امروز

امروز برای لحظاتی از میان چِشمانَم جُز سیاهـی در زندگــی چیزی نگذشت...



امروز برای لحظاتــی خود را جایگزین افرادی کردم که شاید در زندگیشان نــآن برای خوردن نباشد...



چه برسد به آبی گَرم برای حـمامی چون همسانانَم...



لباس هایشان  گُشاد و بر تنشان زار میزد چرا که هزاران هزار بار دوخته و بعد از خود به نفراتی بعد میرسید...



با دمپایی پاره ای که پاره تر از کفش هایشان بود...



تو در این فصل،آستین کوتاه خود را بزرگ و بزرگ تر میکنی و با خالکــوبی جلب توجه و آن با لباس زمستانیَش...



منَ و امثال مَن در ماشین آنچنانیمان کُولر روشن کرده ایم و او در آفتاب مشغول کارگری برای لقمه ای نان...



او دوچرخه ی شانزده ای که از پدرش به برادر هایش رسیده است را با دوستانَش تقسیم میکند و ما ارث پدریــمان را تقسیم میکنیم....



همسَر تو هَر روز لبانَش قِرمز و آبی و سَبز میشود و او سیبیــل میگذارد...



مَن و تو زندگــی میکنیــم و زندگــی از آنان میگذرد...



خانه هایمان بزرگ و لوکــس میشود برای سه نفر جمعیــت و آنان در یک خانه کوچک دور هم لقمه ای گُرسنگــی میخورند...



تو بر دختــر همسایــه نَظر داری و او بر دختر همسایه غیـــرت...



او با جُک های قدیــمی میخندد و تو به آنان میخندی،او کسی را که دوست دارد،دوست دارد امــّا دوس داشتن همه چیز نیست،ولی برای تو دوس داشتَن تَخــتیست دو نفره...



امروز دیدم،کودک،نونهال،نوجوان و جوانانی که دچار فقر در زندگیشان بودند...




▌║█║▌█▌║█║▌█▌║█║▌█

Copyright©2015KinG Omid


هزاران خَط میشه نوشت امّا کَم گویی و کامل گویی بهتر از اضافه گوییِ،این داستان ادامه دارد...عکــس:مَرگ بر مَرگ...

مَن مینویسَم،تو با هزاران بار خواندن درک کُن..

نمیخوام جبهه بگیرَم،ولی تو جَنگیــم...

از بغض نوشتَم خُودکار گریه کرد...

میدونَم گُذشته آب از سَر...

اینجــا با پُول میتوان بی نقص زندگــی کَرد،امّا به چِه قیمتی...

پارسال دوس،امسال چی؟هیچــی!

مـَن زندگیـــم رو جَمَع کَردَم بردَم زیر رادیکال....

میگَن باید به جوان ها انگیزه بدی،اینجام تا به شما انگیزه بدم...

بجایی رسیدَم سایه اَم ازَم کشید خودشو بالا و بعدش دَر رفت...

گــاهــی وقتا بایَد پرواز کَرد...

خُون دِل میخوریــم و سرطان ریه میکشیــم...

قلاده به گَردَن شده گُرگ گَله...

تو این دور زمونه بین شیطان و فرشته،بچه تولیــد شده...

سَگ هایی که پارس میکنند،خَبر بدی را میرسانند....

منُ و زندگیــم دقایق تلف شده پَس...

بخوابـَم منم مثِه هشتاد و هَشت،میلیون نَفر...

بهونه نیار کِه چِرته حَرفِت،خیلی فاصلِه اس میان عَمَل و فِکرت...

گَمان و حَدس،نزَن که فاجعه اس...

میگَن سه شنبه تَعطیلِ مثل آخرهفته اَس...

تو مَعنی سکوتَم رو نمیفهمــی حتماً باید فریاد بزنم؟

وَجَب به وَجَب از زندگیــم پوچی حاصل شُد...

اونایی که دنبال داستان میگرَدن مَن و تیــغ و این خون قرمز،بنویس قِصه...

اِنگار نه انگار زندگیــم نفرین شده...

سر خط دیوونه کننده اس طرز فکرم...

شایــد شکسپیــر نباشَم،امّا میتونَم با جُملاتَم رو بعضیا تاثیر بذارم...

برای لبخند زدن کافیــست به لحظات خوبی که در زندگیمان بوده است بنگرید...

تو فِکر تغییر بودَم،همه گُفتن بَدِه،نَکُن خوبی،نداره عاقبت...

وَقتی میخوای مَنُو خورد کُنی،نیازی به بهونه نیست...

برنده کَسیــه که دُرست فکر میکنه...

بخشیدَنت برای مَن کافیست....

از شما دعوت به احترام گذاشتن به یکدیگر میکنم...

امروز چند لحظه برای آمدَنَت به زندگیِ دیگران کاری نداشتَم...

/ 1 نظر / 16 بازدید