کلاغ

داستــآن مَن از جــآیی شروع شُد که توی هیچ جایی،جــایی برای مَن نبود...!



نه توی جَنگَل،نه توی قِصه ها،نه همراه جادوگَرا...



بعضــی وقتا یه زَمیــن کشاورزی بود،میرفتَم اونجا و با یه آدم که فقط ایستاده بود سَر میزدَم...



مینشستَم روی دَستِش،به چِشم هاش دَست میزدَم...



به کُلاهِش نُوک میزدَم...



بهــتر بگَم تنهــآ دوستَم به گُفته انسان ها مَترسَک بود...



از خُودَم بهتون میگَم تا بیشتر با مَن آشنا شیـــد!



لباسَم مثل شوالیه ها سیاه...



رَنگ چِشم هام متغیــر قرمز به مشــکی...



وقتی میخوام اعلام حضور کنَم،قار،قار میکنَم...!



خونه اَم،توی درخت های بلند و بیشتر خُشک...



تنهــآ زندگی میکنَم،ولی خانوادگی زمستان ها کُوچ میکنیم...



خلاصه اینکه اوایل که به دنیا اومدَم دنیا برام جای عجیبی بود و فقط بدنبال دوست بودم...



توی جنگل که رفتم،هیچ موجود زنده ای باهام دوست نشُد،نمیدونَم شاید بخاطر رَنگ بدَنم بود...



توی قِصه ها رفتَم،هیچ وقت به خونه اَم نرسیدَم...



با جادوگرا خواستَم زندگی کنَم،ازَم کارایی که دوست نداشتَم انجام بدَم میخواستَم و اگه نمیخواستم انجام بدَم منو به یه موجود زنده دیگه ای تبدیل میکردن...



با انسان ها خواستَم زندگی کنَم،جُلوم میگفتن خوشگله،چِشماشُو،تو جمع خودشون میگفتن،شومِه،بد میاره...



بالاخره یک روز همین طوری که داشتَم پرواز میکردم،زمین کشاورزی رو دیدم که یکی مثل من تنها ایستاده اونجا....



به سرعت رفتَم پیشش،و خودَم رو این طوری معرفی کَردَم و باهاش دوست شُدَم...



آقای کلاغ هستم،از آشناییتون خوشبختم،با من دوست میشید؟

 

▌║█║▌█▌║█║▌█▌║█║▌█

Copyright©2015KinG Omid


مگه کسایی که با ما چه از لحاظ رنگ و یا مشکل های جِسمی متفاوت هستند،زندگی نباید بکنند؟نژاد پرستی،آشنایی با زندگی کلاغ،عکــس:حقیقت نه به رنگ است و نه بُوی...

خُدا شَخصِه؟خـُدا کُجاست؟میگــَن حَقِ...

حَرف از قُومیــَت نیســـت،جِنسیــَتَم بیخیــال،اِنسان تموم شُد...

دو چیـــز دَست خُودَم آدَم نیست،به دنُیا آمدَن و رَفَتن،نه حَرف از دادَن نیست...

یاد گِرفتَم نیمه خالی لیوان زیاد مهم نیست،پَرنده تو قَفَس باشه مهم نیست...

به عالَم و آدَم باج دادی که یجــآیی اِسمــتو ببَرَن...

یه مُدَت میگُفتــی بِگَم بِگَم،الان گُوش کُن من میخوام بِگَم...

همه دُکترَن مُهندِس،منَم که اُسکـُولَم پُر از تـِز...

تُو کَرده میـــشی،بَرنده نمیشـــی...

هیــچ وقت برای شُروع کَردَن دیــر نیست...

هَرکـــی خواست بمُونه،کاری کَردیـــن دَر بِره،بعدَم بگیــد رشوه خوارِه...

تو دیپـلُم رَدی هَم نیســتی،اَدا در نیار...

مَن دَم نَزدَم از راه حَل،دُنبال ایده نیستَم با کُلی فِکر بَد...

هَرچـــی میگــَردی پیداش نمیکــُنی،لابُد تو خودِت گُمِش کَردی،خدارو میگــَم،مـَن میشناسـَمِش...

چَشم هاتو ببنـَد،به خودِت بگــو،شـُکر برای همه چیز...

دِلت میخواد بخُوری کَباب،مــَنَم دِلَم شده کَباب...!

اَهَمیّت میدَن به طرز فِکرِت آدمــآ،درست فکر کُن...

یه چَرخ بِزن تو شهــر میبیـــنی،پُولَکــی،میخورَن قند پَهلو...

نه تو قاضی نیســـت،قضاوَت نَکُن...

صَبر کَردَم،تا اَیُوب شُدَم...

بِگــُو مَریضــی،بُگو دروغ غَریــزی...

وقــتی آینده رو میبیــنی،یعنــی ذهن خلاقـی داری...

بَدَن کِراکــی هارو دیدی؟به تو شَرف داره...

یه بُمب،هزاران تَرکِش داره...

اینجــآ میهــَن،فقط اِسم بستنــیه،نه کِشور...

راه مُستقیــمی که میگــی بُن بَستِ...

جیـــبِ خالــی،می ارزه به پُز جناب عالی...

دُنبال جَنگــی،بازی با کَلَمِه کَمِه؟

اِدامـِه میــدی به خــالی بافــی...

مُهِم اینه بَعد از زمیــن خُوردَن بُلند شی رو پات وایستــی...

زَمــآن کَم داری واسه ابراز علاقه...

از شمـآ دعــوت میکنَم به تحقیــق در رابطه با قــَند و شکر قهـوه ای...

برای آمــدَنَت زمانــی باقی نیســـت...

/ 6 نظر / 36 بازدید
m

ادما قدر اونی رو که دارند نمی دونند

m

[ناراحت][گریه][گریه][گریه]

m

!!! شما عجیب قشنگ مینویسی و قشنگم عجیب مینویسی... نوشته هات خییییلی حرف داره توش.. نمیشه از خوندش بگذره آدم جوری که آپ شدنشو هی باید چک کنه.. هنوزم تعجب می کنم.....................................! برقرار باشید و مانا..

m

[دست][دست][دست]

REZA

مثل همیشه عالی مرسی امید جان دمت گرمو دلت خوش باد[گل]

m

[لبخند][گل]