بچــه

مَن،چند تا دوست صمیمی داشتم...



چند تا هم دوست داشتم...



همیشه تو مدرسه،منتظر روزی از هفته بودیم که ورزش داشتیم...



از شانس خوب منم اکثر معّلم ورزش ها منو میشناختن...



همیشه به عنوان سرگروه انتخاب میشدم تا تیـم بِکشَم برای فوتبال...



منم همیشه سعی میکردم ضعیف ترین تیم رو بکشم و به قول معروف با ضعیف ترین تیم برنده بشم....



یکی از دوستای صمیمیم همیشه تو تیمم بود...



با باقی بچه های کلاس که هر هفته بلاخره یکیشون به تیم من میومد یعنی اکثراً دوس داشتن توی تیم من باشن...



من و اون دوست صمیمیم با توجه به صمیمیتی که داشتیم تقریباً میشه گفت به کُل تیم زور میگفتیم مثلاً به زور این رو اون رو میفرستادیم دروازه...



خلاصه بگذریم...



قرار شد تیم منتخب کلاس برای مسابقات نیمه شعبان معرفی شه...



که طبق معمول من به عنوان سرگروه کلاسمون باید تیم میکشیدم...



منم که امکان نداشت تیمی بکشم که دوست صمیمیم توش نباشه،اسم پنج نفر از بچه ها رو تحویل معّلم ورزشمون دادم....



مسابقات شروع شده بود و با توجه به اینکه ما(همه بچه ها)عاشق کارتون فوتبالیستا بودیم مخصوصاً اون سکانس هایی از فیلم که میخواست تموم شه و تو هوا فیلم قطع میشد...



توی مسابقات مدرسمون اسم تیممون رو گذاشته بودیم فوتبالیستا...



بازی اوّل و دوم رو طوری بردیم که اصلاً کل کلاسمون فکر نمیکرد ما یه بازی هم ببریم...



بازی سوم هم توی پنالتی بردیم اون بازی یادمه دوست صمیمیم توی دروازه بود...



و امّا بازی چهارم و بازی آخر فینال مسابقات مدرسه...



دو تا گُل عقب بودیم،که منو دوستم با توجه به اینکه همیشه هم توی کوچه محلمون باهم فوتبال بازی میکردیم و هم اینکه زورمون به تیم حریف نمیرسید،با هم یه شوت دو نفره به سمت دروازه زدیم که از شانس خوب ما توپ گُل شد...



گُل دوم هم یکی از بچه ها زد،بازی کشید به پنالتی،اون بازی منو دوستم یکی در میون توی دروازه وایسادیم...



پنالتــی آخر تیم حریـف رو خوش بختانه خواستم بگیرم که رفت اوت،و ضربه دوست صمیمیم گُل شد و بازی رو بردیم...



یادش بخیــر،بچــه بودیم...



▌║█║▌█▌║█║▌█▌║█║▌█

Copyright©2015KinG Omid


بر اساس واقعیــت دوران دبستان زندگی شخصیم،هنوز زندگیمون تو کارتون ها خلاصه میشه؟عکس:تور والیبال مدرسه دوران دبستان...

چَرَندِه پَرنده،دَرندِه...

زیر نور خورشیـــد،زندگـیت شد زیبا...

همِه میخوان ماه رو لمس کُنن،تو ماه منَی...

تو کُجا بودی،وَقتی ماهــی،غذای کُوسه شد...

ادعا داری فقط واسه حقوق بَشَر...

خُدا را دوس داشته باش،حَتی برای چَند لحظه...

مَن هَر حِسی که تو الان داشتــی قبل تو زندگیــم دیدم...

شَهــر رو از تو آسمون میبینَم،مسموم شده...

ســـتاره های آسمون رو نمیبنَم تا بشمرم...

مَن به اتفاق اعتقادی ندارَم،امّا افتاد...

رو اعصابِت میــرقصَم،تا بمیــری...

من ساختَم،به اسم تو شد...

مَن هَنوز بَد نَشُدَم تو سخت ترین شرایط...

طناب دار زندگیــَم مُحکَم نبود،جان دادَم جان...

نتیجــه میده زندگــیت با صبرت،ثمرش پیشرفتت

حَقیــقَت رو خواستَم،دروغ شنیــدَم...

وَقتی قَوی باشــی حَل میشه کُلی مُشکل...

دوباره چِشا سَر صُبا خَسته اَن...

مَن زیاد نمیکنم پیاز داغ،واسه داستانام...

زندگیــت شد پَنچَر،سریــع عوض کُن زاپاس لطفاً...

میــکُنَم،نِگاه به آسمون...

مَن اهمیــت دادَم به حَرف های پیر...

مَن با یِه لَبخنَد،تو به من بخند...

با پــای پیاده در رویــا های شیشه ایَت قدم نزن...

میگَردی دُنبال یه دَر تا بزنی به در...

با اینکه خوابَم کَمِه،هُنوز قِصه هام خوبه...

دَست میــزنی به زندگــی مَردُم...

کُل آدم ها میگَن مَن رو دوس دارن...

به چِشای هیچــکَس نداری اعتماد،میشنوی دروغ فقط...

هـــَوای خوبیـــه واسِه مُردَن...

تو از اون درامِر هایی هَستی که تَهش خنده اس...

گــَرد،خــآک،مصرف روزانه ما...

از شما دعوت به مُتشخِص بودن میکنم...

امُروز بیش از پیش منتظرَم...

/ 1 نظر / 25 بازدید
احمد پایمرد

سال ها عاشق يک شخص مجازي سخت است در خيالات خودت قصر بسازي سخت است مثل اين است که کودک شده باشي آن وقت هي تو را باز نگيرند به بازي ، سخت است توي حرفاي پر از عشقت همش پيچيده است عطر نارنج ، ولي دست درازي سخت است