جمع

کــآش زنده بود،کــآش هنوز جمع بودیــم...!



کودکــیَم چنین بود تا زمانی که آن زنده بود...!



یادش بخیر،حال فقط خاطره ای بیش نیست...



آخرین سالی که جمعمان کرد کلاس چهارم دبستان بودم...



مــآدرَم آمد و اجازه اَم را از معلم مدرسه ام گرفت،بعد از آن به مدرسه خواهرم رفتیــم و اجازه آن هم گرفتیـم...!



پـِدَرَم داخل ماشیـن در مدرسه منتظرمان بود...



یـآدش بخیــر چه برفی آمده بود،رسـم مان بر ایـن بود...



ظهـر تمامی اعضای خانواده در خانه ی پدر بزرگ جمع میشدیـم و خود را برای مراسم شب آماده میکردیم...



ما که بچه بودیم و تنها وظیفه مان بهم ریختن کار  بزرگتران بود،در بعضی مواقع هم نان میخریدم...!



یـآدم می آیـَد که هر سال پدر بزرگم وسایل را از قبل برای مادر بزرگم تهیه میکرد و آن هم به دخترانش میگفت چه باید بکنند!



مطابق هر سال برای شام غذایمان کوفته قلقلـی بود یادش بخیر با دست های خودش آنان را به زبان عامیانه گُل میگرفت...



قبل از مراسم شام،دور هم همه میخندیدیم و میرقصیـدیم،حال وقتش رسیده بود که سفره را بچینیم...



سـَر سفره پدر بزرگ دعایی میکرد و ما هم آمین گویان به سمت کشیدن غذا پیش میرفتیم...



غذا را که خوردیم،سفره هم جمع شد حال وقت خواندن چند بیــت از حضرت بود...



چه فال هایی از همان موقع ها بود که علاقه خاصی به آن حضرت پیدا کردم شعر هایش حسابی به دلمان مینشست...



همه چیز کنار دستمان بود،از میـوه گرفته تا تُخمـِه و آجیـل و...



آخریــن هندوانه ای که برایمان قـآرچ کرد حِسابی شیرین بود...



چه انار هایی ترشی و چه لحظات شیرینی...



بزرگ تر ها به جوان تر ها از خاطره هایشان میگفتند،از آشناییشان با همسرانشان و ....



حال وقت خواندن آواز بود،هرکسی هرچه بلد بود میخواند و هرکسی نمیخواند حداقل دست میزد...



شب موقعـی که همه ی ظرف ها رو جمع کردن و شستند و تمیز کردن اتاق رو،مــادر بزرگم چنین گفت...



بعد از مـَن دیگـــر کنار هم جمع نخواهــید شد...



▌║█║▌█▌║█║▌█▌║█║▌█

Copyright©2014KinG Omid



امیـدوارم شب طولانیـتون تلخ نباشه،متن بر اساس واقعیـت،طولانی تر از این میشد نوشت،خلاصه کردم،حالا میفهمم چی میگفت،بعد از رفتنش هنوز که هنوزِ جمع نشدیم!بزرگ تر ها نعمتی هستند،درکشان کنیم ترکشان نکنیم،بعضی از مراسمات باید نسل به نسل بچرخه امّا امیدوارم تو این چرخش از حقایقش کم نشه.طراحـی(چند تا دیگه عکس گرفته بودم اما نظرم عوض شد به طراحی وقت زیادی صرفش کردم تا به معیار مد نظرم برسه):شب یلدا خانواده ایرانـی

مَعِذَرت نباس بخوام،چون آدَم رُکــی هَستَم...

چِرا سَردی سَرد است،ولی گَرمی سَرد نیست...!

دَردِ دِل نَکُن با هَرکَسی...

زِشته این همه سوژه واسه خنده...

سری بــَعـدی ببینَمِت چُوپ لا چَرخِت...

آب زیرکاه شُدی رَفت...

بگیـــرَم دَستتو تا گَند های بیشتری بزنی...

از چِشم هام باید میخوندی یه سری حرف هارو...

به تُخــُس بودَنَم شَک نَکُنی لَحظه ای اَصلاً...

تو خونه ها پُرِه قِصه اَس...

این روزا هم میگذره،تموم میشه اینام پَس...

هــیس،جــیــک نَزَن،درد تجــآوز رو بِچِش،این بار به مغزت...

زندگیـــت مخــفی شده تو بالِشت...

باشه بدو برو پــی کارِت...

دِلِت واسَم تَنَگ میشُد،زُود زُود،حالا چــی...

تو یه مهره سوخــته ای که دَست همه چرخیدی...

رَفتار کَردَم باهات عیــن نخالِه...

روشَن شُد سیگــار،مِثه اینکه تحملش رو نداشتی...

دِلَم از اون دُنیــآ پُره چون دیدمش...

بَیـات شُده حَرفات مِثه نُون...

آروم میمیــرَم،تا اون دُنـیا رو زودتر از بعقیــه ببینَم...

قَسَم نَده،اهمیــت نمیدَم...

همه جا ساکِته،فقط دیــوار حَرف میزنه...

ببیـــنَم وَقت داری واست کُلی حَرف دارَم بِگَم...

گِلایـــه بیجــا نَکُن که گِلایه میاره...

تا بُود فلسطیـــن،الان از کجا بِگـَم بهتره ایــران...

تو به مَن گیــر میدادی،خودت لَوَند بودی...

بار اَوّل گُفتَم نَکُن،دادی بِش...

بِدِه گُوش خوب با دِقت حرفــآم...

شیــریـــنی زندگــی بهم مَزه نداد اندازه تَلخیــش...

زندگی کردنم فقط واسه لحظاتی خنده اَس...

ایـنبار انتظارت را میخواهم روزانه دَرد بِکشَم...

/ 1 نظر / 23 بازدید
m

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااای خیییییییییییییییییییییلی باحاله