تکرار

میدونی حداقل الان آروم تر از قبل شُدَم...



قَبلاً استرس اینو داشتم که نکنه همه چی بینمون خراب شه،نکنه چِشم باز کنَم دیگه نباشه،نکنه دَرد داشته باشه بهم نگفته باشه....



از اون استرس هایی که حداقل یک بار تجربه اش کردیم،اگر هم نکردین ایرادی نداره قطعاً توی آینده تجربه اش میکنید!



امّا الان ساعت چهار یا پنج صُبح توی یه خیابون خلوت،انقدر به ماشین گاز میدم و صدای موزیکَم رو بلند میکنمُ با خودم کیف میکنم که نگو و نَپُرس...


 

امّا یهو یه جایی ماشین شروع میکنه به ترمز خُشک گرفتن منم بی اراده سَرمو میبرم بین دوتا دستم روی فرمون...



چِشم که باز میکنم توی محل کارم پُشت میز نشستم و دارم به کارها رسیدگی میکنم،نمیدونم چِرا امّا ورقی که زیر دَستمه خَط خَطیه...



قبلاً ساعت تنظیم میکردم برا ناهار دیر نَکُنم،امّا الان فرق نمیکنه،رستوران درجه چند باشه من روی کدوم صندلی نشسته باشم اصلاً ساعت چند برم ناهار بخورم هم مهم نیست!



قبلاً به این فکر میکردم که هر بار یه کافه جدید،یه پارک جدید،امّا الان فرق نمیکنه دمه غروب ها فقط یه صندلی باشه که بتونم روش بشینم و به اُفق های دور دست خیره شمُ به رفت و آمد ها توجه کنم...



شب توی خونه فرق نمیکنه پُشت کدوم پنجره یا کدوم خواننده کلاسیک صداش بیاد،اصلاً شام داشته باشم بخورَم،یا تختی باشه که روش دراز بِکِشم،یا فیلمی داشته باشه که ببینم...



امّا الان بهتره برم یه دُوش آب سَرد بگیـرَم،اونقدر سرد که حـتی یَخ بزنه قَلبَم...



چرا بی تحرک زیر دوش وایسادم؟دارم به چی فکر میکنم؟مگه نباید الان نمیدونم شامپُویی،لیـفی بزنم؟



چرا دارم میرم بیرون از خونه،چرا سوار ماشین شُدم،چرا موزیک گوش میدم،چرا همه چیز داره دوباره تکرار میشه.



▌║█║▌█▌║█║▌█▌║█║▌█

Copyright©2017KinG Omid

میتونسـتی با صدات منو خواب کـُنی،میتونستی همه چیز رو غیر قابل تکرار کـُنی.عکـس:ادامه دار ولی بی هدف.

مَغزَم دَرد میکُنه هَنُوز واسه نِوشتَن...

هَفت تیـر رو گُذاشت روی سَرَمُ،بَنگ بَنگ!خوبیش این بود آشنا بود...

بیا از اوّل شروع کنیـم،بدون هیچ اشتباهی...

بیاین برگردیم به دنیایی که همه چیز ساده بود!

کَفشی رو به پات کُن که مسیر رو بَلَد باشه،نه بزرگ تر،نه کوچیک تر...

آن رَد پـآ در طُوفانـی از شِـن مَحو شُد!

بیشتر از هرچیزی غَرق شُدَم توی نَبودَن...

کاش خواب بودَم و بعد از یک عُمر از خواب میپریدَم،کودَک...

از جُمله مَحالات مُمکِن،تفهیم کردن یه سری افراد نفَهمه...

اِمشَب باران نمی آمَد،امّا مَن آسمان را پُر از ابر کِشیـدَم...

ازَم میخوان بیخیال گُذشته شَم،بچسبم به آینده،لابد خودشون همین کارو کردن!

امرُوز بیشتر از دیروز لبخند بزن،کسی متوجه دَردات نمیشه...

طُوفانی در راه است که شهر را نابود میکند...

نِشَستـی رو قَبری که خیلی وَقته دیگه توُش حَتی استخون هَم نیـست...

تُو هَمان سیـب بـُودی که مَن طَعم جَهنَم را برایَش چشیـدَم...

آدم هایی که شبیه دیوونه ان رو همه جا میتونی پیدا کنی،بیشتر توی اداره های دولتی!

گَرم بود و ندیدم خُورشید هم گریه میکند!

زندگی را در نیازمَندی ها میگَردیم و صَفحه حَوادث پُر تر از همیشه...

انقدری سُوژه دارم واسه نوشتن نمیدونم از کجا شروع کنم!

مـآهی سُرخ کوُچَک تُنگ،از دَریا میتَرسَد...

این خُونه خیلی وَقتِه خَراب شُده رو سَرم...

توام که نامردی نَکردی و با هیچ آدمی جز مَن زیر بارون راه نرفتـی...

با رفتن من خیلی چیزا بهتر میشه،خیلی چیزا بدتر...

یه صِدای آشنا میـآد،صِدای تو کِنار هَمسَر آینده اته...

آرام قَدَم بَردار،تمامی دیوار های این خانه خوابند...

خَسته نَشُدی از زیرُ و رو کشیدن واسَم؟

تو مـآدر دُوم مَن بـُودی،همه چیز را میدانستی از مَن،نِوشته های گاه و بی گاه مَن...

هَرچی راه بود رو به روت بَستَن؟راه خودت رو بساز...

به مُوهایَش چَنَگ میزدَم،چه موزیک دلنوازی...

دَستانَت را باز کُن،کَمـی بیشــتر،میخواهَم خُدا را بغل کنـی...

مـآ زِ خـآکِـم وَز خـآک هَم نیز کَمتـریم...

شَب و مَردی که هیـچ وَقت به تو نمیرسیــد...

گُفت نمیتونی عَوض شی،هنوز چِشماشو باز نَکَرده بودتا پِلک زد،عوض شُدَم...

/ 0 نظر / 48 بازدید