خاطره

چَندی پـیش سَفَر بودَم...



سَفری خاطره انگیــز،سفَری درس آموز...



سفری برای شناختن همسفران...



سفری برای دیدن دوستان...



سفری برای دِلَم...



دِلی که گرفته،دِلی که درگیــر همه چیز بود،جُز اصل....



دلی که برای همه دل بود و برای خود سنگ...



دِلی که سیاهـی آن را در خود گرفتار کرده بود...



دِلی که ترجیـحاً فقط نامش دِل بود...



نیاز به چند تلنگر داشتم،زده شد،شاید به خود آمده بودَم...



شایــَد...



نمیدانَم از کجا سفر خود را شروع کنم و چگونه آن را به پایان برسانم....



خاطره هایش زیاد است امّا بنظر خاطره اصلی این است...



ساعـت چـهار صبح،ایستگاه راه آهن مشهد...



خیابان های خالی از آدمـی...



در انتظار خودرویی برای رساندن خود به اقامتگاه...



ساعت چهـار و چهل دقیقه،اقامتگاه محل اسکان...



حدود هفت دقیقه با حرم فاصله...



از خستگـی که بگذریم،دوش آب گرم حسابی سرحالم کرد



ساعت پـنج صبح،نزدیک اذان صبح...



خیابان های نزدیک حرم در حال جنب و جوش برای گذراندن زندگی...



بعد از مدت ها اولین دیدار با حرم....



اولین جمله ای که در ذهنم گذشت:یه سلام میدَم با حسرت....!



چند دقیقه قبل از ورود به صحن ایستادن و فقط نگاه کردن و فکر کردن...



صدای اذان بلند شد،فرش ها در حال پهن شدن،همانجا نماز را خواندم...



بعد از نماز اجازه ورود را گرفتم...



چند قدم جلو تر سقا خانه بود...



حس عجبی داشتم وقتی وارد شدم انگار ضربان قلبم کندتر از قبل شده بود...



آرام شده بودم...



بعد از مدت ها با دیدن ضریح اشک از چشمان سرآزیر شد...



گوشه ای نشستم،فقط و فقط مرور میکردم بعضی چیز هارا،انقدر فکر کردم که خستگـی از یادم رفته بود و داشتن اذان ظهر را میگفتند...



بعد از نماز و زیارت،به سمت اقامتگاه رفتم و در راه همچنان در حال فکر کردن بودم...



شـایَد...!



شاید خاطره اَم،خاطره ای خاطره انگیز بود...



▌║█║▌█▌║█║▌█▌║█║▌█

Copyright©2014KinG Omid

 


تسلیـت،خودت که میدونی حتی اگه کربلا باشم یه گوشه از دلم میگه قربون پنجره فولاد حرمت،خودت که بهتر میدونی هیچ جایی مثه زیر زمین حرمت واسه من یکی نمیشه...عکس ها(سایز اصلی کلیک روی عکس):اگر دلت لرزید زیر لب نامم را ببر...

هَمِه شُدیــم انیشتَین،با مغز پُوچ...

تو با هَمِه،مَن با چند تا رفیقـَم...

چـِه زوری به فِلانُ فِلان جات میاد وَقتی همیشه ازَت سَرتَرَم...!

ایــــنجـــآ جـــایی برای مُردَن اَست...!

تو از سکوتَـَمم میــترسی،مخصوصاً الان که رسیدی سر دو راهـی...

حالا که سَرُو تَراشیــدی،خُوب بتراش...

با تو بودَن نابودی را برایَم حاصل کرد...

تَنها رفتــی،منم تنها موندَم...

واژه هایی که تکرارشان خودشان میشوند....

همه مالا انقدر میشَن دست مالی!!

چـِه بی پَروا،زدی به راه...

مَن ایـــن روز ها رو از قبل دیدَم بازَم...

خودمان را پُشت ظاهِر آراستئمان پنهان کرده ایم...

بهـِت گُفتِه بودَم پَشیمون میشــی...

بیابون پُر آب و جَنَگل خُشک...

این همه منطقـی فکر کردم کـِه چــی...!

روزِگــار میگــذَرِه با حَسرَت و دَرد...

به امید روزایی که دهَنَم همچنان بَستِه اَس...

حرف حق نزن،وگرنه خنجر میخوری از پُشت...

تــآریـــخ گَشتِه جــَعل...

دَستای خودَمو محکَم میگیرَم...

بِسُوزه جَنَگل شاید کَسی کاری کَرد...!

در آسمــآن هم یافت نمیشَوی...

آتیش بِزَن زندگیــی که با مال مَردُم ساختی...

ایــن همه دروغ،آخَرِش که چـی...

خِدمَت مَزَخرف سربازی...

به خنده هایی از جِنس دَرد نَخند...

بَرق سِه فاز جُلُو فازِت کم میاره...!

میخواستَم از سَر بازِت کُنَم...

نَکُنِه پُولی شُدی میخَرَنِت...

ایــن روز هَم دَرد انتظارَت را حِس کَردَم...

/ 2 نظر / 11 بازدید