آسمان

عادت داشتم روزها ساعتی را به قدم زدن بگذرانم...



در طول روز انسان های گوناگونی میدیدم...



انسان هایی که شاید فقط تظاهر به انسان بودن میکردند...



انسان هایی که برای کمک کردن به هرکسی اوّل خودشان را میدیدند تا بزرگ جلوه کنند...



انسان هایی که در ساخت و ساز حرف نداشتند...



ولی کسی حق نداشت برای خودشان بسازد...



تا به یکدیگر میرسیدند دیگری را که از قبل میشناختند فراموش میکردند و به بد گویی از آن میپرداختند...



و هزاران انگ به آن میچسباندند،گویا خود بی گنه هستند...!



حال جالبتر از آن این بود که از ذهن خود هم نیز برای خراب کردن دیگران حسابی کار میکشیدند...



زیرا نمیتوانستند برتری کسی را نسبت به خود شاهد باشند...



آنان یکدیگر را تا سر حد مرگ دوس داشتند ولی فراموش کار بودند...!



یا به قولی وقتی خرشان از پل میگذشت تازه حقایق روشن میگشت...



حقایقی که در تاریکی زیر این همه دروغ خفه خان گرفته بود...!



حقایقی که وقتی بازگو میشد باورش سخت بود،زیرا که دروغ شیرین تر از راست بود....!



آنان وقتی از یکدیگر جدا میگشتند جدا نبودند زیرا که در خفا با کسانی دیگر هم بودند و مشغول بد گویی از همدیگر...



برای قدم زدن زیر این آسمان فقط کافیست چشمانت کور نباشد...!

 

▌║█║▌█▌║█║▌█▌║█║▌█

Copyright©2015KinG Omid


تو را برای لحظه ای میخواهند،لحظه ای که تو چشمانت را بسته ای به روی همه چیز،لحظه ای که یادت میرود هنجار چیست و ناهنجار به چه تعریفیست...عکس:این همان آسمانیست که بالای آن سیاهیســـت

یادت نره،من همون آدمیـــَم که بزرگت کرده...

دیگه فیلم بازی نَکُن حداقل جُلو مَن...

چُوب خوردَم،امّا فَلَک نشُدَم...

دَست دوستیـــم رو از پَنج نقطه مختلف شکستی...!

من باختَم از قَصد،تا تو فینال با هم باشیم...!

راســـتی شوهَرت چطوره،تَنگ بازی جُلو مَن...

چیزایی که خوبِ تا آخر خُوب نیست...

این روز ها فقط از مَرد بودَن عَرَقِش مونده!

تو که همه به اسمت قسم میخورَن،من تُفمم حرومت نمیکنم...

بخوام واسط رَجَز بخونَم که جِر میخوری احمق...

اون وقت که اشتباه کردی باس به روت نمیخندیدم...

ببیــن جِغله،تو رو کی جُز آدما حِساب کَرده،هی واسه مَن تز میدی

تو داستان دوس داری،منم داستان سرا...!

خودِت رو جلو جمع بیشتر از این خَراب نَکُن،مثه باقی تواَم برو...

پَنجــآ چَندی مثه اینکه هَفت...!

نِفریـــنت نمیکنَم،نه که بلد نباشَـَم،نه خودت میفهمــی یه روزی...

مِثه بُمبَم،هیــدروژِنــی...

میرسیـــدَم به هرکی میگفتَم اون خوبه،اگه این خوبه،پس بد بهتره!

تو دنبال تقدیــر،من میدونستم مارو از هم جدا میکرد...

فِکَر زِرَنگـــی،میبَری با نامَردی...

اُونی که مَن تُفِش کَردَم،با تُف مَن میچسبه به تو...!

تو مثه دستمال بودی واسم،دَست مال...!

از همه انتظار دارم،حــتی بهترین دُوست...!

اون آدم سابق رو امثال تو هزار بار کُشتَن...

انقد واسه من راست راست نگُو،که چَپ کَردی خودت!

باوَر نمیکَردَم که رَفــتی...

جالبه جُلو روم میخوای بَرادر باشی،پُشت سَرَم زن میشی...!

مـَعنــی مَرد بودَن رو از یه زَن یادگِرفتَم به نام مادر....!

تو قربونش برو،صَدَقش میاد...!

خوش حالَم میکنــی که انقــدر راجب مَن نَظَر میدی...

من دُنبال اُسکـــار روی فَرش قِرمِز...

اگِه یکی شاهِد باشِه بین ما،اون خُداست...

میفهمــی این سُکوتَم یه روز بِشکَنه به چه قیمتی تموم میشه...

امروز هم در یادَم بودی که گُذشت!

/ 2 نظر / 18 بازدید
دریا

وبلاگت خیلی خوشگله