همســرم

سینه ام رو سپر کردم و رو به مادرم خواستم بگم که دیدم سینه ام دیگه سپر نیست!



مــآدرم گفت بگو پسرم،دیدم پیشونیم خیس از عَرقِ و دارم به خودم میپیچم از بس که خجالت کشیدم سُرخ شُدم...!



سرمو انداختم پایین و گفتم مادر فکر کنم وقتشه...



چی پسرم چی وقتشه؟



نمیدونم چطوری بگمش،یه نفس عمیق،بگو پسرم راحت باش،به من نگی به کی میخوای بگی؟



مادر فکر کنم باید برام آستین بالا بزنی...



همیـن؟باشه پسرم،با پدرت در میون میذارم...



شب که شد،وقتی پدرم اومد  سر سفره شام،نگام کرد و با لبخند گفت میبینم که پشت لبات سبز شده،خانوم مثل اینکه وقتشه...



آروم خودمو جمعو جور کردم دیگه خجالت نمیکشیدم،احساس میکردم سبک شدم از اینکه حرف دلم رو به زبون آورده بودم...



از اون روز به بعد مـآدرم از بین دختر های فامیل و محل بهم معرفی میکرد،پدرم از دخترای همکارهاش...



منم همه رو دونه دونه،رد میکردم!بالاخره یه روز پدرم برگشت گفت خب بگو ببینم طرف کیه؟



گفتم کی کیه؟گفت همونی که گلوت پیشش گیر کرده!



انگار حرف دلمو زد!آخــیش!چی بگم آخه...



پدر ببین،پسرم ، پدر ببین نداره،منم یک روز مثل تو این مسیر رو طی کردم!



حقیقتش یکیه وقتی دیدمش،دست و پام لرزید،ضربان قلبم بالا رفت،نمیدونم انگار ،انگار ، انگار عاشقش شدم!



خوبه پسرم خوب آدرسی چیزی ازشون داری؟میشناسیشون؟از زندگی تو چیزی میدونن؟دختره چی خودش میدونه این حرفارو؟



چطوری بگم،به دختره یه چیزایی گفتم...



خوبه پسرم باقیش رو بسپر به مـآدرت،من بهش همه چیز رو میگم...



چند روز گذشت تا اینکه مادرم صبح که خواب بیدار شدم بهم گفت واسه آخر هفته قرار گذاشتم بریم خواستگاری!!من گفتم نمیام مادر من که همه چیز رو به پدر گفتم!



گفت همونی که تو میخوای رو میگم،نمیایی دیگه؟یهو چشای خواب آلودم گرد شد و گفتم،چرا چرا کی؟



آخر هفته وقتی رفتیم واسه خواستگاری،نمیدونم استرس بود،اضطراب بود، چی بود،افتاده بود مثه خوره به جونم!



بلاخره حرف های اصلی زده شد!



آقا زاده چیکارس؟مهـندسی داره،امّا فعلا بیکاره!



یعنی حداقل تا چند وقت دیگه میره سرکار؟پس بیمه هم نیستن!



تضمینی که نمیتونیم بدیم ولی هرچی قسمت باشه،نخیر نیستن!



خونه که دارن؟چند وقت اول زندگیشون رو پیش ما زندگی میکنن تا وضعیت کاریش مشخص شه!



ماشیــن که دارن حداقل؟بله ماشین من ماشین پسرمم هست!



همینطوری که میبینید دختر من توی ناز و نعمت بزرگ شده!بنظر خوده شما پسرتون میتونه دختر من رو خوشبخت کنه؟



با شناختی که من از پسرم دارم،بله میتونه،بهتر نیست دختر و پسر خودشون با هم حرف بزنن جایی اینکه ما بجاشون تصمیم بگیریم؟!



دخترم دست برادر کوچیکت رو بگیر،مسیر اتاق خودت رو نشون آقازاده بده...



توی اتاق،سلام،سلام...



ببینید،من واقعاً فکر میکنم شما رو دوست دارم،ولی فکر نمیکنم با توجه به حرفای پدرتون فقط دوس داشتن من ملاک باشه!مگر اینکه شما نظرتون چیزی دیگه باشه!



منم مثل پدرم فکر میکنم،فکر میکنم با پول میشه زندگی بهتری رو ساخت،پس علاقه من به شما چی میشه؟



شما دو روز دیگه عاشق یکی دیگه میشید!ممنونم که ابراز علاقه منو به همین راحتی زیر پا میگذارید!



واقعا شما اینطوری فکر میکنید؟قسم میخورم یک روز حسرت اینکه چرا با من ازدواج نکردید رو میخورید!



آقای فلانی ممنون هستم که مارو پذیرفتید برای اینکه ساعتی در کنار خانواده محترمتون باشیم،متاسفانه دخترتون بنده رو قابل ندونستند،با اجازتون....



چند سال بعــد...



جناب مهندس از دفتر آقای ایکس تماس گرفتن میخواستن شما رو ملاقات کنن!به منشیم بگید اگر امروز در برنامه هام وقت دارم ایشون رو هم ملاقات میکنم....



خانوم منشی با همسرم تماس بگیرید بگید بچه هارو اماده کنن میرم دنبالشون میخوام چند ساعت با اونا باشم،چشم جناب رئیس...


▌║█║▌█▌║█║▌█▌║█║▌█

Copyright©2015KinG Omid


چرا انقدر سخت میگیریم؟از هر شکست میشه پیروزی آینده رو ساخت،عکـــس:نیاز به دخیــل نیست...

این زندگی خیلی خَرج داره،اماده باش خَرج کُنی...

تو میــتونی ثابت کُنی خودِت رو،تلاش کُن...

فقط احترام خودت رو نِگه دار،تا بهت توهین نَکُنَم....

اِنقـــدَر گِرونـــی هَست که وَقتی یه چیز ارزون میخــَری فِکر میکُنی بُردی...

اَگِه جــآی مَن بودی،چرا تو جای مَن نباشی؟

قَدیمــآ رو بنداز یادِت،همه چــی اَصلی بود،مخصوصاً معرفت...

میگـــَن مُرده،من میگم میرسه روزی واسه خودمون...!

از درخــت،میریزَد بَرگ،نزدیک اَست پاییز خَزان...

پیـــنه های دَستت را بایَد بوسیـــد...

ایـــن خُورشیـــد،ایــن هَم مـــآه،کدام را میتوانی ببیـــنی،خورشید یا که مــآه...

حــآلِت خُوبِه وَلی حــآل مَن خُوب نیســـت...!

این فَلسفه آدَماس،فرامُوش کارَن...

اِحســآس اَمنیـــت داری کِنارَم،اِنگــآر اف بی ایـــَم....

به مَن میــرسی،از مَنم رَد میشی،فقط صبر داشته باش...

مَگِه میشــه،خُدا رو با دَست نِشون داد؟

مَن مُرده اَم،امّا هنوز دارَم راه میــرَم...

شُده هَمِه زندگیـــم رو بِدَم،برای تُو میدَم...

روزی دو تا سیلی میزنَم به خودَم که سُرخ باشه صورتَم...

اَگِه گَنده اَشون تویی،کوچیکا از تو بزرگتر نشون دادن...

اون روز گُذشت،امروز گُذشت،فردایی شاید نَباشه...

دُنیـــآ بِهِــــت داده،خُوب ازَش استفاده کُن....

سه چــهار ساعَت جُلو آیـنه،بُرو بیـرون نشون بده اندامِت رو مِثه آینه...

زِندگیـــت سَگیـــه،خودِتَم که خَری،بازَم ایراد نداره دعا میکنَم برات عاقبَت بخیــری....

بــآید بدونی فقط پِدر مادرت نِگرانِت میشَن...

بِجُز چِشمان مَن،کَسی نبایَد ببیــنَد تورا...

راحــَت باش اصلاً خِجالَت نَکِش،تو مِثل یک مَرد سکوت کَردی...

برای اینکه بفهمــی دیوونه چیــه،دیوونگـــی کُن...

به چیــــت مینازی؟به رفیقــآی بَنگیـــت؟یا عِشقــآی رَنگیـــت...

امروزه ازدواج ها سخت شده است،اندکـــی راحت گیریــم...!

از شما دعوت به میهمــآنی رَفتن میکنــَم...

زمان آمدنت را دقیقه به دقیقه به خاطر میسپارَم...

/ 1 نظر / 26 بازدید