استرس

اِنگار اون روز فِشار زیادی داشت تحمل میکرد...!




مِثه اینکه یه وزنِه خیلی سنگین روی سینه هاشِه...!




حِسابی غرق عرق بود،هرچند دقیقه یکبار با دستمال عرق روی صورتش رو پاک میکرد...




یکم از اون نوشیـدنی که براش گذاشته بودن میخورد و دوباره ادامه میداد...




استرس رو میشد توی صداش دید،امّا سعی میکرد کنترلش کنه...




قلمی که دستش بود تکون میداد تا آرامش خودش رو به دست بیاره...




همه حضاری که اونجا بودن داشتن به دقت گوش میکردن،واسه مهمون های خارجی هم به طور همزمان ترجمه میشد...




تا اینجا که برنامه خوب پیش رفته بود...




تمامی دوربین ها بَستِه صورتش رو گرفته بودن،پخش زنده...




همه ی حَرفاش رو زد،تموم که شد،با لبخندگُفت:استرس که نداشتم؟


▌║█║▌█▌║█║▌█▌║█║▌█

Copyright©2014KinG Omid



موقعـی که کنفراس  داری یا میخوای توی یه جمعی حرف بزنی اگه خودت بدونی چی میگی استرس سراغت نمیاد،پس سعی کنیم حداقل خودمون بدونیم چی میگیم!عکس:میفهمی به وقتش

تو پاک بودی،اَمّا توپاک نبودی....

دیدم خودَم داشتی بازی میکردی...

صندوق پُر شد از قَرض...

انقدر راه رفتم راه موندنی نمونده،اونَم گَشتَم...

تازه رسیــدی به دوران،کَم تظاهُر کُن...

همِه گُوش میدَن به حَرفات،چِک چِک...

دَستاش میلرزه اَمّا نوازش میکنِه...

زَن شُدَن فقط به بِکارَت نیست...

بَچِه اَت بایَد به چیــت افتخـارکُنِه...

حَرفات تو گُوشَمِه هَنوز،چِه دروغایی که نشنیدم...

تو بِگو گَنگ،فاز نَداشتِه باشَم گُوش نمیدَم رَپ...

هر شروعـی یه پایانی داره...

نِسبَت نَده کَسی رو به مَن...

کَفشای پای کُودک سَرچهار راه رو ببیــن...

افتخار کُن به خودِت،آبرُو هموطنات رو بُردی...

به انفجــار داریم نزدیک میشیم...

توی مریـــخ دُنبال آب بِگَرد،اینجــآ زَمیــن آب قَطع...

این همه فِکر کَردَم،شایَدَم فِکر کَردَ...

نَه به پُول بود نه به فَرهَنگ...

دَرد داره دیدَن دَرد مَردُم...

اُنقَد رُکَم خجالَت کشیــدی از خودِت...

خَفِه شُو،دارَم به حَرفاش گوش میدم...

شایــَد قِسمَت بودِه که تا اَلان زِنده اَم...

چِشم نَزَن بهَم دُنیا تَمومِه...

تو که گُفتِه بودی نَه میــری،نَه میــکشی،هَم رَفتــی هَم کشیــدی...

رُخ تو کَلَماتَم شاه شُده سَرباز سَوار تانک...

جای فاعِل و مَفعول و فِعل تو حَرفام عَوض میشه...

به شناسنامِه نیست،فهم و دَرک...

تو تبلیــغ کُن،مَن تو بیلبُردَم...

تو با ماری میــرسی به باب مارلی،انقد بِزَن بهت بگَن باب مارلینــی

بارون جادِه رو حِسابی لغزنده کَرده...

قُلُمبِه سُلُبمِه به سیســِت نمیخوره تو بایَد توپَمو بگیــری دَستت تُلُمبِه بزنی...

پَنچشَنبِه شَبِه داد بِزَن تو گُوشَم...

ببیــن باره آخَرِه میگــَم،نَکُن بازی بَد رو شرُوع..

باز در انتظار تواَم...

/ 4 نظر / 22 بازدید
یکتا

سلام خوبی؟ پروفایلم قابل برگشت هست...؟ اگه آره ... لطف میکنی بک بشه Zenon اسم پروفایلم بود

یکتا

یادها فراموش نخواهند شد، حتی به اجبار و دوستی ها ماندنی هستند، حتی با سکوت ... * ...!

محب ولایت

موج‌ ز خود رفته‌ رفت ساحل‌ افتاده‌ ماند اين‌، تن‌ فرسوده‌ را، پاي‌ به‌ دامن‌ كشيد و آن‌ سر آسوده‌ را، سوی‌ افق ‌ها كشاند ٱ ساحل‌ تنها، به‌ درد در پی‌ او ناله‌ كرد موج‌ سبكبال‌ من‌، بی ‌خبر از حال‌ من‌، پای‌ تو در بند نيست بر سر دوشت‌، چو من‌، كوه‌ دماوند نيست‌ هستم‌ اگر می ‌روم خوش‌تر ازين‌ پند نيست. بسته‌ به‌ زنجير را ليك‌ خوش‌آيند نيست. ناله‌ خاموش‌ او، در دلم‌ آتش‌ فكند رفتن‌؟ ماندن‌؟ كدام‌؟ ای‌ دل‌ انديشمند؟ گفت‌: به‌ پايان‌ راه‌، هر دو به‌ هم‌ می ‌رسند عمر گذر كرده‌ را غرق‌ تماشا شدم سينه ‌كشان‌ همچو موج‌، راهی‌ دريا شدم هستم‌ اگر می ‌روم‌، گفتم‌ و رفتم‌ چو باد تن‌، همه‌ شوق‌ و اميد، جان‌ همه‌ آوا شدم بس‌ به‌ فراز و نشيب‌، رفتم‌ و بازآمدم‌، ز آن‌ همه‌ رفتن‌ چه‌ سود؟ خشت‌ به‌ دريا زدم‌ شوق‌ در آمد ز پای‌، پای‌ در آمد به‌ سنگ و آن‌ نفس‌ گرم‌ تاز، در خم‌ و پيچ‌ درنگ اكنون‌، ديگر، دريغ‌، تن‌ به‌ قضا داده‌ است موج‌ ز خود رفته‌ بود، ساحل‌ افتاده‌ است