گل

روز اول که دیدمش بهش نمیخورد اصلاً اهل عشق و عاشقی باشه...




یه پِسر ساده با ظاهر معمولی...!




زیاد حرف نمیزد،بیشتر گوش میکرد،وقتی لازم بود حرف میزد...!




توی کِلاس دانشگاه،زیاد با کسی نمیپرید،جُز چند نفر...!




درسش زیاد خوب نبود،امّا طوری وانمود میکرد که انگار همه چیز رو خوب میدونه...




ترم اول گُذشت،یواش یواش بهش نزدیکتر از قبل شُدم...




نمیدونم چی شد بهم شماره اش رو داد..!




هر شب بهم چندتا پیام میدادیم...




ترم دوُم هم این طوری گُذشت...




تعداد پیام ها و حرف زدن هامون بیشتر از قبل شُد...




طوری که شبـا وسط پیام دادنا خوابمون میبرد....




روزا طوری تنظیم میکردیم که زودتر بریم دانشگاه،شاید همدیگه رو ببینیم...




اَوایلش خوب بود،با هم خوب بودیم،بهم وابسته شدیم،شاید همدیگه هم دوس داشتیم اَمّا جرات گُفتنش رو نداشتیم...




ترم سوم هم گُذشت...




یه روز تو دانشگاه برام یه شاخـِه گُل آورد،نمیدونم چرا این کارو کرده بود...




سر کلاس بهش پیام دادم این چه کاری بود کردی؟گفت دوس داشتم...




ترم چهارم ازم خواست باهاش باشم...




ازش زمان خواستم،بعد از اینکه فکر کردم،قبول کردم...




ترمـا گُذشت،بیشتر همدیگه رو شناختیم...




این ترم من فارغ التحصیـل شُدم،ولی اون چند واحدش مونده بود،من دوس داشتم ادامه تحصیل بدم تا اینکه...




یه روز بهم زنگ زد گُفت شماره خونه اتون رو بده،واسه اَمر خیـره...!




اول خوشحال شدم،خواستم شماره رو بدم،گفتم باید فکر کنم...




شب بهش پیام دادم گفتم شماره رو فرستادم...




فرداش مادرش زنگ زد خونه امون،با مادرم حرف زد،اول خجالت کشیدم...




مـآدرمم گفت باشه این روز میتونید تشریف بیارید...




اومدن خواستگاریم،پدرم چند تا سوال پرسید،از کار گرفته تا درآمد و خانه و ماشیـن و...




بعد از رفتن اونا،زمان خواستیم که فکر کنیم...




پدرم پرسید دوستش داری؟سرخ شده بودم،گفتم آره...




گفت باشه تحقیق میکنیم راجبشون...




مادرم زنگ زد و جوابمون رو بهشون داد...




چندین سال داره میگذره از اون موقع....




هنُوز که هنوزِه از همون گُل برام میخره...





▌║█║▌█▌║█║▌█▌║█║▌█

Copyright©2014KinG Omid



همیشه که نباید دوستی های دانشجویی ختم به جدایی بشه،ساده بودن هر فردی دلیل این نمیشه که نمیفهمه شاید خودش رو به سادگی میزنه،از ظاهر آدم ها قضاوت نکنیم،احترام گُذاشتن متقابله...عکس:همانند گُل سُرخ شُده اَم....

مُعتــآد،تَرک کَرد یا مصرفِش بیشتر شُد...

کـُلَنگ میــزنی به دیوار خونِه مَردُم...

تو حالِت فقط با قرص خوب میشــه،سَرما خوردی...

مِســـی هَم که باشی نیمکَت نِشیــنِت میکنَم تو بازی...

پـآ کَردَن تو کَفشَم،میــخ رَفت پاشون...

شُده اَم یه پِله هَمِگـآنــی....

نَدیــدی اُونــی که مَن دیــدَم...

مَن بُریــدَم،تو دُوخــتی سایــز خُودِت...!

سَر قَرار دیــدَمِش باهات،چِه خِجالَتی میکِشیــدی...

ذِهنِت دَرگیــر شُده با دروغ هایی که ساختی...

مَن فِکر کــآر،تو فِکِر دادَن...!

جُلو روُت چـِه شاخـــی،پُشت سَرت چه گــآوی....

مَنی که داشتَم بیشتَر از خودَم بهت اعتمـآد این بود حَق مَن...

تو داری هَرچــی دیگَران نَدارَن،جُز شَرف...

تو شاد باش،اون غَمگیــن،این رابطـِه همش غَم هَمَش خَنده،هَمَش قهـر....

مُتاَسِفــَم از ایــنی که هَستـی رو دارَم میبینـَم،وَلی به روت نمیارَم...

تُنگ مـآهــی شِکَســـت،مــُرد...!

تو صُورَتِت همـِه چــی رو میشـِه دید،جُز خودِت رو...

غرورِت شِکَست زیــر پــای خُودِت...

چـیزی که میگــَم مُطمَعِناً تو ذِهِن تو نیســت...

مَن دیگه بِهِت نیاز نَدارَم...

میشنَوَم چی مَیگَن پُشتت،دِلَم خُنَک میشِـه...

فَقر فقط یه کَلَمِه نیست...

تو بازی کُن با تـآج و تَختَم...

تو ازَش جُدا شُدی،تا بری با بعــدی...

تـُو مِثـِه خـآر میـمونـی چَسبیــدی به گُل...

تو بخُور از پُول مَردُم بی پُول....

استراحَت کُن،بازَم باهام راه بیا...

ایــنی که دورِش میچــرخی میــدونـِه،سَرِت گیـج نَره...

تو خُوب دِقَت میـُکنی فقط،مِثه جُغد...

/ 0 نظر / 20 بازدید