مشکل

وقــتی پدرش فوت شد،زندگی کردن براشون سخت بود...



سالی که پدرش در گذشت حدوداً پانزده سال داشت....



اون موند و مادر و خواهر های کوچیکش...



باید تصمیم میگرفت که میخواد کار کنه یا درس بخونه...



سال اول تصمیم گرفت درس بخونه،تا اینکه خواستگار سن بالایی برای یکی از خواهرهاش اومد...



با توجه به شرایط زندگی که داشتن مادرشون قبول کرد که یکی از دختراش با اون خواستگار سن بالا ازدواج کنه....



از اینا بگذریم که اونی که اومده بود خواستگاری یه دختر چهارده ساله همسر خودش فوت شده بود و یکی رو میخواست که بچه های خودش رو بزرگ کنه...



پسر که سخت بود براش تحمل چنین اتفاقی تصمیم گرفت که کار کنه،امّا خوب پول زیادی نداشت یا بهتر بگم پول نداشت...



روزای اول سر چهار راه ها می ایستاد و آدامس میفروخت،درآمدی نداشت...



تصمیم گرفت علاوه بر آدامس ،دستمال کاغذی هم بفروشه...



پشت چراغ قرمز هر روز و هر روز تکرار میشد...



یه روز که رفت خونه،صدای گریه های مادرش رو شنید که به خواهرش که ازدواج کرده پشت تلفن میگه حق نداری برگردی باید باهاش بسازی....



تا اینکه یه نفر پیدا شد،به پسر پیشنهاد داد برای اون کار کنه پسر که نمیدونست قراره چیکار کنه بخاطر پولی که اون نفر میخواست بهش بده قبول کرد تا براش کار کنه....



روزای اوّل آدم های که سنشون حداقل یک و نیم برابر خود پسر بچه بودن بهش مراجعه میکردن برای گرفتن مواد...



پسر بچه که از پولی که میگرفت راضی بود،فشار کاری خودش رو دوبرابر کرده بود تا بیشتر پول گیرش بیاد...



سن پسر بچه که داشت بیشتر میشد،یواش یواش خودش مواد ها رو به افراد میرسوند و بابت رسوندنش پول میگرفت...



بعد از گذشت یه مدت که تقریباً دیگه همه چی دست پسر بچه اومده بود و تازه داشت یاد میگرفت چطوری باید مواد هاش رو بفروشه...



پلیس تو یکی از پارک ها دستگیرش کرد و زندگی که پر از مشکل بود پر دردسر تر از قبل شد...


▌║█║▌█▌║█║▌█▌║█║▌█

Copyright©2015KinG Omid


این جور مسائل خیلی جای بحث داره،خیلی جای تفکر داره،بعضی وقتا انسان از گفتن خیلی واژه ها میترسه...ادیت عکس:از دست دادن

یه سِکه میندازَمُ و مُوزیک مورد علاقه اَم پَخش میشه...

سالیــآن است،که با چِشمان بَسته راه میــرویــم و به زمیــن خورده ایم...

اگَر عاقل بودن به ظاهــر باشه،پس همه خودشون رو به نفهمــی زدن....

هــوا آنقدر آلوده اَست که نیازی به بُمب نیست...

چِشمانَت پُر از حَرف هاییست که نمیتوان به زبان آورد...

سیگـــاری که گـآهی اوقات بهترین دوستَم بود،ترک شد...

تو مثال سیبــی هَستــی که گَندیده...

از سیـــنما،تا دزدی...!

امسال برای دیگــران میخوانَم،نه خودَم...

هَنُوز دِلَم برای لحظه هایی تَنَگ میشه...

چَشم هایَم را بر روی قوانین بسته اَم،و لبانَت را بوسه میزنم...

نتیجــه سال ها تلاش یک شَبِه به باد رفت...

یــِک اِستکــآن چــآیی مــآدرَم،زندگــی میبخشَد به مَن...

شَب و روز در زندگــیَم سالیان است که برعکس شده...

سَوار بَر ماشیـــن حَرف هایَم شُو،تا بهتر ببیــنی دیدنی هارا...

مُهِم شُدِه یَمَن،از یاد رفتِه اتفاق های بهَمَن...

پَرواز از رویا هایَت تا حَقیقت...

مَن برای زندگــی کَردَن بارهــا متولد شده اَم...

از بُغض تا خنده پُل بزن...

جــآهایی که بی عَقـلی میکنَم،زندگــی مَزه میده...

تو زندگــیم کَم نبوده تابلوی ایست...

مِثل پـآرو زَدَن خلاف جَهَت در،دریا،انـرژی تلف نکن...

با دو تیــله سَبز،چِشمانَم دُنیا را میبینَم...

اِحســـاس میکــنَم،پیــران،جوان گشته اند...

تو تَعبیــر میشَوی در بی خوابـی های هَر شَب مَن...

بُوی عَطر مَردانه میدَهَد لِباس زَنانه اَت...

همچـنان خداوند میبیــنَد...

هَوس یا عِشق مسئله این نیست...

مَنطِق مَن به منطق تو ربط پیدا میکنه...

میـــدونَم حَرفام ذِهنِت رو مَشغول کرده...

برنامه ریــزی برای بهــتر بودن...

از شما دعوت به دوست بودن میکنَم...

انــتظــار واژه ای شِش حرف بزرگیست....

/ 0 نظر / 17 بازدید