند زدن به حقوق بشر رو باید بدن...

دونه دونه سفیــد شُدَن مُو های سَرَم...

الهــی و رَبی مــِن...!

شما اِسکــی از بُزرگتَرت و مَن رو پای خودَم وایسادَم...

مَن از زندگیــت،فقط خودت رو خواستم...

دیروز و گُذشته رو وِل کُن امروزه چَند چَند بودی با خودت؟

ایده پَرداز نیستَم امّا کـآرَم گِرفته...

شَب تُو اتاق و گِـلایه هات شروع شُد...!

چَند تا حَرف زِشت کمتر بزن تو روز...

در مَصرف صحیح آب به یکدیگر تذکر دهیم...

 


برچسب ها: من, تو, کجا, خواب
تـُو

اینبار دَفتــرَم را برعکس همیشه باز کَردَم،چَند خط اول را خالی و سفید گذاشتم...



وسط های صفحه شروع به نوشتن کردم...!



نه گِلایه از کَسی،نه از اجتماع و نه حتی از سیاسَت...



اینبار نه جای کَسی بودم و نه داستانی در کار بود...



اینبار فقط من،هر از گــآهــی اوُ...



یک زیرسیگاری خالی و سیگاری که خاموش مانده بود...



ساعت نزدیک به دو بامداد...



آسمان تاریــک،یک ذهن پریشان و آشفته که برای من بود...



نـُور مَهتاب از گوشه پَرده اطاق چَشم های سَبزَم را میزَد...



اندکــی دَست هایَم را در یک دیگر گره کَردَم و فشار میدادَم!یادَم افتاد او دَست هایَم را در دَست هایَش اِحساس نَکرد...



دَست های بیچاره،که باید تاوان احساساتِ مَن را میداد،اَندَکی مـُو های ژولیــده اَم را با دَست چَپَم میکشیدَم و بعد بهم میزدَم او مَن را بخاطر ساده بودنَم دوست میداشت....



خَط اَوّل از وسط دَفتــر پُر شد...



چَشم هایَم ضعیف تر از قبل و هنوز من به عینک وابسته نَشُده بودَم،او عاشِق چِشم های سَبز رَنگَم بود!



روی لَب هایَم با دندان میکشیــدَم،تَرَک هایی که هر دو سَمت لَب هاییَم را فرا گرفته بخاطر این روز ها،او سَحَر بیدار شُدَن را با پیام از سوی مَن لذت بخش میدانست...



خَط دوّم از وسط دفتـر پُر شُد...



ریش هایَم را به همان شِکل که در خاطراتش از من به یادگار داشت زَده بودَم،او مَن را با صورت بَچه گانه اَم در یاد داشت...



خَط سوّم از وسط دفتر پُر شُد...



هنــوز اطاقَم بدون نظم و ترتیب و با همان حواشی همیشگیَش باقی مانده بود،او مَن را با شلختگی پسندیده بود...



خَط چهارّم از وسط دفتر پُر شُد...



آخرین خَط این چنین بود:



بی دلیل که نیست،ولی اگه اون دلیلا ها هم نباشَن من باز دوستت دارم...



به اَوّل صفحه نگــآهی کَردَم فقط یک عنوان این متن کَم داشت...



اولیــن سَرتیتــری که از ذِهن آشفته اَم میگذُشت این چنین بود...



در ســُوگ تـُو یا مــَن؟!

 



▌║█║▌█▌║█║▌█▌║█║▌█

Copyright©2016KinG Omid



یادگــاری از مَن در ذهن تو،طراحـی:قدیـمی در یاد تو#تو

تغییر سَبک اَدَبی رو دوس دارم...

تو فقَط بگُو مَنو میخــوای...!

مَن توی دَست چَپَم سیگار و تو دَست اون توی دَستت...

خیــلی وَقتِه پَژمُرده شُده گُل زندگیــم!

چِشاتو باز کَردی همه چی اومده بود اولش...

یه عده شُدَن فرقه روشَن فِکر،شما از اون دسته نباش...

در ایـن فَصـل فقط تو در کنار مَن،میچَســبَد...

مَن و توی قَبر تو میــذارن یا تو رو توی قَبر مَن؟

این آخریــن یادگــآری از چِشمان تو بود...

کَسی نمیدونه چی داره میگـذره،نه از قبل نه از آینده...

مَزه نداره حَرفام،میسوزنه مَغزتو...

کـآمِت رو مُحکَم بگیــر از سِکــآمِت..

کُلــی حَرف،کـُلی حَرف...

اینجــآ سَقف زیرزَمیــن آسمونه...

حِس دراماتیــک بودن تمام وجودت رو گرفته...

دُنبال حَرف های مَردُم رو نَگیــر...

یه جـُوری میگی نازی،اِنگار پَرچَم دار اَرتِش هیتـلری...

این پــآزل خیلی وَقته بِهَم خورده...

بهتـِره از خـُودمون شروع کُنیــم،بخشیدَن رو...

شمـآ با پــآک پُر ماشیــن بابات،منم با ذِهنمُو کَلَمات..

حِس دیدن کابوس با چِشمان باز...

همــِه چــی سَخــت میگــذَشت،تو مـَغزَم...

وَقتی سُکوت میکنَم یعنی کُلی حَرف برای گُفتن هست ولی بهشون فکر نمیکنم...

یه گــلُوله مونده و دو نَفــَر،تو یا مــَن!

مَن اگه بمیــرَم کَسی جُز خانواده اَم برام اَشک نمیریزه،توام همینطور...

پــآرو زدَن خلاف جَهَت مسیــر آب تو رو قهرمان نمیکنه برا کسی...

قَلِب تُو در سیــنه اَت،قَلب مَن در دَستاناَت..

من روت قُمار نَکَردَم...


برچسب ها: تو, یادگاری, من, گذشته
معادلِه

ساعــَت از دوازده گُذشت،انگــآر گـُوش هایــَم در تاریــکی کــُور شده بودنَد و چِشمانَم به دنبال صدای تو میگــَشت...



پـَنجـِره باز بـود و مـَن جـآی مـآه شَب چـهارده در آسمـآن خـُورشیــد روز اَوّل را میدیـدَم!



بیــرون شاخ و بَرگ درختــآن تکــآن میخـُورد امــآ انگــآر این تِکـآن ها هم نیــز به مَن سرایت کَرده بود!



شانه هایــَم گاه به بالا و گــآه به پایین...!



دَست هایــَم سَرد و بَدَنَم در طَب میسوخت!



اَنگُشت اِشاره اَم سیگــآرَم را در زیر سیگــآری که هزاران خاطره اَم را در آن سوزانده دود کرده بودَم میتکـآند...



گــآهی "یــآدَم تـُو را،تــُو که مـُعجــِزه شکاندَن قَلب یک سَنگ را با چِشمانـَت به مَن آمـوخــتی،فَـرامــوش" میکَردَم به یادَم می آوَرد...



یـآدَت هَست تو در کـنار مَن غَرق عِشق و با دَست هایمــآن ستاره های آسمان را میچیــدیـم!



ببیــن دیگــَر دستـهایــمان به یکدیگــر گِره نَخورده و جُز نِفرت چیــزی ازِمــآن باقی نمــآنده!



دیگــران را بگذریــم،من،تـو،اُو،کدام هایمــآن چیـزی از عِشق فهمیــدیم!دروغ نگُویــَم هیچــکدام،ولی به آن تظاهر خُوب میکَردیـم!



شایــَد وابستگــی تو به مَن،یا تو به او،یا مَن به مَن باعث به وجـود آمَدَن این معادلِه شُد،مـعادله ای که نَتنهــا مَن،بَلکِه تو نه مَن هم نیز آن را نمیتوانم حَل کنیم...



▌║█║▌█▌║█║▌█▌║█║▌█

Copyright©2016KinG Omid



همه چیــز بَرگَشت به مـَن!عکـس:این داستان ادامه دارد#با_هوش#پیچیده

نـَجِس تَر از انــِسـآن را بیــابیــد...

بـظاهــِر خُونســَرد بودَم از دَرون کـُوله باری از آتش...

هـِزار بار اِشتباه کَردی،بخشیــدَم،گفتم به دَرَک...

قُلَک را شِکَست و به کـَسی کُمَک کَرد...

یکـَم دِقـَت کــُنی میبیــنی همه گُم راهیـــم...

صـِدای شِلیــک تـُو را بیـخـواب کَرد و مـَن را برای همیشه خـواب...

دوس داشتــَم تو لباس عَروس ببینَمِت یا کِنار خودَم یا کنار خودَم...

هـَرجا نِشَستـی،مـَن جُلو ذِهنـِت بودَم...

همـِه دُنبال اِسم دَر کَردَن و اسه نَذری...

حـَتی آرام بخــَش هم جای صِدای مَن رو برای آرام کَردَنَت نَگـِرفت...

چـَند دَر صَد افراد موفــق داریــم؟چـَند در صد افراد بیکار؟کجــاس پس این آمار...

دیــگَران حَرف برای گُفتن زیــآد خواهنــد داشــت بعد از تیــری که به قَلب مَن خورد...

نشــون بده از خــودت لیاقـَت...

همـِه بَدنــساز،همـِه مانـتُو ها باز،تَنگ...

حـالا کـِه تـو آرامِشی...

بچـه هاتون رو توی اتاق تنهــآ،نذاریـن...

شایــَد بعـَد از مــَرگ دوباره زنده کنار یکدیگر بودیـم اینبار...

همـیشه سَخـت بوده،گُفتن حقیقــت،ولی مَن میگَم...

رُوزا بَرعکــس شَب میشه سِپَری...

از اونجــآیی که همه چــی داشت خَراب میشُد و به این نتیجه رسیدَم که تنهایی باید همه چی رو درست کنم!

مـُعجـِزه میکــَرد حَرفام بَرات...

به دوئـل دَعوَتِت کَردَم با هَفـت تیــر خـآلی از سـُوی خَودَم...

بَرانــداز میــکنه اندامـِتو،انگــآر میخواد بِخــَره...

برای به دَست آوردن چیــز های دُرست خُودت رو به زَحمَت بنداز...

تَلـَخ میــزنه حَرفام به گـُوشات جدیداً...

یعـضی هم فقــط نمــایش واقعــیت را دوست دارند...

بعــنوان آخریــن حَرفــِت قَبل از تیــر بار چیــزی برای گُفتن داری؟


برچسب ها: پیچیده, گنگ, نامفهوم, باهــوش
عـادت

بعضــی چیـــز ها عجیــب میخوابــند!



مَثلاً گُربه ای دسَت آموزی که ترجیــح میدهد بعد از نوازش به دست صاحبش روی پـآی او بخوابد،یا گربه ای که روی پُشت بام یک خانه یا روی دیوار خوابیده است!



مَثلاً پـَرنده ای که زیر یک باران شدید همراه با معشوقه اش روی کابل سیم برق خوابیده است،یا پرنده ای تنها که مقابل چشمان صاحبش در قفس بعد از خوردن یک دل سیر غذا سَرش را به زیر بال هایَش برده و خوابیده است!



مَثلاً خفاشـی که برعکس آویزان شده در گوشه ای تاریک خوابیده است،یا جـُغدی روی بُوم همسایه شاید تمام طول روز را خوابیده است!



مثلاً گُرگــی که با یک چـِشم باز در میان نارفیقانَش خوابیده است،یا شیــری که با اعتماد کامل به هم نوعانَش گوشه ای خوابیده است!



مَثلاً عـَنکـَبوتــی که بعد از تنیدن تار برای شــکــآر نهــآر بدون داشتن هیچ گونه مزاحمی در طبیعتی بـِکر خوابیده است،یا مــاهــی که با دو چشم باز در دریای بیکران یا تـُنگ آب خوابیده است!



مثلاً زنبـُور تا همیــن چند لحظه پیش روی یک گـُل و حال بعد از بالا آوردن عَسل کـنار مَلکه خوابیده است،یا گُل که یـک روز بُوی مَعطر آن فضای اتاق را پُر کرده بود حال در میـآن دفتر خاطراتَش پَژمرده خوابیده است!



مَثلاً بچه ی تازه به دنیا آمده بعد از خوردن شیـر مـآدر در آغوش پدر چـِقدر شیـرین و خوردنــَی خوابیده است،یا پـِدربزرگـی که سالیان اَست زیر خـآک سَرد خوابیده است!



مَثلاً انـسان که به تمــآمی شیــوه های حیــوانی،صِفَت شیطانــی،به نـآم انســآنی خوابیــده است!



مَثلاً ساعــتی که تا همیــن چند لحظه پیــش آنقــدَر کوک کــآر میکــرد که زمــآن در آن غرق شده بود حــآل در این ساعــت با هزاران خاطره نــآجــَوآن مَردآنه خوابیده است...



مَثلاً یا مثلاً و هزاران مثلاً...



مَثلاً مــَن سالیــآن اَست که عادت کَرده اَم به شانه راست بخوابــَم و یا اُو که عادت داشت برعکــس مَن به شــآنه چَپ در آغوش مـَن با صـِدایَم در گُوشَش به خـوابی که مـَن برایَش آرزو میکَردَم شیـرین باشَد خوابیده است...



▌║█║▌█▌║█║▌█▌║█║▌█

Copyright©2016KinG Omid



شــآیَـد خُودمـُو به خواب زدَم،تا تو توی خوابَم باشی...!!عکــس:خـُودت رو بخواب نَزَن#آماتـُور

خــوش حالَم که تونســتَم خـُودمـُو کنترل کُنم در حالی که میتونستَم خون ریزی به پا کُنم...

زَمیــن گِرد بود و مــن به دور مــآه در زندگـیم میگَشتم...

گُذشتَم از خیلی چیزا تا بدستَم شاید یه روز داستان بِشَن...

توی کــُوه داد زَد خــُدا،جواب داد الان یادم افتادی؟

بــآد میــزد و مــآ خــآک نوش جان میکردیم...!

قُربــآن،پــآ بـِکــوب،جــُفت شیش نبود...

یه مُدت حَرفام بود لالایی واسه شَبات،الان...!

میخوام خیلی چیزا رو از زندگیــم خَط بِزنَم اَوّل از همه خُودمَو...

یه روز مَن روی فَرش قِرمــِز،بـِهت اُسکـآر بهتریــن بازیگــر نَقش اوّل زَن میدَم برای بازی کَردن با زندگیــم...!

تو در ظاهــِر زیبایی ولی از درون گـَندیده شدی...

آیینه ای که تَصویــر حقیـقت را برعکــس نشان میداد...

دُکــترا بیان بَرسی کُنن جوانان های این دور زمونه رو قطعاً میگَن همه مُشکل روحی،جسمــی،شـَهوانی در نهایت انسان نیستن...

اُونـــی که بهــِم گُفتی رو دوباره بگــو،آروم تُوی گــُوشام...

توی آینده اَم تو بودی ولی الان هَرچی فـِکر میکنَم بهت توی گُذشته اَم همه چیز موند...

شاید حالا که مُرد،فیــلم زندگیش هم ساختَن،همُونایی که تا دیروز فقط دُکمه رَد شُدن رو میزدن...

دنبال میکردی داستانامو مثه سریال هر روز هفته...

آلودگــی صــُوتی،به گـُوش هایمــآن احتـرام بگذاریــم!

اشتبــآه کــَردی،بایـد پاش واســتی...

چـِشات بَسته بود،بهت میگفتم این چاله اَس،بهم اعتماد داشتی...

باید پشیمــون باشَم؟باید بِگَم خوش شانس بودَم؟باید بِگَم شُکر؟باید،باید،باید...

وسط یه مُشت آشغــال میــتونی تو کالای بازیافتــی باشی...

مـِثـل بُرج وسط مـــآه قَد عَلَم کردی...

بهـِم میگُفت یِکَم آروم تَر،روی سَرَم داد بِزَن!


برچسب ها: عاشقانه, خواب, حقیقت, دروغ
کـآفه

مـِثل هـَر روز نبــود امــروز،یا بلعـکس امروز مـثل هَر روز نبود...



لباس رَســمی که تو دوس داشــتی،یا لباس عـآدی که خودَم میپسندیدم،به تَن کردَم...



رَفتــَم توی پــآرک،روی صَندلی که تو دوس داشتــی،یا لَب دریاچه ای که مَن دوس داشتــَم،نِشستــَم!



روزنامه روز که تو دوس داشتــی،یا آهنگــی که خودَم دوس داشتــَم،رو میخوندَم...



رَفتـَم از دَکه سیگــآری که تو بـَدِت میومــَد و خودَم دوس داشتَم،رو خریــدَم با دو تا بستــنی!



با گــُوشیــم آهنگــی که تو بَدِت میومَد و خودَم دوس داشتـَم رو پخش کَردَم...



با فنــدکی که تو برام خریــدی نــه،با کبریــتی که بــُوش اذیتت میکرد سیگــآرمو روشَن کَردَم!



وقــتش رسیــده بود برَم سینمــآ فیلــمی که تو دوس داشتــی و بازیگــر مورد علاقه ام توش بود رو ببینــَم!



دو تا بلیــط لطفاً،بفرمایید!



صنــدلی آخر جــآیی که همیشه مینشستیــم،تو میگــفتی پـُوست تخمه رو زمیــن نریز و من پوست ها رو میزدم توی سر نفر جلوییم!



تو میگــفتی مسخــره بازی در نیار و مــَن به صـورت بازیگــر مورد علاقه ام توی تاریکی چِشم دوخته بودم...



شــآم مهمـون تو بودَم،تو سفــآرش میدادی و مـَن موقع حساب کردن میگـفتَم زشته وقتی با مَن بیرونی بخوای حساب کنی...



تــُوی ماشیــن بچه ی آروم تو بود،چـون امــروز با مـَن تموم شُده بود و مـَن اذیتت میکردم تا بخـندی...



قبل از پیاده شُدن میپــرسیدَم دوس دارم یه قهـوه مهمـونَم کنی،میگــفتی الان!باشه برو...



جایی که تو دوس داشتــی و مــَن صنــدلی رزرو کرده بودَم از قبل!



دو تا قهــوه لطفاً یکیش تلــخ یکیش با شیر و شـِکَر...



من و تو و حرفایی که تمومــی نداشت مثل موزیـکی که موزیسین میزد...



قربان ببخشید میخوایم تعطیل کنیـم!مگــه ساعت چــنده؟از من میپرسید قربان؟نه با ایشونَم!اینجـآ که کسی نیست قربان



صنــدلی های برعکــس روی میــز و شاگــردی که طی میکشید!



کـآفه که تعطیل شد و تو به قرار امروز که هر دومون میگفتیم دوس داریم نرسیدی!

 

▌║█║▌█▌║█║▌█▌║█║▌█

Copyright©2016KinG Omid



عکـس:دنبال آرامش...

شاید حرفام مثه یه سری هندوانه دهن بسته باشن،هم شیرین هم بی مزه...

قلب تو درگیر دیگری بود و قلب من درگیر قلب تو...

کــآری به سـَرمون اومده که از سایه مـُوش هَم میترسه این گُربه...

لازم نیست یک سری حرف رو به زبان بیاری،لازمه براشون هیچ کاری انجام ندی...

اگه نمیتونی حرفه ای باشی بهتره غیر حرفه ای هم عمل نکنی...

قَبلاً نه الانـَم دُوس دارَم کنارت باشــَم،امـّا اَگَر،ولــی،حیــف...

شاید فقط تو از نور آمبولانس ترسیدی!

از دیگران یاد بگیرید که به آنان چیزی بتوانید یاد بدهید...

قبلاً دستمــآلی،میکردنت،الان دست به دست میچرخونَنِت!

هـَمِه دُنبال اینـَن باشَن خـُوب،بـَد میشَن ولی...

خَط خطی شده مـَغزت مثه خطوط وسط خیابون...

رَد شُدن از میان این همـه آدم برای رسیــدن به تــو...

کــوه با شنیدن صــدای تکــراری مــَن دیوانه شُده بود،همانند خـُودَم...

جـوانی که بزرگتریــن کابوس زندگیــش ازدواجـِه...

کــآش گـُل بودی وَسط کـِتاب خُشکِت میکردَم...

شاخه ای از موسیقی بنام رپ یعنی اعتراض محترمانه و غیر محترمانه به وضعیت کنونی!

رو به روی صنــدلی تــو،من روی میــز دیگَری...

اینــجــآ کـُجاست،چقـــدر شبیــه بهشـــتِ!

گفــت کلاس چَند را تمام میکنی؟پاسخ دادم شعــور آدمی کلاس چندُم است؟

لابـُد شـُما از اون تاکســی هایی هستــی که باهاشون مسافر کشی نمیکنن...

مـُشتــی به زمیـــن کُوبیـــد و دادی بر سر مادرش کشیــد!

بریــدَن نِصف عَکسایی که دو نَفری کنار همیم...

داره عــآدی میشه،مِثه اَوّل برات،نـَبودنـَم...

به لب های دوخته شُده ای که فریاد میکشند...

دِل مــَن،نگــِران دِل نِگرانــی توسـت...

ســُر ســُره بازی کُودکــآن به اَتــَک تبدیل شده...

یادگــآری نگـه داشتـَم یدونه از اون تــآر مــُوتـو...


برچسب ها: قهوه, کافه, من, هیچکس
تولد

گــُذر عمــر از گُذشته تا کــنون...



این روز و این ماه و یک سال...



مـَن با چــهره ای نَشاید خندان و با صدایی همچــون گریان پا به این جـهان...



یکــی گُفت مـُحمد،دیگــری عَلی و مـَن گَشتَم اُمیــد خالی...



مَن و بَغَل پـِدرَ و اَولیــن خَرابکــآری و یه بوس به دستان مــآدر به یمن شُکر گذاری...



گُذشتیــم و اولیــن قَدَم و دومیــن گَند کاری و صدای جیغ مادر و شِکَستَن تلویزیون و صِدای گِریه مَنو آروم شُدَنَم به دَست خواهَرُ...



گُذَشتیــم و اولیــن کَلَمِه و سِومین دَردِسَر و دَعوای پِدر با مـآدَر و که چــِرا باید بِگه اَول مـآدَرُ...



گُذشتیـم و اولین روز مُسابقه و اَولین پیروزی و اولین سَربلندی و من کنار دوستامو یه عکس یادگاری و...



گُذشتیم و اولین روز مَدرسه و کلاس اولُ و صندلی آخر و اولین مـِداد و اولین پـآک کن و دفتر اولین رفیق مدرسه ای و فوتبال و اینا...



گُذشتیم اولین سَفر مجردی و عشق و حال و خلاف و سیگار و هزار تا داستان و...



گـُذشتیــم اولیــن تَجدید مدرسه و من و خجالت و ناراحــتی و چجوری برم خونه و قَهر و آشتی و بمــآند...



گُذشتیــم تیم استان و آماده شدن واسه تیم ملیو مَصدوم شدن و بیخیالی سپری کردن زندگی...



گُذشتیــم و اولیــن فارغ و التحصیلی و من و بـُره جوانیو دوست دختر و مسخره بازیو جایزه قبولی دانشگاه و بیخیال دوس دختر و این مطالب....



گُذشتیم و اولین سفر خارج از کشـور و رفیقایی که میومدن و میرفتن و بی حوصله بزرگ شدن و اولین ماشین ...



گُذشتیم ازدواج خواهر و دور شدن از مَنو شهر دیگرو کنار شوهر و من و تنهایی و موزیک و بچه های دانشگاه و وقت اضافی نداشتن و قدم زدن وپاتوق و...



گُذشتیــم و چسبیــدَن به دَرس و این وسط آماده شدن واسه دوباره به ورزش برگشتن و دکتر منع کردن ورزش حرفه ای و یکم چاق شدن و...



گذشتیــم اولین عاشق شدن و شکست عشقی و جدا شدن و شوهر کردن و حسرت خوردن و که چرا بهش نگفتم و...



بازم که مونده بگذریم و یکم بیشتر بگذریم و چقدر گذشتیمو رسیــدیم...



به امروز و این ساعت و این ماه و این سال و دوباره تولد مـَنو،شرمنده شدن توسط دوستان و تبریک گفتن و جواب دادن و قلب و بوس فلان و اینا...




▌║█║▌█▌║█║▌█▌║█║▌█

Copyright©2016KinG Omid



یه ریتم داره یه وزن پیداش کن بخون،سپاس از تمامی کسانی که ما را در این امر یاری کردند و تبریک گفتند و دسته گل فرستادن و پیام زدن و ...عکــس:بچگی های بچه مَردُم...

واسه دُعا کَردن اِمشب،هَر شب آماده باش...

خواستـــی حَلال باشه سَرِشو بُریدی بدون آب،حرومش کردی...

یه ریگــی به حَرفات بود...

لباس شَب به تَنِت میـومَد...

یادت نمیــآد،منم فراموش کَردم...

بَند به بنَد سـُتون بَدَنت مَنو کَم داره...

سعــی کَردَم بفهمــی،که نفهمــی،دی...

یه گـُوشه سـَمت چَپ سینه اَم،یه نَفَر همیشه،همه جا باهام هست...

چِشمــآنَم به چِشمانــَت حَرف های دَر گُوشی میزَد...

زور زَدیــم و به سَختی همیشه خندیدیم...

مـِثه اینکه خودت دوس داری سُوژه بدی دَستَم واسه نوشتن...

دَستاتو باید مُحکــَم میگرفتــَم،الان دیــره خوردی زمیــن خودت پاشو...

این جــآده ها،خاکــی بودن قبلاً...

بهــش گُفتم بمیـــر،خندید و مــُرد...

کلاسیـــک تریــن موزیــک مَتن مَرگ...

خــُودکارَم با مُوزیــک شَبا با مَن میرقصیــد بالماسکــِه...

سَر به دَست و مــُوهات نوازش میخواست...

روی پــُل هوایی،دَستای باز،سَرگیجه،ماشین،بوق بوق...

سَرِ زندگیــم بَستَم شَــرطی به حِساب بِزَن حَتی اگه تو خوابت بُردی...

حـِس داری بهــش،حــِس داره بهت...

سَردَرگــُم میان افرادی که از آنان فقط نفـرت را به یادگار داری...

تَرکیــبی مِثه دارو،حَرفام حال بَدِت رو خوب میکنه...

سَر کِلاس بی سوادا تــوام نباش تُف سَر بالا...

قَبرستــآن رو توی شَب چَند بار تنهایی گَشتَم،روح...

دارم برمیگــردم به آینده ای که پیش بینش کردم...

امــروز،شاید فردا هم گــُذشته...

مِثه اینکه لازمه گُذشته رو باز کُنَم برات...

مــَزه امشــَبِت،حــرفای تَلخـَم...

گــآهی سـُکوت میـُکنَم،نه که حَرفی نباشه...

شنیــدَم شَبات حالا با صدای اون صُبح میشه...

خُودتی رو حرفه ای میدونستــی ولی بدون فَــن بیان....

واکــسن هــآری زَدَم،هرچی میخوای پــآچه رو گــآز بگیــر...

شاید فقط خواستم ورق سیاه باشه...


برچسب ها: من, تولد, مادر, پدر
شهیـد

امروز نه آخرین پنج شنبه سال است نه لحظه تحویل سال!



ولی در میان این قبرستان هر چند دقیقه افراد زیادی در حال عبور و رفت و آمد هستند،بطوری که شاید شلوغ تر از بازار خریــد باشد...



کــودکانی که با گُل به سمت قبرهایشان میرفتنــد...!



همســرانی که حــِس بغض قلب آنان را میفشارد امـّا بخاطر فرزندانشان آن را نَجَویده قورت میدادن...



ســُکوتی سَرد این احساسات را نوازش میکرد...



/و این شرح حالی از یک...!



منم دلم میخواست الان بابام کنارم بود،بهش روزش رو تبریــک میگفتم...



صورتش رو بوس میکردم،باهاش قدم میزدم بهش گُل میدادم،باهاش میخندیدم...



مُهم نبود شغلش چی باشه،دستاش پینه داشته باشه یا نه،مـآشین آنچنانی یا هرچیز دیگه ای نه هیچـکدوم نمیتونست جای خودش رو برام پر کنه...



الان باید سنگ قبــرت رو بغل کنم جای خودت،به جای دستات نوشته روی سنگ قبرت رو باید ببوسم...



با اینکه نیستی امّا هنوز بهت تکیه کردم توی زندگیم هنوز حسودی میکنم به کسایی که با پدرهاشون خوشحال هستن...



وقتی توی مدرسه بهم میگفتن بگو بابات بیا مدرسه فقط سکوت میکردم آره اون اوایل تا اسمت میومد گریه میکردم...



الان که بزرگ تر شدم بیشتر و بهتر میتونم با مرگ و مرگت کنار بیام،چــون فهمیدم حَقِهِ و حداقل دیگه دغدغه خیلی چیزا رو نداری توی این زندگی و شاید به آرامش برسی توی اون دنیا...



تنها خاطره ای که ازت برام به یادگار مونده چند تا عکــس و همین قَبر که دلخوشم میکنه به ادامه مسیــر...



فرزند یک شهیــد است.../




▌║█║▌█▌║█║▌█▌║█║▌█

Copyright©2016KinG Omid



شاید فقط نمیخواستم پیچیده بنویسَم...عکــس:آرامش...

بچـــَرخ تا بخندیـــم بــهــت...

دارن برات توضیــح میدن ولی به غلط...

چـیزی دیگه مونده گِرون شه؟

حــآل نداری زندگیــت رو بچـرخونــی دارن میچرخوننت...

جــَنگــَل هم نیاز به استراحت دارد...

میتونســتم خیلی راحت خـَطِت بزنَم ولی بهت بها دادم...

مـُهِم اینه آینده چی میشه،گذشته رو نمیشه تغییر داد...

چــَرخ دَنده های زندگیــت هـَرز رفته...

رابطه ی من با تو تو با اون...

همـیشه خودتو آماده کــُن واسه عجایب هشت گـآنه زندگیت...

نه بازار رو حـفظ میکنیــد نه خانواده ها رو...

ســآده باش ولی زود گُول نخور...

پــَرنده را به دام قَفس گرفتار کَردند...

انقــدر بعضی حرفا رو تکرار کردم که پادشاه ذهنت شدم...

همه افــتـِر بعد کُلی افکـــت،بیکباره...

واسه نابود کَردَن زندگیـــت فقط یه خودکار لازمه...

گـُوش هایی که شنیدن حقیقت براش سخته...

اوضاع کنونی نه خــُوب است نه بَد مملکت...

گــُوسفـــندی که فقـط میخــورَد نباش...

رُوحــِت رو به پَرواز در بیــآر به سمــت آسمان...

شیشه چــَند آبغـوره هات...

دَستــآم توی مــُو هات مـِثه مُـوج...

چـِشای پُف کرده تو باز کـَردی و خــآک روی سَرت بود...

تصـــویـــری گُنــگ و مبهــَم...

سر که میچرخونی همه دوستَن کسی نداره دشمــن...

قانــُون در مقابل چـِشمــآنت هیــچ است...

شــُمــآ بِروز و جدیــد من قدیــمی و کلاسیــک...

اَفســآرت تو دَستَمــِه،حـآلا هی واسه خودت عَر بِزَن...

فوتبال دَستــی با بچه های مَحَل...


برچسب ها: فرزند, پدر, روز, شهید
خدا

چــَند ساعت مــآنده به صُبح...



نه حــآل مَن خوب است و نه او واکنشی به حَرف هایَم نشان میدهد...



صــِدای رَعد و بَرق و نوازش باران بر برَگ درختانی که سایه شان بر اتاقَم افتاده است...



چــَند خَط که میخوانَم بی اختیار دستانَم به زیر چانه هایَم فرو میرود انگار میخواهَم فـِکر کنم...



چِشمانَم ثابت مانده است نه پِلــکی میزنم نه صدای رعد و برق ذهنَم را بر هَم میزند...



نمیدانَم آب باران چگونه به داخل اتاقم و روی گونه های من راه پیدا کرده است با این حال کار مَن آسوده تر شده بود...



چــِرا که آسوده تر میتوانَم اعتراف کنم به گـُناه شایدَم در گوش من خوانده اند که این گناه است...



انگــآر به بُن بستــی از انواع سوالات مجهــول خورده اَم که جوابی برایشان پیدا نمیکنم شایدَم نوع سوال پرسیدَنَم اشتباه بوده است...



من میپرسَم و او،گفتم اُو،کجــا پیدایَش کنم؟او کیســت!شبیه به چه کسی میتواند باشد؟شاید نزدیک تر از رَگ به گَردَنَم درون من سکونت گزیده است...!



حال به جایی رسیده اَم که فلسفه اَم چیزی دیگر و منطقَم چیزی دیگر که عقلم تمامی آنها را رد میکند و قلب به بعضی از آنان احساس خوشایندی ندارد...



سوال اصلیــَم چه بود؟انگار بزرگ نمایی این سوال هم تاثیر گذار نبود باز فراموش کردَم که من کیستَم و او کیست و چه در گوش هایمان خوانده اند...



بگــذریم گویا باران قطع شده و صدای گُنجشک هایی که روی شاخه ها نشسته اَند می آیَد...



شاید این گُنجشگ ها هم نمیخواهند من بجواب سوال هایَم برسَم که اینگونه داد و فریاد میکنند،شایدَم در حال پاسخ دادن به سوال های مَن هستند و من نمیتوانَم زبان آن ها را بفهمم...



شاید باید بجای این زبان هایی که به من آموختند زبان شیریــن گُنجشک هایی که تا صبح خیس از باران لرزیده اند را یاد میدادند...



شـآیَد هم آنان نالان از این هستند که چرا خیس شده اند و یا مثال انسان ها قسط هایشان عقب افتاده است؟



شاید هم آنان از اَوّل دزدی را یاد گرفته بودند و کسی به آنان گوش زد نکرده بود که عاقبت شکار میشوند...



بهتر است در میان این صدا ها اندکــی بخوابَم،شاید فردا به سوالاتَم کسی پاسخی داده باشد،شایدَم الان خوابَم و فقط خواب میبینَم...



راستــی فکــر کنم اسمش خدا بود...



▌║█║▌█▌║█║▌█▌║█║▌█

Copyright©2016KinG Omid



پیچیده.عکـــس:سـآده

وسط مُشاجره آدرنالین نمیذاره خیلی چیزا رو یادمون بیاد...

قِصه نمیگَم برات،اینا درد اجتماعِ...

تَصَور کُن الان توی فضایی هستی که دوس داری،توی این فضا خوش بگذرون...

میگــی انگیــزه نداری واسه ادامه زندگیــت،انگیــزه خودش که نمیاد تو دنبالش بگرد...

چـَند بار بیشتر نپیچیدَم تو بازی،طرف،ضَربه،اُوت شُد...

تـآریــکی فقط مختص به شَب نیست،وجودت رو گرفته...

مگه نمیگی فلانهِ بسانه؟با کیفیتش اومد خبرم کن...

دوس داری یکی باشه بگه آفریــن بهت،تشویــقت کنه،آفریــن...

بخوام واسه حَرفایی که میزنم لغت نامه بیارم باید کتاب خانه تاسیس کنم...

پــَرنده به دنبال جایی برای زنده ماندن میگشت...

اونایی که میگَن پیــف پیــف،هموناییَن که روزی صد بار  آرزو زندگی مثل مـَن رو دارن...

همیشه بهترین عمل واسه کَسیه که نمیگه من بودم،تو بودی و بوق بوق...

هَر وقت اِسم تو میاد وَسَط بی اختیار سکوت میکنم...

یکــی از مُشکلات جوانان ما پوشیدن لباس هاییست که نمیدانن مفهومشان چیســت،به جای ریاضی تو مدرسه بهشون یاد بدید...

اَدَبِشون کَردی،فــِکر کن آدم بزرگ داستان تویی...

مــَگِه سه کامه که میخوای حَبسش کنی...

تا حالا شده فــکر کُنی به عاقبت حرفایی که پُشت سر مردم میزنی؟

اونی که بهت دروغ میگــه،دوستته نه دُشمن...

تند تند میچینَم کلمات رو کنار هــَم با نظَم و ترتیـبی که دوس دارم...

دنبــال درد سَر نیستـــَم،تو دنبال دردسر ساختَنی...

فقط ازت میخوان چیزی بشنون که تا حالا کسی نشنیده...

عجــله کَردن عجــلشون اومده بود...

وقــتی از خــُودت انتظار بهتر شدن داری...

چــی شُد تو که داشـتی لفظ میومدی ساکت شدی...

☑آرزو های قشنگــتون برآورده...

☑هفــت سَنگ با بچه های مَحَل...


برچسب ها: گیج, غیر, قابل, درک
پادشاه

کـَمــی از گـُذشته ای نزدیــک به حــال...



مــَن و تمامی اعضای خانواده خانه پـِدرَ و مــآدر بزرگ...



دیــوار هایی خِشــتی،زَنگــی که دو حالت زنانه و مردانه که سنگین تر بود داشت و بر روی دَر نَصب میشد...



چــَند ایــوان و یک حیاط مرکــزی که خانه اصلی و اتاق ها دور آن میچرخیدَند قبل از درب ورود اصلی به خانه،حَصـیــری برای جلوگیری از ورود گَرد خاک و حشرات موذی به اتاق میهمان روی دَرب و پَنجره ها نصب شده بود



در حیاط تَخــتی بزرگ زیر سایه گذاشته بودَند و تمامی اعضای خانواده بر روی آن نشسته بودَند...



سماوَر نَفتی مـآدر بزرگَم روشن و مــآدرم که دختر کوچک خانواده بود مشغول دَم کَردَن چایی...



خاله بزرگَم مشغول شُست و شوی سبزی تُرشی بود و دخترش هم نیز به او کمک میکرد...



خـاله دوم که کمی کوچَک تر از خاله اولَم بود داشت وسایل مورد نیاز تهیه ترشی را به کمک فرزندانش به حیاط و کنار مادر بزرگم میبرد...



مــآ بچه ها مشغــول بازی با مــآهی های داخل حوض خانه پدر بزرگَم بودیم و اصلاً نمیدانستیم زمان چطوری در حال سپری شدن بود که صدای تَق تَق در بلند شد و پدر بزرگم از سرکارش به خانه آمد و مَن و باقی بچه ها میدَویدیم تا از سَر وَ کُول او بالا برویم...



دایی که دید دستان پدرش پـُر از میــوه های جور وا جور است پاکت های میوه را از او گرفت و آن ها را به مـآدرم سپرد تا داخل یخچال بگذارد...



پــدر بزرگَم وَقتی لباس هایش را عوض کرد آمد کنار ما و پیش حوض به گُلدان هایی که لبه حوض بودند آب میداد...



یکی دیگر از خاله هایَم که از مـآدرَم کمی بزرگ تر بود مشغول پــآک کردن الُو برای لواشَک بود،وقتی لواشک ها را در گُل خانه ی شیشه ای میگذاشت تا خُشک شَوند،زیاد دوام نمیاورد تا ما بچه ها گُل خانه را حسابی بر هم ریزیم...



مــآدرَم که چایی را در استکــآن کَمَر باریک ریخته بود به اعضای خانواده بعد از پدرش یک به یک به ترتیب بزرگی تعارف میکرد...



و بعد برایمان اسپــندی دود کرد میگفت آنقدر زبان نریز بچـه...



ظهــر بعد از خوردن ناهار و خواب نیم ساعته بزرگان با صدای بلند ما بچه ها از خواب بیدار شدند و مشغول درست کردن آتش برای زیر دیگ مـِسـی رُب گوجه شدند...



زمــآن به غروب رسیده بود و کم کَم مسئولیت نگه داری بچه هایی که بر عهده مَن بود هم نیز داشت به پایان میرسید...



پـِدرَم که مُعلم بود و میدانست چگونه میتواند بچه ها را سرگَرم کند با ما مشغول بازی اسم و فامیل بود او یکی از حروف الفبا را میگفت و ما باید اسم،فامیل و دیگر چیز های آن جدول را پر میکردیم...



بعضی از بچه ها هم که حسابی دقل باز بودند از مــآدر و یا پدرانشان کمک میخواستند برای بازی اسم و فامیل...



شَب بعد از خوردن شـآم یکی از شوهر خاله هایَم که خود استاد موسیقی بود با صدای سِتار و نوای خودش برایمان میخواند و مینواخت...



بعد از خوردن چـآیی،و میوه همه ی اعضای خانواده از کوچَک گرفته تا بزرگ از داماد گرفته تا فرزند به یک دیگر کمک میکردند تا خانه مــآدر و پدر بزرگ را تمیــز کنند...



حــال که خانه از آن حالت بهم ریختگی در آمده بود موقع رفتن شده بود...



با یک دیگر خداحافظی میکردیم و به خانه هایمان میرفتیم و منتظر بودیم تا آخر هفته شَوَد تا به خانه پدر ومـآدر بزرگ دور یک دیگر جمع شویم...



در مسیــر بازگشت به سوی خانه آنقدر خسته بودَم که در ماشین هــَفت پادشاه را خواب دیده بودم...




▌║█║▌█▌║█║▌█▌║█║▌█

Copyright©2016KinG Omid



یــک روز زنده بودیـم و حــآل سالیان است که خــآک میخوریم..جایــتان سبز.عکـــس:یــکی از هزاران خاطره...

داشتــی میگــُفتی از خــودت...

به کسانی که مُحبت میکنید منتظر دور شدنشان از خودتان باشید...

از کــُدام مسیر به پــُول میرسیــد...

تنهــآ چیزی که میبینید باور کنیــد نه حرف های بی سر و ته...

همــِه ی آدم هایی که راست میگویَند مَست نیستَند...

دَست در جیــب و دیووانه وار قهقه میزد...

چــَند تا حَرف ساده بزن...

پَرنده مَقصدی در ذهن خود برای رفتن نداشت...

آواز شیــرینی بود صدای قَلب مــآدرَم...

خودتو بپوشون مــَردُم رو چِشم چرون نَخون...

مَرز برای کِشور هاست،نه مَغز هایمــآن...

روی بــآم بازی کَردَن عاقبت سقوط آزاد را در پی دارد...

به دوستانَت دوست بودن را بیاموز...

ســآعَت ها میگُذَرَند و مــَن بی حَرَکَت به گوشه ای خیره شُدَم...

خیلیا مسیــر ها رو بعد از بن بســت پیدا نمیکنن...

همین که میفهمی خیلی چیزا رو همه چیز تغییر میکنه...

مُسَکِن هم دردات رو تَسکین نمیده...

برای گَرم کَردَن خانه هایتان،از دیگران دزدی نکنید...

برای بازگشـــت به آینده آماده باش...

شایــد باید تو چِشم میذاشتی مَن قایم میشُدم...

فــِکر میکنن میتونن ذهن آدم ها رو هم سانسور کنن...

قَدَم،مَکــس،تنــفُس،همه چی تغییر کرده...

با اینکه نمیشناسیش حس خوبی بهش داری،میخوای سهم تو باشه...

قِصه هایی که برای فرزندانتان نمیخوانیــد مناسب سنشان میباشد؟

فــروغ خیلی وَقته مُرده،نسل جدید رو دریاب...

بازتــآب حَرفامو دارم میبینَم...

خــآلی بودَن ذِهن دیگران را تو پُر نَکُن...

وَقتـــی میتونَم خــَنده هامو شعــر کُنم...

هــَدف تو شُورتت نیست رفیق...

خــُورشیــد از دور زیباست،از نزدیک سوزانده تر از جهنم است...

تــوپ پلاستیکــی،فوتبال توی کــوچه...


برچسب ها: کودکی, خاطره, مادربزرگ, پدربزرگ
شام

توی یه زندگــی خیلی ساده در حال قدم زدن بودم...



همه چــی آروم بود تا وقـــتی...



تو اصلاً به درد زنــدگی نمیخوری...!



نمیدونم چطوری زندگیمو با تو ساختــم،دیگه تحملتو ندارم،نمیتونم باهات زیر یه سقــف زندگی کنم...



مــَن؟!مـــَن؟!خودت به درد زندگی نمیخوری!



این همه سال تحملت کردم،مــِنَت هم سرَم میذاری؟حــتی بلد نیستی یه آش بپزی چه برسه به ســوپ...!!



صدای اون بچه رو قطع میکنی یا بیام...!



خودت مگه چـُلاغــی؟عرضه نداری یه بچه هم ساکــت کنی؟!



اون از وضع تربیت کردن بچه ات،اینم از وضع زندگیمون!



مگه توام بابای اون بچه نیستی؟خودت براش وقت میذاشتی!



آره مشکل از مــَنه که میــرَم سرکار از صـُبح تا شب واسه اینکه خــآنوم فلان و فلان سفر رو میخواد...!



کاش فقط سفر بود،فلان سرویس طلا و فلان وسیله خونه رو میخواد!!



بد میکنــَم؟میخوام از اون زندگــی عقب موندگی که داری در بیای یکم به روز باشی؟



خب به بابات میگفــتی جهیزیه مـُدرن بده بهــت!



بابام چه گنــآهی کرده؟شوهر کردم واسه چی؟!



شوهر کردی واسه پول؟یعنــی از روی علاقه و دوست دارم نبود؟



منم دوستت دارم!



مگه من گفتم دوستت دارم که تو داری میگی دوستم داری؟



آره دیگه الان خودت گــُفتی...



حالا شام چی داریم؟همونی که تو دوس داری،آخ جـــون غذای مورد علاقه ام،بریم که دارم میمیرم از گرسنگــی...



▌║█║▌█▌║█║▌█▌║█║▌█

Copyright©2016KinG Omid



هیــچ میدانید آن کودک همه چیزهایی را که میبیند میفهمــد؟عکــس:حضــرت سعــدی...

با خــُودت جمله بساز...

به فرزندش افتخار میکرد و پوز خند میزد در جمــع...

هــرچیزی که زنده اس،قابل احترامه...

از صداقَت کلامـــت سوء استفاده میکنند...

خــَنجـــَرَش را تیــز میکــَرد،بدنبال دوست میگشت...

ساحــلی که به دریا راهی نداشت...

دنبال بهانه ای میگـــَشت تا آسمان ها را طی کند...

مُشکل از جایی شروع شد که فهمید میدونیم دروغ میگن...

گــُوش هــآیَش دراز نبـــود،دیگران را گوش دراز میدید...

راه حَل مُشکل شمــآ دست خودتونه...

ایـــن تنهــآ وصیـــت فرزند شمــآست...

گــردَن کُلفتـــی که خــود یک پــآ،دو بود...

قــرآنــی که خــآک یک وجب گرفته بود...

تحــمل کردنش سخت بود و جایگاهش را نمیدانست...

دَستانــَت نــَرم تر از پــنبه بود...

پــآ انداخته بود روی پــآ،آقا زاده بود...

درست کردن اشتباه دیگران...

برای سیر کردن شـکم فرزندانش دُزدی میکرد...

وَقتی پــِدر از فرزندش خواست یکبار دیگر برایش حرفش را تکرار کند...

خیلــی از منطق ها خیلی چیزا رو درک نمیکنن...

فکــر کَردَن به آدم های پــُوچ...

روز ها میگذشت و او در میان رویا هایش زندگی میکرد...

صُبح زود قبل از طلوع خورشید خیابان ها را جارو میزد...

پــَرنده کــُوه را پــُشت سَر گذاشت...

بــآزی رو بَلَد بود،امــّا باخـــت...

رُخ زیبایَش هَرکسی را مــآت میکرد...

پـــآتو که شِکَست،دستات هم خورد شد،بـازم از کسی طلب کمک نکن،خودت خودت رو بساز...

چَشم هایش به در خُشک زده بود،تا که در باز شد...

مسافری که حال مال باخته بود...

خــَنده هایَش فضای اتاق را پــُر کرده بود و مــَن گوشه ایی زانوهایَم را بغل کرده بودم...

خَلــَوت کَرده بود با خدایَش....

خَط،خــَط،وسط حیاط خــونه...


برچسب ها: شام, آخر, عین, عیسی
بــآز هــــَم

باز هم مسیــری که هر روز میـرفتم...



باز هم چیــز هایی که هر روز میدیدم...



باز هم مــآدرانی که دست در دست فرزندانشان به سمت مدرسه میرفتند...



باز هم پــِدرانــی که آمـاده کار کردن میشدنــد...



باز هــَم بــُوی طبیــعت،بــُوی زندگــی،بـُوی آب...



بـاز هَم صدای بــُوق،چــراغ قرمز،خط عابر پیاده،ایستگاه اتوبوس...



بـاز هـَم دیدن کودکان سر چهار راه...



باز هم شلوغ بودن دادگاه خانواده...



باز هم آدمی در حــآل چــُرت...



باز هم درختی در حال قطع شدن...



باز هَم مَردُم به صـَف...



باز هَم دروغ با قَسَم به نام حَق...



بــاز هَم سربازی روی میــن،یادگاری فقط یک پوتین...



باز هَم مــآدری نگران بازگَشت فرزندش به خانه...



باز هَم پــِدری چِشم انتظار دیدار فرزندش در سالمندان...



باز هَم جَنگ و گَنج و درد و درد...



باز هَم تَخت های پُر از بیمار...



باز هَم آتش سوزی،درگیــری،سیگـــار...



بـاز هَم آدمی در حــآل مَرگ...



بــآز هــــَم....!




▌║█║▌█▌║█║▌█▌║█║▌█

Copyright©2016KinG Omid



عکـــس:تکـــرار و تکــرار...

اگه واسه من گرون تموم میشه واسه تو چی میشه؟

این روزا همــِه فقط در ظاهر خوش بختن،در باطن خیانت کار...

دِلِت که میگیره میری یه گوشه میشینی و آهنگی که دوس داری بارها و بار ها گوش میدی...

هــَمین که میخوای آدم باشی کافیه...

عــرُوسَـــک دَست مَردُم نباش...

حتی محبوب ترین فرد زمین هم برای یک نفر منفور میباشد...

بعضــی از رفتارات فقط خنده نداره،قهقه باید زد...

میگــه دروغ نمیگــه،ولی داره دروغ میگــه...

یه الگو واسه زندگیــت پیدا کــُن،نه یکی کــَمه،چندتا خوبِش رو کناز بذار...

میخوام انقدر از ذهنـَم کار بِکشَم که همیشه آماده باشه...

تا میــتونید مطالعه کنید حتی در صفحات مجازی...

☑اَبر سفیــدی کنار اَبر سیاه قَد علَم کرده بود و با برخورد بال هایشان به یک دیگر غــُرشی در آسمان و زمین به گُوش آمد...

هَرکی نَدونه میگه همه آدم های جهان بدن شما خوبی...

مصدومیــت ورزشکــآر چیــز عادی بنظر میاد ولی عادی نیست...

یــسـَر به پزشـکی قانونی بزن،در یه یخچال رو باز کـُن،خیلی چیزا دستت میاد...

شمــآ یکم به خودت بیا،واسه دیگران لفظ نیا...

تو همه چیــز رو بر پایه دروغ نوشتـی

حِس باریدَن برَف توی تابستون...

پــَرنده پــَر کشیـــد از روی بــآم...

رفتَم یه جایی که هیــچکَس بهم دَست رسی نداره...

هــرکی راجب جـهنم ازم پرسیــد،گـُفتم الان تو جــهنمیم...

دَردِش واسه مامانه بود،شوقِش واسه بابائه...

چــند تا آدم گــوشه ایی در رابطه با همه چیز با هم بحــث میکردند...

از غــَم یار جــآن بَر لَبانَت آمده است...

تمــآم پُل ها رو طنابشون رو پاره کردی که برنگردی...

انــقــدر توی زندگــیا مشکــل هست که خیلیاش یادمون میره...

وَقـــتی دِلِت تَنگ میشه واسه خــودت...

نمیخوام دیگه ادامه بدَم به داستان های دنباله دار...

فقط یاد گرفتــیم خـُودمون رو پــآک نشون بدیم،درحالی که همه ما گنه کاریــم...

دنبال همزادَم توی آینه گشتَم نبود...

چند تا از دوست های واقعیــت رو توی ذهنت نام ببر،به تعداد انگشت های دستتَم نرسید...


برچسب ها: هدف, نشانه, دروغ, مسیر
افســوس

گوشه ای ایستاده بودم!



لباس سفیدی بر تن داشتَم متمایز از رنگ لباس سیاه دیگــران...




نمیدانم برای چه اینجا ایستاده ام و فقط نگاه میکنم!




شاید زبانم را دوخته اند،شاید کسی مرا نمیبیند،شاید هرچه تقلا میکنم بیشتر و راحت تر فراموش میشَوَم...




بجز خانواده اَم کی ناراحت است نمیدانم،چرا که فقط اشک از چشمان اعضای خانواده ام جاریست،دیگران عینک آفتابی زده اند در این روز ابری...




رفیــقَم میگــفت:آقایون،خانوما،رفیقا،حلالش کنید،زیر تابوتَم رو میگرفتند و به بالای سر میگذاشتند و چند قدمی جلو ، و دوباره زمین میگذاشتند...




وقتی نزدیک قَبر شدیــم،کــودکی را دیدَم،میخندید،میخندید که چه عرض کنم،قهقه میزد،مــآدرش به او گفت نخند،نمیدانست که من خوشحالم از اینکه فرزند او حداقل تظاهر به ناراحت بودن نمیکند و میخندد...




لحظه ای که در قبر مرا گذاشتند و تلقیــنَم را یادآوری میکردند آخرین چهره ای که قبل از گذاشتن سـَنگ لَحَد بر روی قبرَم در خاطرَم است پــِدرَم بود....




پــِدرَی که حال میبایست با نبود من  بسازد و خورد نشوَد و مــآدرَم را آرام کند که او را هم نیز از دست ندهد...




مــآدری که جـَوانیش را داده بود تا جوانش خــآری در پاهایش فرو نرود و حال او را از دست داده بود...




سَنگ ها را که گذاشتند مـَن بیرون ایستاده بودَم،امّا این بار خــُود من بودَم که روی خـُودَم خــآک میریــختَم هرچه میریختَم قَبر پُر نمیشُد،شایــد در دستانَم خــآکی نبود...




باران که گــرفت هرکس رو به سمتـی که ماشینش را گذاشته بود میرفت و هیچــکس زیر بازوان خواهرم را نگــرفت تا او را با خود ببرَد،خــواهرَم که از بارش باران سو استفاده میکرد همانند همان ابر های بهاری میبارد و اَشک هایش قَطره قطره وارد قبرَم میشــد...




در آن لحظه دوس داشتَم دستانم را روی شانه هایش بگذارَم و بگــویَم مــراقب مــآدرَم باش جــُز تو دیگر کسی را ندارد...




پــدرم اولین بار بود که گونه هایش از بارش باران خیس میشد و آنان را پاک نمیکرد و به هر ترتیبی که بود میخواست خواهر و مادرم را با خود به منزل پیش میهمانانی که فقط کُنیه شان فامیل بود ببرَد...




رفیــقَم پیش از اعضای خانواده به منزل رفته بود و حال دست راست پـدرَم بود و نمیخواست اندکی کاستی در مراسم یادبود من وجود داشته باشد با اینکه خسته بود و مقدار زیادی حرف سر بسته در گلویش مانده بود به دنبال کار های مـَن بود،مــَنی که دیگر نیستَم تا حتی به لفظ از او بخاطر زحماتی که برایم کشیده است تشکر کنم...




هــنوز گوشه ای ایستاده اَم،میبینَم که سالیان از آن موضوع میگذرد و فقط افــسوس از میانشان رفتن را اندک نفراتی میخورند...




▌║█║▌█▌║█║▌█▌║█║▌█

Copyright©2016KinG Omid



عکــس:بازگَشت همه به ســوی اوست...

جــآی خیلی حرفا اینجــآ نیست،وگرنه بارها دهنم باز شده بود...

شاید دیواری کوتاه تَر از مــآ نبود همه ازمون رَد شُدَن و مــا با سکوتمون جوابشون رو دادیم...

وقتی نُک قلعه باشی،شهر با خونه هاش واسط کوچیکه،آدماش واسط ریز...

توانایی بخشیدن چه چیز هایی رو تو زندگیمون داریم برای رسیدن به جاهای بهتر...

دَست کشیدَم وسط مــوهــا،با چه قدرتی کنار هم هستن...

من از شما عذر میخوام که پُشت سَرمون حرف زدید...

زنده بودن رو بعد از اولین مرگ دیدم...

پاهات رو گذاشتن توی سیمــآن تازه الان شدی مجسمه وسط میدون...

یه روز میــرسه که اعلامیه هامون روی دیوار نصب شده...

همه میشناسنَم به رُک بودَنَم،رُک خجالت بکش...

چند تا بهار دیگه باید ببینی تا بفهمی بزرگ شدی؟

کَفَــن رو باز کُن،اون هَنوز زنده اس...

شُدی کَسی که واسه زنده بودن دست به هرکاری میزنه..

بــوی گُوشت فــآسد شده میــآد،کَسی مُرده مَگه!

پینه های روی دستت رو باید بوسیــد...

اگه جایی من بودَم ولی تو نبودی،بخشیدمت...

پَرنده پَر زد و قفس باز شد...

کاری با کابوس های کودکیت ندارم،خودم میشم کابوس زندگیت...

به مغــزَم و قـَلبَم خیلی مَدیونَم،خیلی حَرفا رو توی نطفه خفه کردم توی وجودم...

زود پخش میشه حَرفا،یه کلاغ صد تا کلاغ هم که خصلت آدم هاست...

دلمون واسه این روزا،تنگ میشه و فقط میگیم یادش بخیر...

بعضی وقتا دوس دارم بزنم زیر گوش خودَم،بَرق از سَرَم بپره،توام امتحان کن...

وقتی حَرف میزنم،قطعاً بهش عمل میکنم...

انگــآر برگشتیم به قرَن وسطی،فقط بدون مسیح...

کَفشات مثل خودت خسته شدن از راه رفتن در خلاف جهت...

نمیخواد شریعتی باشی،یکم تعقل کن فقط...

نــَفس عمیــق بکش،شاید آخرین باری باشه که بتونی نفس بکشی...

با وجود بمب اتُم هم میشه زندگی کَرد،ولی بدون آب،بیشتر دقت کنیم در مصرف کردن هرچیزی...

هَر جــا حَرف ها جدی میشه،تهش دلخوریه...

دَست خُدا رو بگیــر،کنارش قَدَم بزن چند لحظه...

دنبال چیزی که دوس داری باش،شاید اونم دوست داشت...

خنده داره مگه زمین خوردن پیــرمَرد،پیر زن...

گــآهی وقتا انقدر دیر میرسی که بهتره هرگز نرسی...!

واسه کَسی مظلوم نمایی در بیار...

فَندَک میگیــری زیر آتشفشان...

نوار کــآست،موزیک مورد علاقه مــَن رو توی خونه اش گذاشته بود...

راستی پــآک و نمیر فقط خُداست...

توی لَجَن زار هرچی دست و پا بزنی بیشتر غرق میشی...

شما خیلی خوشگــلی قبول،مراقب باش جوان های این دور زمونه به عفتت تعرض نکنن...

وَقتی مار نیشت زَد،بالا و پایین نیش زَدگی رو ببند و مِک بزن با دهانت،امّا وقتی بلعیدت چی؟

شـروع بهــآر،با صدای پدر بزرگ...

به دوستاتون یاد بدید توی این بره زمانی که کسی صحیح حرف نمیزنه از کلمات صحیح استفاده کنن...

مـآدران سرزمینَم،روزتان مبارک...

اگه کسی از بنده دلخوره،ناراحته،سوء تفاهمی بینمون بوده،عذر میخوام ازش،امیدوارم بنده رو ببخشه...


برچسب ها: مرگ, مادر, پدر, خواهر
ترسیده

سکــآنس اَوّل:



وَقتی چِشم هامو باز کَردَم روی تخت بیمارستان داشتم درد میکشیــدَم...



مسئول پذیرش:آقای محترم تا پول به حساب بیمارستان واریز نشه ما هیچ عملی روی بیمار شما انجام نمیدیم...



دکتر شیــفت:بیمار شما هرچه زودتر به عمل جراحی نیاز داره!



کسی که منو به بیمارستان برده:اصلاً به من مربوط نیست بذارید بمیره،من دیدم ماشینه زد بهش در رفت خواستم جونش رو نجات بدم،تا اینجا مسئولیتش با من بود از اینجا به بعد با شماست...



حراست بیمارستان:شما اجازه خروج از بیمارستان تا زمانی که مامورین انتظامی نگن رو ندارید آقای محترم...



سکــآنس دوّم:



تنها چیزی که یادم میاد این بود داشتم از خیابون رد میشدم که یه ماشین بهم زد...



شاهدین تصادف:یه ماشین قرمز رنگ با فلان برند ماشین سازی زد به این آقا و به سرعت از محل حادثه فرار کرد و ما هم تا صحنه رو دیدم زود خودمون رو به کسی که صدمه دیده بود رسوندیم و یه ماشین که داشت رد میشد جلوش رو گرفتیم و گفتیم ببرنشون بیمارستان...



راننده ای که منو به بیمارستان رسوند:میترسیدم که نکنه پلیس فکر کنه من زدم بهش...



پـرستار:هیچ مدرکی از اینکه هویتشون رو احضار کنه توی جیباشون نبود که ما خانواده اشون رو مطلع کنیم...



سکــآنس سوم:



راننده ماشین قرمز : نباید فرار میکردم



تصویر توی آیینه : چرا فرار نمیکردی که گیر میوفتادی؟که میبردنت زندان؟



نه حداقل میرسوندمش بیمارستان،میفهمیدم زنده میمونه...



اتفاقا تو خوب کردی فرار کردی،نگران نباش الان بردنش بیمارستان حالش هم خوب شده و مرخصش کردن...



اگه اینطوری نباشه چی؟فردا حتما میرم بیمارستان نزدیک محل تصادف ببینم چه خبره...



گیـر میوفتــی...



مهم نیست باید توان کاری که کردم رو پس بدم...



اگه اون موقع میموندی شاید خانواده اش رضایت میدادن ولی الان که فرار کردی فکر نمیکنم رضایت بدن...



نمیدونم باید یه کاری کنم دارم از درون نابود میشم....



سکــآنس چهارم:



خانوم ببخشید کسایی که تصادف میکنن رو کجا میبرن؟اسم بیمارتون جناب؟نمیدونم اسمشون چیه،من بهشون زدم و ترسیدم فرار کردم و الان پشیمونم گفتن آوردنش این بیمارستان...



یه بیمار بی نام و نشون داریم که تصادفی هست،که الان توی کما هستن،اگه میخوایین گیر نیوفتین بهتره همین الان از بیمارستان خارج شید...



پرستار:حراست بیمارستان همین الان یه آقایی با این چنین اطلاعاتی میخواد از بیمارستان خارج شه جلوشون رو بگیرید نذارید خارج شن و به پلیس اطلاع بدید که ایشون رو بازپرسی کنن...




سکــآنس آخــر:



آقای قاضــی من فقط یه سوال از این آقا دارم



قاضی:بپرسید جناب...



میخوام بدونم چرا ایشون پســر من رو به بیمارستان نــبردن که شاید اگر ایشون زودتر به بیمارستان میرسوندنش الان زنده میموند...



قاضی:متهــم جواب خودتون رو بدید....



متهـــم:(بعد از چند دقیقه سکــوت)شرمنده ام ترسیده بودم...




▌║█║▌█▌║█║▌█▌║█║▌█

Copyright©2016KinG Omid



ترس از هرچیزی عامل اصلی شکست در زندگی...عکــس:خــَط،خـَط

یه جوری برات فضا رو میچینَم انگار نقش اول داستانمــی....

میخوام زندگی رو به کــآمت زَهر مــآر نوش جان کُنی...

پیانو در حال نواختن،من میخوام داد بزنم حرفی داری؟

بارا همه کــَج میرسه به مقصــَد...

دنبال وزنه برداری،انگار رضازاده ای،ولی نمیتونی وزن کلمات رو تحمل کنی برداری....

شکنجه کردنت نیاز نیست،همین که تو زندگیم جایی نداری،مُردَنِه برات...

میگی دوستش داری،میگــَم نه بچه فقط بهش الکی وابسته شُدی...

رو آدم اشتباهــی شَرط بسته بودی....

شمــآ دنبال لایک روز افزون،من دنبال خلاقیــت جهان افروز...

صَبر کُن ببیـــنَن پِله ها رو ده تا یکی رَفتَم...

سالی به دوازده ماه خَبری ازت نیســـت،الان که نیازم داری الگو بودم تو زندگیــت...

بازیگــر خوبی میشی واسه کمپانی بنگــربروز...

شب تا صبح خواب،صبح تا شب رویا پردازی نَکن...

بیــن من و دوستَم،قطعاً من در کنار بهترین دوستـآم....

یه روز میری خرید میبینی زده حراج فروش آدَم های تَک رَنگ...

گیــریم این حَرفا واقعیـــت،تو کجای داستان بودی؟لابد آدم خوبه!

دو تا چِشمت همیشه شَبا پُر از اَشکِه،روزات پر از لبخند....

مــُهره های بازیــت رو طوری انتخاب کن انگــار برگشــتی نیست...

گُفته بودَم به جایی میرسَم که حَسرَتشو بخوری...

تو آتیشی وسط سکوت جنگ...

مهــآجرَت میکنن انگــآر پَرَنده اَن...

دقیقـــه ها رو جلو زدَم آینده رو ببینم،مَرده بودیــم...

اصولی که حرف میزنی اصلاح میشی...

وقتی هیچی نمیفهمی دنبال منطق از سوی من نباش...

سخت نیســـت میتونی یاد بگیــری درست زندگی کنی...

یکــی لباس رَزَم پوشیده بود،یکی پاهاش روی میــن بود،یــکی دیگه ریش گذاشته بود...

رفیــق شده فقط لفظ زیر پیـــک...

جبهه واسه جنگ بود نه انتخابات...

رفیقـــت گُل میزنه تواَم میکنی تَشویــقِش...

داستانتو تعریــف کن ببینَم چِطوری عاشقِش شُدی...


برچسب ها: ترس, تصادف, وجدان, فرار
دوستت دارم

ایـــن داستــآن بر اساس یــک دروغ پایه ریزی شده است



دروغی که میتواند شیرینی هَر طَعمی را به تلخ ترین تجربه تبدیل کند...



چــند روز بعد از اینکه اولین بار دیدمش پیشنهاد عجیبی بهم داد...



نمیدونستم چه جوابی باید بهش میدادم،یکی دو ساعت با خودم فکر کردم،بعد براش نوشتم جوابم منفیه و براش فرستادم...



اونم جواب داد عیبی نداره عزیزم،من دوستت دارم!



چند وقتی از اون موضوع گذشت و بیشتر دیدمش و فکر میکردم بهتر میشناختمش!



توی این یک ماه زیاد باهاش بیرون نرفتم امـّا اون موقع هایی که با هم بودیم بهم حسابی خوش میگذشت....



احساس میکردم بهش وابسته شُدم و نمیخواستم به هیچ قیمتی از دستش بدم...



یه روز وقتی رفتم بیرون ببینمش،برام یه حلقه گرفته بود و ازم خواست دستم کنم،منم انگشتر رو دستم کردم با اینکه میدونستم توی خانواده و خانه یه دعوا و بحث  سر این کارم دارم....



چند شب بعد بهم قبل از خواب پیام داد که به خانواده بگم که فردا شب مهمونی دعوتم و شب خانه نمیرم!



منم براش نوشتم فکر نمیکنم خانواده موافقت کنن که شب بیرون بمونم،اونم بهم گفت بهشون بگم میرم خانه دوستم تولدشه و به هر روشی شده راضیشون کنم...



روز بعد بعد کلی دعوا و بحث کردن به هر روشی که بود بلاخره راضیشون کردم که شب خانه برنمیگردم!



وقتی رفتم مهمونی مادرم که نگرانم بود همش زنگ میزد و پیام میداد که مراقب خودم باشم منم که اعصابم از این کارش خورد شده بود گوشیم رو خاموش کردم و پیش خودم گفتم بهشون میگم شارژ باطریم تموم شده...



مهـمونی مختلط بود و دختر و پسرا داشتن وسط حسابی میرقصیدن و انواع و اقصام نوشیدنی ها رو سِرو میکردن تا اینکه دو تا لیوان آورد و خوردیم و نمیدونم بعدش چی شد...



روز بعدش که بیدار شدم و به خودم اومدم فهمیدم که دیگه باکره نیســتَم و بهم تجاوز شده بود به دست خودش و دوستاش و منو توی یه جاده دور از شهر انداختن...



نمیدونستم باید چیکار میکردم،مـــن به دوستت دارم دِل بسته بودَم ولی دروغ بود...

 

▌║█║▌█▌║█║▌█▌║█║▌█

Copyright©2016KinG Omid


وقتی همه از عشق میگن منم میتونم بگم،ولی ترجیح میدم چیزایی که دیگران میبینن و نمیگن رو بگـَم شاید تلـخ باشه ولی دروغ نیست حقیقته...طراحی:ساده نویس،پر مـِهر،محــبت،دوستت دارم...

گُفتی بازَم ببینَمِت گُفتَم اگه عُمری باشه...

تصویر توی آینه چقـــدر شِکَسته...

شُوق پَرواز داشـــتی اونَم بدون مَــن...

دَستِمون بوُد تو دَست هَم،لَبِمون روی لَب هَم...

کــآش یکــَم واسه هر دومون ارزش قائل بودی...

بعضــی وقتا میــرَم به محل قرار همیشگیمون فاتحه میخونم...

چـــِرا تا برات بــُوق زَد سوار شُدی...

میدونستَم با مَن به بُن بَست میخوره همه چی...

راستشو بگــو تو هَم هَر شَب عَکسای مَنو میبینی...

شنیدَم ازدواج کَردی ناراحَت و خوش حال شُدَم،شنیدَم به جدایی کشید،گریه کَردَم و قهقه میزدَم...

کــُوچه های مَحَله های غَریبه ها خوب میشناسنمون....

میگفــتی بی مَن میمیری،واسه باقی هَم مِثه مَن میمیری؟

بی لیاقَت مگه واست چی کَم گُذاشتَم...

تا فهمیــد دوستش دارَم ، عاشق یکی دیگه شُد...

دُنبال اسپاسنر مالی بودی یا دعوت به تــَخت خواب...

شـــآیَد نباید میذاشتَم بفهمــی خیلی چیزارو...

اُونی که میخواستَم بِهِش نَرسیدَم،اونی که میخواستی بهِش نَرسیدی...

جـــدا بودَن از هَم،تو از مَن،مَن از مَن...

اگه مَن سرطان داشتَم تو هَم انتخابت مَن بود؟

حالا همه به هَم کــآدو میدَن،مَن گُل خُشک شُده توی دَفتَر خاطراتمو میبینم...

چــند بار بخاطرت دعوا ، کتکت کاری کَردم یادته که نه...

انقــدر مَحـو دیدَنِت شُدَم وسایلَم یادم رفــت...

کی میخواستی بهم بگــی،شایَد خودَم نمیفهمیدَم خیانَت کــَردی...

خـُودِشو میخوای یا خــآطِرشو واسه لای پــآش...

شنیدَم روزی صَد بار عاشق میدی...

یـآدش بخیــر،مــَنُو توُ دو تا بـُوس روی گُونه...

ذُول زَدی تو چِشام میگی،نمیخوامــت...

چند سالی میشد همه چی مثه بازی بود واسم ، جــُز تو لعنــتی...

هــَنوزَم به اندازه یــکــ1ــی دُوستت دارَم...

کَسی بهمون حَسودی نمیکَرد،نه کَسی چِشمون نَزَد،پولدار تر از مَن بود...

گــُفــتی اُمید نَکُن زِشته ، یکی میبینه ، گُفتم زِشت اونه ، تو رو کنار یکی دیگه جُز مَن ببینه...

مَن واست آرزوی خوشبخــتی کَردَم،تو گفتی بدبختیــمو ببینی...

یه نصیحــت،دختر جـون،پــسر جــآن،خودتو ارزون نفروش...

دیوونه نیستـــَم،یه زمــآنی عاشق بودم...


برچسب ها: ولنتاین, دروغ, حقیقت, بهمن
سرد

گــآهی برای دست به قلم شـُدن نیازمند به موضوعی خواهی بود که پیـدا کردنش سخت تر از نوشتن در آن باره نیست...



حــال که موضوع خود را پیدا کرده ای بی وقفه دست به قلمی برمیداری که شرح حال موضوع خود را بنویسی بی آنکه بدانی غلط املائی داری خیال پردازی واقعـی خویش را در چند ورق پیاده کرده ای...



حال که متن را چند بار برای خویشتن میخوانی میبینی که متنت آنچـنان جذاب نیست،ورق هایت را اول مـُچاله و بعد به درون سطل زباله ای که زیر میز تحریرت قرار دارد می اندازی...



باز هم قلمت را در دست میگیری با این تفاوت که این بار با تمرکز حواس بیشتری شروع به نوشتن میکنی...



یادت می افتد در ورق های مچاله شده درون سطل زباله واژه هایی بکار بردی که بیشتر به شرح حال آن زمان نزدیک بود،یک به یک پس از دیگری ورق ها را باز کرده و به دنبال آن واژگان میگردی...



حال صفحه اول متن اصلی خود را که نوشته ای،آن را یک بار مرور میکنی که ببینی چیزی را از قلم نیانداخته باشی...



بنظرت صفحه اوّل بی نقص بوده است،طوری که تو را به نوشتن صفحات آتی ترقیب میکند...



برای نوشتن صفحه دوم  به قلقلک ذهنــی نیاز داری طوری که به دنبال کتاب هایی که در کتابخانه ات داری میروی و آنان که حسابی خـآک گرفته اند را برای لحظه ای باز میکنی تا سَر نَخــی از نوشته ای پیدا کنی تا تو را در نوشتن آسوده خاطر کند...



نمیدانی که زمان چگونه در اطرافت در حال سپری شدن و سبقت گرفتن از توست فقط میدانی که متنی در حال نوشتن آن هستی آنقدر پیچده شده است که در آن گـُم گشته ای...



برای آزاد شدن ذهنت لب پنجره رفته و اندکــی هوا استشمام میکنی که به یک باره چشمانت به آسمــآنی می افتد که در آن لحظه برای تو پـُر از الهام نوشتن است...



باز شروع به نوشتن میکنی این بار تا زمانی که داستانت تمام شود،بعد از اتمام داستان به دنبال کسی میگردی تا آن را میهمان به نوشیدن چایی و شنیدن داستان جدیدت کنــی...



مینشینی روی صندلی و چایی برای میهمانت میگذاری از او خواهش میکنی که به نوشته ات گوش دهد!



با اینکه کسی در مقابل تو نیست امــّا احساس میکنی که او میگوید برایَم بخوان با اینکه خسته ای شروع به خواندن میکنی،آخر میدانی که تاثیر متن به صدای خودَت است...



خــط اول مقدمه ای است که آن را میخوانیـم:



اتفاقات افتاده براساس واقعیت در زمان انقلاب کشور جمهوری طلب ایران در ده 50 و ده 90 میباشد،که در آن نویسنده هیچگونه اصلاحاتی را انجام نداده و عیناً سعی به نوشتن حقیقت کرده است....



اوایل مـَردم با این شرایط و وضع کنونی کشور کنار اومده بودن تا اینکه تبعیـد یه نفر به نام خمینی حسابی به مردم انگیزه برای مقابله داد...



یه سری مردم که پیرو اون بودن سخنرانی هاشو ضبط میکردن و بین مردم پخش میکردن که به مردم بگن خواسته رهبرشون چیـه...



توی اون زمان مردم با بد حـجابی،دزدی های حکومت حاضر و سلطتنت طلبی بیشترین مشکل رو داشتن و میگفتن اگر یک نفر ازمون دزدی میکرد ایرادی نداشت امـّا تمام درباریان دارن از مملکت حسابی چاق میشن!



از اینا بگذریم که حکومت وقت حسابی به فکر امنیت کشور بود طوری که حتی برای ابر قدرت دنیا هم خط و نشون کشید و خیلیا همین خط و نشون کشیدن رو عامل اصلی سقوط شاهنشاهی میدونستن...



دی ماه سال پنجاه و هفت اکثر روزنامه ها من جمله روزنامه اطلاعات تیتر اصلی خودش رو این طوری نوشت!



شــاه رفــت!



این جمله نشان گر هرج ومرج و اوضاع کنونی مملکت بود



همزمان با ایـن روزنامه صدایی ضبط شده از کشور فرانسه برای مردم ایران فرستاده و پخش شد!



که نوید پیروز شدن خمینی در برابر حکومت شاه رو میداد،اما با این وجود هنوز نخست وزیر وقت ایران در مملکت حکومت رانی میکرد....



یکی از شعار های خمینی این بود که چرا باید مردم ایران پول آب و برق بدهند؟ این خود یک انگیزه مالی برای مردمی بود که در سختی زندگی میکردن و آنان را بیشتر به مقابله کردن تشویق میکرد...



تا اینکه بهمن سال پنجاه و هفت هواپیمایی که خمینی رو به ایران می آورد توی کشور فرود اومد!



بعد از اون اولین سخنرانی خمینی در کشور خودش اتفاق افتاد و مردمی که حسابی از جنگ داخلی خسته بودن بلاخره پیروز شدن و به آرامشی کوتاه رسیدن!



بسیاری از اتفاقات و تصمیم گیری های اشتباه داشت رخ میداد که از جمله اونا میشه به اعدام کردن خلبانان دوره دیده فرمانده هان نظامی و لغو قرارداد نظامی با کشور روسیه برای خرید هواپیما های نظامی و سلاح های نظامی بود...



بعد از رسانه ای شدن این اخبار صـدام حسین که از اوضاع کشور ایران باخبر شده بود فکر کشور گشایی و بیشتر کردن مرز هاش و جاه طلبیش باعث این شد که رسماً اعلام جنگ با کشور ایران کنه...



از این طرف جنگ داخلی حسابی مردم رو خسته کرده بود و تازه داشتن به آرامش میرسیدن که صدای آژیر خطر هر لحظه توی سرشون زده میشد مخصوصاً استان هایی که با عراق هم مرز بودن تلفات زیادی دادن تا اینکه خمینی بعد از هشت سال جنگ و از دست دادن کلی نیرو ترجیح داد بلاخره جام زهر رو بنوشه و با کشور عراقی که میخواست ظرف سه روز تهران پایتخت ایران رو بگیره آتش بس اعلام کنه...



توی این مدت هشت سال که مردم ایران تقریباً فراموش کرده بودن شعار هایی که خمینی داده بود و داشتن با عراق میجنگیدن خمینی با این همه فشاری که تحمل کرده بود توی اون چندین سال قبل از انقلاب و بعد از انقلاب مـُرد...



حالا بعد از گذشت حدود دو ده از مرگ خمینی حکومت ایران وضعیتی آنچنان تعریفی ندارد،اکثر شعار هایی که آن زمان داده میشد کاملاً به دست فراموشی سپرده شده است!



در این زمان بی حجابی مـُدرن شده است و عکــس اُو بر روی کتاب،پول،سر در کلاس،محل کار و...چاپ شده است...



پــول نفتی که خمینی میگفت حق ملت است را امثال زنجــآنی و طبرسی و سیستانی میبرند و میخورند و یک لیوان آب خنک هم رویش نوش جان میکنند...



یارانه ای که یک بار اول برج و وسط برج و بارها آخر برج میریزند که در این میان یکی دو ماهی رو یکی صد نفر نوش جان کنند نمیدانم!



یکبار از انــرژی هسته میگیریم که حقمان است و حال حقمان را میخورند و میگوییم هسته ای جنگ می آورد و قلب تاسیساتمان را بــُتن میریزیم که مبادا سایرین ناراحت شوند،آخر نفهمیدیم که کدامین حق گرفتنی و کدامین خوردنی بود!



راستــی فقط یک سوال برایم باقی مانده است،آنان که ساواکی بودند آدم نبودند،تکلیــف اینان اگر زمانی زبانم لال مملکت برهم بریزد چه شود؟



نمیدانم از کدام امنیت تشکر کــنَم از امنیتی که در ظاهر داریــم ولی اگر مالمان را بدزدند مــرغ همسایه مان غــاز است؟



در آخر فقط این را میدانم حــتی اگر بد باشــَد همه چیــز لحظه ای برای دفاع از وطنــم هیچگــآه درنـــگ نخواهــَم کرد حــتی اگر به قیمـــت خــُون آن را پــرداخت کــُنم نمیگذارَم نوامیــسمان مـورد تعرض قرار گیرند...



راستـــی تــوء خیالیه رو به روی مـــَن بفرمایید چــآییــتان را با شیرینی بنوشید که حسابی سرد شده است....



▌║█║▌█▌║█║▌█▌║█║▌█

Copyright©2016KinG Omid


از گفتن یه سری حرفا واقعا معذورَم،گــربمون به نوازش نیاز داره،یکم صداقت،شاید وضعیت بهتر شد،فکر کنم داره میشه،نمیدونم،نظری ندارم...عکـس:چوپان دروغ نــَگو...

توی دِل های انقلابییون کلی حَرف ناگفته و سر بسته مُرده است....

نتــرس مَرگــِت زیاد سَخت و عجیب نیست...

خیلی وَقتِه پــِسَرِ شجــآعی نیست چون پِدرِ شجاعی نداره...

هیـــچ فردایی از امروز بهتر نمیشه...

بــُوی لَجَن میـــده،حَرَکَت سال پَنجاهوهفتمون....

تاریـــخ نشان داده است که قدرت از قدرت به قدرت انتقال میابد....

سَر به سَرَم نذار که سَرشُو دَرِت میذارَم...

اینــجا تجــآرت خونه نیست ولی تو رو صادر میکنن...

صــِدای پُوتیــن نوجوانان به سِن بلوغ نرسیده...

پــآ تو کفش بزرگترت میکنی که بگــی بزرگ شدی...

صِدای شلیـــک تــُوپ آمریکایی برای پیــروزی انقلاب...

هَرچی صندلی ها رو به عقب میرَن آدما زرنگ تر میشن...

هَــر دُختر سه تا شُوهر داره،هر پِسَر سه تا صیغه...

شاید دِهقان به دنبال دزدی از قطار لباس خود را آتَش زد...

یه سری کار انجام دادم که جاودانه ام کرده...

اینجــآ اضافه حَرف بزنی پُوزهِ تو میبندند انگار سَگــی...

مـــن دیووانه اَم روی تَخت توی تیمارستانـــَم هشتاد میلیون سالِم مُتَفِکِرَن...

بــوق بــُوق در بیمارستــان،یه روزَم قسمت خودت میشه...

شِکـــَم با شعــآر سیر نمیشه...

بــَدَن خــآکی لباس پــآره،چِشمــآی خـُونی...

داشتی میرفتی سَرکوچه نون بخری تیر خوردی،الان چیکاره ای؟

اونی که باید بدونه میدونه شماها دروغ میگید...

دارَم توی لَبه پَرتگاه راه میــرَم،پــآم لیز خورد هنوز توی آسمـــونَم...

دُنبال مَرحَمی واسه دَردِت یکی دیگه بیشتر میکنه دَردِت...

دونه دونه روزای تقویــم رو خَط بِزَن،مَرگ نزدیک است...

خیالتان تــَخت،امسال مَدرسه ای آتش نگرفت،مُعلمــی نَسوخت...

اَفرادی مِثــل مَن هَرگِز بازنده نیستَند...

فــَرار کَردَند کسانی که امیدی به بودن نداشتند...

میخوام حَرف بزنَم شاید حقیقت بهت قدرت جنون بده..

بجای تغییر دکوراسیون برنامه هاتون حقیقت رو به مردم انتقال بدید...

دارم به یاد میــارَم مَرگ مَردُممو توی انقلابی نافرجام...

به یه چشم بهم زدَن خـُودَمم فراموش میکنم چه برسه به شماها...!

یکی رو تخت بیمارستان داره درد میکشه تو داری واسش حاشیه میسازی،آدم باش نه زیاد،فقط یکم....


برچسب ها: انقلاب, بهمن, حقیقت, ترس
Episode Twelve

با شروع شدن جنگ جهانی دوُم مـن برای گذراندن دوران کارآموزی دانشگاه راهـی بیمارستان های مناطق جنگ زده شدم...



توی این مدت که از خانواده دور بودم  هایلی بهم از اوضاع خانواده با نامه اطلاع میداد،توی آخرین نامه اش نوشته بود آقای جیمز،جـُورج،سارا،دارن با یه بیماری سخت میجنگن و کمکم دکترا ازشون قطع امید کردن...



بعد از تموم شدن جنگ جهانی دوم و برگشت من به خانه جـیم به خوبی تونسته بود کاخونه رو حفظ کنه  با وجود رکود بازار ومرگ پدر و مادرش...



سـُوزان بزرگ شده بود پا جای مادرش گذاشته بود،اون دختر کوچولو حالا دیگه خانوم خانه شده بود...



رُز بعد از مرگ جـُورج حسابی ضعیف شده بود و روی تخت بیمارستان بستری شده بود و مسئولیت مداوای اون حالا دیگه با من بود...



هایلی هم به خوبی از دو تا بچه هامون جیمز و لارسن نگه داری کرد بود و بزرگشون کرده بود...



«چندین سال بعـد»



مـَن اولین دُکتر سیاه پوست با کوله باری از حرف های نگفته و سخنان حبث شده لحظه شماری میکنم برای کشیدن نفس های آخر و تموم شدن زندگیم...



در این مدت از زندگیم سعی کردم برای رَنگ پوست از مداوای هیچ بیماری دریغ نکنم،به فکر کمک به انسان ها باشم تا تخریب آنان...



زمانی که وجود من میتواند باری از مشکلات کم کند بایستم و مسئولیت پذیر باشم...



مسئولیت اشتباهاتی که در زندگیم انجام داده ام را برگردن بگیرم و آنان را برگردن دیگری نیاندازم...



به هر رنگ و نژادی بیاموزم که لبخند بزنند زیرا لبخند انسان را مُحکم میسازد...



به شاگردانم آموختم جـَنگ فقط ویرانی را در پیش دارد و باید ویرانی ها را آباد کرد...



نگه داشتن حَد ها و مرز ها به انسان ها هویت می دَهَد و نگه داشتن این هویت انسان را مُتمَدِن بار می آورد...



من از خانواده ی بی خانمانان حال خود صاحب خانواده ای هستم که به آنان آموختم محبت و مهربانی نیازی به دلیل ندارد...



از فرصت هایی که در اختیار من گذاشتند با تمام تلاشم استفاده کردم و آنان را تماماً مدیون خانواده ای هستم که به من زندگی و سبک زندگی کردن را آموختند...



غـروب آخرین روز سال هزار و نه صد و نـَوَد و نـُه،هـُوپ



Episode Twelve...!



▌║█║▌█▌║█║▌█▌║█║▌█

Copyright©2016KinG Omid


برای متوجه شدن این داستان نیاز به مطالعه قسمت های قبل می باشَد،لطفاً به قسمت اوّل مراجعه کرده،سپس قسمت ها را یک به یک خوانده تا به زمـآن حــال داستان برسید،اگر علاقه ای به داستان پیدا کردید آن را دنبال کنیــد،پایان داستان دوازده روزه کریسمس...عکــس:خــونه از کدوم طرفه...

روزی صَد بار تــُوبه شِکَستَم باز آی...

اون وقتی که بایستی میبودی نَبودی...

آهنــَی هم که باشــی بلاخره درجه ذُوب داری...

دو تا لُغت به دایره لغاتت اضافه کُن...

هــَرکی پــآی تــُو نِشَست،خــُودِش،دِلِش،بُغضِش،شکست...

بیخیال هَرچی اتفاق مَجازیه،تو واقعیت چه خبر...!

تا میــتونی دروغ میگـــی،خودتو خُوب نشون بدی...

مَعلومِه دیگه واسم ارزش نداری...

با زخــَم چِرکـــی وَر نَرو،عفونَت...

کــَم کــَم داره باورَم میشه،نَبودِت...

مــآلِه مَردُم رو فقط خُوب میخوری!!

بخوام از احساسات بِگَم که اَشکِت در میــآد...

اَشک و گِریه اَت واسه مَن بود،آه و ناله اَت واسه دیگرون...

میگه ازَم مُتَنَفِره،بازَم بهِم آمار میده...

هیچی جــُز حَقیقَـــت نمیتونه زندگیت رو خراب کنه...

به خواسته اَت احترام میذارَم،راحت بمیر...

فعلاً بِشیــن یه گــُوشه خــآک بخور...

میخــوای مَدرَک رو کُنَم،ببینــم کی داره راست میگـه...

داستــآن رو خــُوب بخونی میفهمــی داستان از چه قراره...

قَرن قَرِن نـُوزده بود،انسان ها بمُب اتُمی نداشتن،فقط شمشیر بود...

ترجیــح میدَم به خیلیاتون اَهَمیت نَدَم...

بهــآر،زمــستون،پاییز و تابستون،چهــآر فَصل آیندگان...

با دَرس میتــُونی فقط یه تاکسی بِخَری،بندازی توی شَهر...

دوس داری بزرگ شــی،تا میتونی دقت و مطالعه کن...

هَر شَب باهاش به تَخت خواب میرَم،خـُودکار وَرَق و میگَم....

تو معَروف تریــن بِرَند دُنیــآ،مــَن اِسپانسِر مالیــتون...

گـُفتَم بهـِشون،ولی پَند نمیگیرَن...

دَستام خیلی وَقتِه تو دَستِ سیگــآر چِفتِه....

دوستت رو دعوت به کار خلاف نکن...

با اینکه سه طلاقَش کَردَم دست از سَرَم بر نمیداره مُشکلات...

بـِهِم یاد دادن حَق کِسی رو نَخورَم،حَقَمو بگیرَم...

یکی دوبار هیچی نَگُفتَم،نـَذار سِه بِشــی...


برچسب ها: زمستان, بلند, داستان, کریسمس
Episode Eleven

صبح روز بعـد خانوم الیزابت بعد از صبحانه به ما ملحق شده بودن،آقای جیمز از من و هایلی خواست که به حرف های خانوم الیزابت به دقت گوش کنیم!



با اینکه هایلی سوال زیاد میپرسید امـّا خانوم الیزابت به آرومی و با حوصله جوابشو میداد،طوری که بعد از رفتن ایشون هایلی از محبت و مهربانی خانوم الیزابت فقط داشت میگفت



آقای جیمز که همراه خانوم الیزابت رفته بود که ایشون رو برسونه وقتی برگشت ازم پرسید با خانوم الیزابت ارتباط درسی برقرار کردم یا نه که منم قبل از اینکه سوالش تموم بشه جوابشو دادم...



و گفتم بله آقای جیمز ایشون با حوصله دارن به ما آموزش میدن علاوه بر این خانوم مهربان و زیبایی هستند!



گابریل اون روز مشغول شکستن چــوب های بزرگ برای شومینه بود، وقتی منو دید که دارم بدون اینکه به محیط اطرافم توجه کنم توی حیاط راه میرم صدام زد و ازم خواست که نگاه کنم و یاد بگیرم...



گابریل ازم پرسید که دوس دارم با چوب برای خودم اَسب درست کنم که جوابشو دادم نـَه،بکارم نمیاد بَرده ها نیازی به اَسباب بازی ندارن...!



امّا ته دلم یه چیز دیگه بود،نمیدونم برای چی با خودم لج کرده بودم و داشتم از روی احساسات قضاوت میکردم!



رفتم داخل خونه و پیش رُز کنار جیــم!با خودم فِکر میکردم و غرق شیطنت های جیم شده بودم...



رُز از اینکه منو اونجا و اینطوری ساکت دیده بود تعجب کرده بود و ازم پرسید چیزی شده هـُوپ؟که گفتم نه فقط دارم به جیم نگاه میکنم...



روز بعد به علت بارش برف شدید خانوم الیزابت به دیدن و یاد دادن درس به ما نیومد...



آقای جیمز اون روز خودش به من و هایلی درس داد و گفت خانوم الیزابت با تلفن ازشون این رو خواسته...!



هایلی که حسابی از درس یاد گرفتن خوشحال بود هر روز به عشق یادگیری درس از خواب بیدار میشد تا چیزی جدیدتر از خانوم الیزابتی که حسابی باهاش ارتباط برقرار کرده بود یاد بگیره...



بهـآر اون سال آقای جیمز و خانوم الیزابت باهم ازدواج کردن و حالا دیگه هایلی هر سوال درسی که داشت خیلی راحت میتونست از خانوم الیزابت بپرسه...



«چــند سال بعــد»



جنگ جهانی اول تموم شده بود و کارخونه باز شده بود،آقای جیمز از من خواسته بود که به ایشون در امور کارخونه کمک کنم منم با کمال میل پذیرفته بودم و در کنارش به درس خواندن در دانشگاه مشغول بودم...



گـآبریل قبل از مرگش به علت بیماری سرطان برام یه اَسب چوبی درست کرده بود که هنوز اونو توی اتاق مشترکمون با هایلی که الان دیگه همسر من بود نگه داری میکردم...



جیـم که در حال درس خواندن توی مدرسه مادرش یعنی خانوم الیزابت بود و رابطه خیلی خوبی با ایشون داشت...



سارا بهترین آشپز این خانواده و به کمک رُز از فرزند آقای جیمز و خانوم الیزابت نگه داری میکرد به نام سُوزان...



جُورج راننده قابل اعتماد آقای جیمز با اینکه پیر شده بود به کارگران کارخونه نظارت میکرد ، مسائل و مشکلات اون ها رو با آقای جیمز در میان میگذاشت...



«چــند سال بعــد»


...



ایـــن داستــآن ادامـِه دارد...


Episode Eleven...!



▌║█║▌█▌║█║▌█▌║█║▌█

Copyright©2016KinG Omid


برای متوجه شدن این داستان نیاز به مطالعه قسمت های قبل می باشَد،لطفاً به قسمت اوّل مراجعه کرده،سپس قسمت ها را یک به یک خوانده تا به زمـآن حــال داستان برسید،اگر علاقه ای به داستان پیدا کردید آن را دنبال کنیــد...عکــس:دور از آدم های شهر...

خــُودَم کشیدَم کنار کسی مجبورم نَکرد...

یه روز دیدی مُردَن هم مــُد شُد،عقب نمونــی...

تصویرش رو دیدم توی چشات افتاده بود...

تـُهمت میزَنی،بــگو ببیــنَم استناد حَرفات کــو...

شما مِثه باگزبانی،منم سازندتون برادران والت دیسنی...

مـَنو یه پــآکَت سیگــآر،نوشته هایی که تمومی نداره...

عمرمون الکــی نَگذشت،گُذشت!

لباس زندان کَردَن تَنـــَم،دَستامو بَستَن،ذِهنَم باز تَر شُد...

هَر وقت جــآده چالــوس از وسط آلپ رد شد...

مـُهم نیست تو کی رو دوس داری،مهم اینه اون تورو انتخاب کنه...

حتماً شما مُشکل اساسی ملت را پیدا کرده اید و آن را حَل خواهید کَرد!

عادت داشتـی یه جــآ رو چند بار نمیرفتی،حالا با اون هَر روز تو جــآ میرفتی...

هزار تا قانون هست که هم دیگه رو نقض میکنن...

بجـآی آنکه تاریخ را تحـریف کنیم بیاییم آن را اصولی تعریف کنیم...

مـُن عالم اصلی نقض حقوق بَشَر مینویسَم ضد کسی که میگه جَنگ بده...

صَدر جَدول اسممُو زده زیرش زده فروش برتر...

نه که به کسی مربوط نباشه،فقط حق دخالت ندارن...

اَگَر سَبکِ مَنِه،رو سُنتَی رَپ مینویسَم،چَهچَه شجریان رو فَست مینویسَم...

همه چیز جِنس مخالف نیست...

هَر روز تکرار دیروز

الان بردگی نوین مـُد شده،نه به زور...

تازه فکــرت داره متوجه خیلی چیزا میشه...

کُل حَرفَم چهار کَلَمه اَس...

دوس داشتی زود بزرگ شدی،حالا خوش باش با دنیای بزرگت...

به کــُوه رفتن تجـهیزات میخواهَد یا دیووانه مغزی....

میخوای بشی دُکتر،مُهندِس،میـشی...

خیلی وقته این اطراف ناجــی ندیدَم...


برچسب ها: زمستان, بلند, داستان, کریسمس
Episode Ten

مـِهمون کیــه هایلی:نمیدونم مثل اینکه دوست آقای جیمــز!یعنی نمیشناسیش؟نه تاحالا ندیدیمش...



بی صبرانه منتظر وبودم تا ظهـر بشه و مهمون مخصوص آقای جمیز برسه!



نزدیک های ساعت دوازده ظهــر بود که جُورج داشت یه خانوم متشخص رو به داخل خونه راهنمایی میکرد!



آقای جیمز در رو باز کردن و گفت خوش اومدی الیزابـت،بفرمایید،روی کاناپه کنار شومینه بشینید...



منم که داشتم داخل آشپز خونه کمک هایلی و مادرش میکردم،که هایلی طاقت نیاورد و از سارا پرسید یعنی این خانوم میخواد جای خانوم لارسن رو بگیره؟که سارا با قاطعیت جوابشو داد و گفت،تو چیزی که به تو مربوط نیست دخالت نکن...



سارا ظرف شیرینی رو به هایلی داد که برای پذیرایی ببره و از من خواست که از آقای جیمز بپرسم چیزی احتیاج ندارن...



رفتم جلوی آقای جیمز که دیدم داره با دست منو به خانوم الیزابت نشون میده!



سلام خانوم،خوش اومدید،ممنون هـُوپ!فهمیدم که از قبل معرفی شدم...



آقای جیمز رو به من،هــُوپ خانوم الیزابت معـلِم هستن از این به بعد ایشون بیشتر میان اینـجـآ و قراره به تو و هایلی توی درس خواندن کمک کنن...!



هایلی که تعجب کرده بود،برگشت با حالت خوش حالی گفت ممنون آقای جیمز،منم مثل هایلی به تشکر بسنده کردم و ترجیح دادم سوال هایی که توی ذهنمه رو نگه دارم برای زمان بهتری...



گابریل اومد و گفت قربان میز ناهار امادست،آقای جیمز خانوم الیزابت رو راهنمایی کردن به سمت ناهارخوری!



خانوم الیزابت،چه تذئین قشنگی،آقای جیمز امیدوارم دوس داشته باشید!



رُز که از خانوم الیزابت پرسیده بود چی میل دارن و داشت براشون توی ظرف میکشید بعد از کشیدن با علامت دست آقای جیمز تنهاشون گذاشت...



همه و بیشتر از همه من منتظر رفتن خانوم الیزابت بودم تا سوال های خودمو از آقای جیمز بپرسم!



بعد از خوردن ناهار آقای جیمز از جورج خواست که خانوم الیزابت رو به منزلشون برسونن!



وقتی جُورج و خانوم الیزابت رفتن،آقای جیمز میتونم یه سوال بپرسم؟



نـه،مثل اینکه از توی ذهنم سوالم رو خوانده بود....!



وسایلی که توی دستم بود رو به سمت آشپز خونه بردم و با خودم سعی میکردم به چیزی فکر نکنم...



شَب قبل از خواب هایلی از اینکه فردا میخواست شروع به درس خواندن کنه خوش حال بود و از من کمتر سوال میکرد،منم که به سقف اتاق خیره شدم بودم و منتظر اتفاقاتی بودم که فردا میخواست برای زندگیم بیوفته،تا اینکــه خوابم برد...



...



ایـــن داستــآن ادامـِه دارد...


Episode Ten...!



▌║█║▌█▌║█║▌█▌║█║▌█

Copyright©2016KinG Omid


برای متوجه شدن این داستان نیاز به مطالعه قسمت های قبل می باشَد،لطفاً به قسمت اوّل مراجعه کرده،سپس قسمت ها را یک به یک خوانده تا به زمـآن حــال داستان برسید،اگر علاقه ای به داستان پیدا کردید آن را دنبال کنیــد...عکــس:یک روز غروب خواهیم کَرد...

چِطوری میخوای این لَجَن زار رو جَمع کُنی...

حالا هی بچین صغری،کبری براش...

حَسوُد نَبُودَم،غیــرَتــی شُدَم...

هــی،حیـــف،دَرد،سیگــآر،تموم شُد،کشیدَم...

مــَن مِثه خُورشیـــد،نمیتونی مُستقیم تو چِشام نِگاه کُنی...

مــآدر عَطسه زَد،نمیدونستَم بِرَم،یا وایستــَم

عــَکسِ بدون حِجاب،فقط پسندیده میشه،ارزش خاصی نداره...

گــآهی لبــخند و گــآهی نخــند...

واسِته میخواستَم،رابطه نَداشتــَم،پــآرتیــم خُدا بود...

تمــُوم شُد تموم حِسَمو حَروم کَردم...

واسه کی داری نَفَس نَفَس میزنی...

این مَرز ها حــَد افکــآر تو نیســت...

بیشتر از پیــش فکر آینده اذیتــَم میکنه...

همــون شُده بودَم که میخواستــَم،تواَم دوس داشتی...

چــِطُورِ زندگــی مُشتَرِک مورد نظر مشغولِ یکی دیگه اس...

بَر لبانـــَت مُهر سُکوُت زده ای...

یهــو دیدی ساعت نــُه شَب گُذاشتَمِت دَمِ دَر...

وَقــتی تو مُشکلات زندگیت گُم شُدی،آدرس از پلیس نَگیر...

از بیـــن مَن و اُون،چـِطور تونستی بگی اُون...

تــُو رو دیـدَم،دَستت تو دَست یکی دیگــه...

گِرفـــته یه بُغض تو گَلــُوتو...

بعَضــی روزا،عَجیــــب یادگُذشته آزارَم میدَهَد...

بــآز کُن پَنجِره را،میــنوازَد دَست خورشیــد،صورت زیبای تورا...

غیـــر تو مــَن،نمیشناســـَم خــُدایی...


برچسب ها: داستان, بلند, کریسمس, زمستان
Episode Nine

با اینکه بَرف شدیدی بیرون داشت میبارید،آقای جیمز،به من و جُورج و گابریل گفت بشینیم داخل ماشین تا بریم ماشین رو امتحان کنیم...!



مـَن روی صندلی جُلو کنار آقای جیمز نشستم...



آقای جیمزی که توی خیابون داشت فقط بوق میزد از شدت شوق اینکه ماشینی که بهش میگفتن درست نمیشه رو درست کرده بود...



توی راه برگشت به خونه آقای جیمز به جُورج پول داد تا برای اعضای خونه از شیرینی فروشی شیرینی تهیه کنه...



وقتی برگشتیم خونه هایلی که طبق معمول فقط سوال داشت پرسید چطوری بود؟خوش گذشت؟جامو خالی کردی...



منم که از جُوکی که آقای جیمز توی ماشین گفته بود فقط داشتم میخندیدم و اصلاً هواسم به هایلی نبود رفتم تو...!



امّا متوجه شُدم هایلی ناراحت شده بود بخاطر همین رفتم یه بشقاب از توی آشپزخونه آوردم و براش شیرینی بردم...



اونم که فهمیده بود خودشو سفت و سخت تر گرفته بود و یجورایی نمیخواست آشتی کنه...



یهو برگشت گفت خوب تعریف کن بگو ببینم کجا رفتین؟خوش گذشت...



منم گفتم آره،آقای جیمز خیلی خوش حال شدن از اینکه ماشین درست شده برای همین شیرینی هم گرفتن...



چرا داشتین میخندیدن؟آقای جیمز یه جُوک برامون تعریف کرد،آقای جیمز از این کارام بلد بودن!!



آقای جیمز که مشغول بازی با جیــم بودن و منم کنار هایلی مشغول پاسخ دادن به سوال های اون بودم که شانس بهم رو زد و گابریل منو از دست دخترش نجـآت داد...